در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت هشتاد و نهم :
وقتی رفت، هانا کنار پنجره ایستاد و تا محو شدن ماشینش در خیابان، نگاهش کرد. انگشتانش لبهی میز غذاخوری را لمس کرد. دلش میخواست این خبر را با کسی شریک شود، اما همه رفته بودند. پس تلفنش را برداشت و شمارهی سارا را گرفت. دوستش بعد از زنگ دوم جواب داد.
-«هانا! منتظر زنگت بودم. حالت چطوره؟»
هانا با شنیدن صدای او لبخند زد: «یه خبر دارم. یه خبر بزرگ.»
-«اوه؟ چه خبری؟»
کلمات از دهانش Ø
لطفا صبر کنید...
