لیست کلیه پارتهای رمان در آغوش دشمن : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 84
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 1
فصل اول: پدر عزیزم، دارم میام سراغت ------------------------ خورشید، بیرمق و خسته، آخرین رگههای طلایی و نارنجیاش را بر پهنهی سرد و خاکستری قبرستان میپاشید. سایههای بلندِ درختانِ بیبرگ، بر روی سنگهایِ چیده شده در کنار هم کش میآمدند و سکوت سنگینی فضا را در بر گرفته بود؛ سکوتی که تنها با ن...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 2
فصل دوم: قرارداد ازدواج ما ------------- هانا در آستانهی ورودی ساختمانی قدیمی و باوقار ایستاده بود که نمای سنگی و ستونهای بلندش، ابهت خاصی به محله بخشیده بود. باد سرد پاییزی صورتش را تازیانه میزد، اما او بیحرکت مانده بود. دستهایش را تا انتها در جیب پالتوی تیره رنگش فرو کرده و چشم به درِ چوب...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 3
فصل سوم: سلام، پدر ---------- صبح روز بعد، خورشید با سخاوتِ تمام، پرتوهای درخشانش را از پنجرههای قدیِ پنتهوس به داخل میپاشید. هانا، در حالی که هنوز گیجِ خواب بود از اتاقش بیرون آمد. با دیدن منظرهی مقابلش در جایش خشک شد. روی کاناپهی چرمی و مدرنِ وسطِ پذیرایی، یک پیراهنِ بنفشِ تیره و براق به چ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 4
فصل چهارم: من دختر تو هستم ------ با ضربهی نهایی چکش و پایان حراج، سالن غرق در همهمهای شد که مثل موجی بلند به در و دیوار برخورد میکرد. کیارش، اولین کسی بود که از جایش برخاست. با آرامشی که رگههایی از تکبرِ ذاتیاش را داشت، کتِ دستدوز و گرانقیمتش را صاف کرد و نگاهی پیروزمندانه به اطراف انداخت...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 5
فصل پنجم: قلبی آشفته ------- هانا احساس میکرد گویی صخرههای سنگین و سردی روی سینهاش فشار میآورند. در مسیر رسیدن به پارکینگ، کیارش بیصدا در کنارش قدم برمیداشت؛ گامهایش آرام بود، اما حضورش مثل یک سپرِ نامرئی، سنگینیِ نگاههای کنجکاوِ باقیمانده در سالن را خنثی میکرد. با این حال، دستان هانا ه...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 6
فصل ششم: اولین روز دانشگاه ------- هانا همانطور که از پنتهوسِ مدرن و پرنورِ کیارش بیرون میآمد، نگاهی به صفحه تلفن همراهش انداخت و بند چرمیِ کیفش را روی شانه جابهجا کرد. امروز اولین روز دانشگاه بود؛ شروعی که مدتها برایش نقشه کشیده بود. با وجود چهرهی آرامی که مثل ماسکی بینقص به صورت زده بود،...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 7
فصل هفتم: من از تو بهترم ------- هانا و آرتین در میان راهروهای شلوغ و پرپیچوخمِ دانشگاه بینالمللی البرز به دنبال تابلوهای راهنما قدم میزدند تا به اولین کلاسشان برسند. فضای دانشگاه سنگین و بااصالت بود؛ بوی کاغذ نو، چوب واکسخورده و قهوه در راهروها میپیچید و صدای همهمهی دانشجویان با بازتابِ گ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 8
فصل هشتم: حسادت ------ با پایان یافتنِ ساعتهای کلاس، هانا و آرتین همراه هم از درِ بزرگِ سنگی دانشگاه بیرون آمدند. خورشید در حال غروب بود و نور نارنجی و گرمش را روی محوطهی چمنکاری شده پهن کرده بود. دانشجوها در گروههای چند نفره به سمت ایستگاه مترو میرفتند و هانا در حال شرح دادنِ یکی از خاطراتِ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 9
فصل نهم: عقلتو از دست دادی؟ ------ ماشینِ قدیمی و خطوخشدارِ کیارش، در برابر دروازههای آهنی و باشکوهِ عمارتِ خاندانِ جهانبان توقف کرد. با نزدیک شدنشان، نگهبانها با تردید نگاهی به خودرو انداختند، اما به محض دیدنِ کیارش، دروازهها به آرامی گشوده شدند. هانا از پنجره به بیرون خیره شد؛ مسیرِ ورودی ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 10
فصل دهم: قدرت و اقتدار ------- پیش از آنکه مرد ادامه دهد، آرتا از راهرویی که به سالن میرسید ظاهر شد. چشمانش با تحقیر روی زنان جمعشده لغزید. -«اینجا چه خبره؟» صدای آرتا مثل تیغی تیز سکوت را شکافت. زنها بلافاصله خشکشان زد، لبخندهای ساختگیشان رنگ باخت و جای خود را به اضطراب داد. مردی که لحظهای ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 11
فصل یازدهم: او یک زن طماع است ------ هانا با یک پرشِ ناگهانی از خواب پرید. قلبش مثل گنجشکی که به قفس سینه میکوبد، تند میزد. نگاهش روی ساعتِ دیجیتالِ کنار تخت قفل شد: ۸:۴۵. نفسش در سینه حبس شد. با صدایی که از وحشت میلرزید زمزمه کرد:«وای نه! دیرم شده! لعنتی...» با عجله پتو را کنار زد و هراسان از...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 12
فصل دوازدهم: سایهی شک ------ — «اَه! نمیتونم این کثافت رو تحمل کنم!» صدای فریاد پارمیس، سکوتِ سنگینِ راهرویِ مرمرینِ عمارت را شکست. او با عصبانیت وارد اتاق خواب مجللش شد و در را چنان محکم پشت سرش کوبید که لوسترِ کریستالیِ کوچکِ سقف لرزید. اتاقش مثلِ قصرِ یک شاهزادهخانم بود؛ دیوارهایی پوشیده از...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 13
فصل سیزدهم: نگهبان همیشه بیدار --- هانا از ساختمان سنگی و قدیمی دانشگاه بیرون آمد. بارانِ سیلآسا تمام خیابان را شسته بود و قطرههای درشت، بیوقفه روی مقنعه و شانههایش میباریدند. آرتین پایاپای او قدم میزد و هر دو هنوز مشغول خندیدن به شوخیِ بی مزه اما خندهدارِ استاد در آخر کلاس بودند. هانا درس...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 14
فصل چهاردهم: نقابهای شکسته --- هانا با صورتی برافروخته و قلبی که از اضطراب تیر میکشید، وارد کلاس شد. شبِ گذشته برای او به اندازه یک سال طول کشیده بود. کیارش به خانه برنگشته بود. او مدام به خودش نهیب میزد که لابد درگیر جلسات بیپایانِ شرکت است، اما حسی مزاحم، مثل خاری در گلو، راه نفسش را میبست...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 15
فصل پانزدهم: تاوان توهین --- شاهرخ با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود به هانا خیره شد. باورش نمیشد. فرجام؟ این اسم، این هویتِ ممنوعه، دوباره از گور برخاسته باشد. با صدایی که از شدتِ ناباوری میلرزید، فریاد زد: «چطور ممکنه؟ تو کی هستی؟ چطور جرئت میکنی اون اسم رو به زبون بیاری و روی خودت بذاری؟» ...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 16
فصل شانزدهم: خرگوش قهوهای من --- هانا با قدمهایی لرزان و بیرمق وارد عمارت شد. دیدش تار شده بود و تمام بدنش زیر ضربههای روحی و جسمیِ روزِ شوم به لرزه افتاده بود. هنوز به وسط سالن نرسیده بود که موجی از حالت تهوع به او هجوم آورد. دستش را روی شکمش گذاشت، اما پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، بد...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 17
فصل هجدهم: ضعف --- هانا چشمهایش را گشود. دنیا در ابتدا چیزی جز یک تودهی تار و مبهم نبود. سنگینی عجیبی روی پلکهایش حس میکرد، انگار وزن تمام روزهای تلخ گذشته بر روی مژههایش نشسته بود. سرش از سنگینی خوابی که بیشتر به بیهوشی میمانست، گیج و منگ بود. بوی تند و گزندهی مواد ضدعفونیکننده و الکل، ب...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 18
فصل نوزدهم: برادر پنهانی من؟ --- یک هفته از آن شب جهنمی گذشته بود. یک هفتهای که برای هانا به اندازهی یک قرن طول کشید. امروز، او دوباره به محیط دانشگاه بازگشته بود؛ اما نه با آن اعتمادبهنفس همیشگی. سرش را پایین گرفته بود، گویی میخواست در میان جمعیت ذوب شود. با قدمهایی آهسته و بیصدا وارد سالن...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 19
فصل بیستم: نامزدی کیارش؟ ---- هانا با آرامشی که خودش را هم غافلگیر کرده بود، زل زد به چشمان مردی که مقابلش ایستاده بود. لبخند محوی روی لبهایش نشست، لبخندی که بیشتر بویِ بهت میداد تا شادی: «پس حدس میزنم اسمت پرهام باشه؟» مرد موطلایی ابرویی بالا انداخت و لحظهای جا خورد. او انتظار داشت هانا جیغ ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان در آغوش دشمن - پارت 20
فصل ۲۱: هانا برای من مهم است --- سالن غذاخوری در سکوتی سنگین و خفقانآور فرو رفته بود. صدای برخورد قاشق و چنگالها به بشقابهای چینی، تنها موسیقیِ متن این ضیافتِ تلخ بود. فضای پرتنش چنان در هوا موج میزد که انگار اکسیژن برای نفس کشیدن کافی نبود. چشمان مریم، مانند شاهینی که شکارش را زیر نظر دارد، ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش