در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت هشتاد و سوم :
**فصل ۱۰۳: منصور، فروش اطلاعات به کیارش**
منصور به کاپوت ماشینش تکیه داده بود و گوشی را روی گوشش فشار میداد. با لبخندی کج، همان لحظه که تماس وصل شد گفت: «آقای جهانبان، منم، منصور. چیزی دارم که مطمئنم دلتون میخواد بشنوین.»
صدای کیارش از آنسوی خط آرام اما تیز بود: «دقیقاً چی رو باید بشنوم؟»
منصور نگاه کوتاهی به عمارت بزرگمهر در دوردست انداخت و گفت: «بذار اینطور بگم... وسواØ
لطفا صبر کنید...
