در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت نود و هفتم :
**فصل ۱۲۱: پیمانهای شکسته**
نَفَس در گلوی هانا حبس شد. جهان پیرامونش ناگهان محو شد و رنگها در مهی خاکستری و بیجان به هم گره خوردند. قلبش به تندی میکوبید، همچون طبل جنگی که صدای خشخش برفهای پشت پنجره را در خود غرق میکرد. انگار نسیمی سرد و سوزان پوستش را لمس میکرد، اما در حقیقت، آن چیزی که او را در جای خود میخکوب کرده بود، پنجههای یخزده اضطراب بود که مثل ریشههایی سنگی
لطفا صبر کنید...
