در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت نود و دوم :
یک ساعت بعد، ترلان در اتاق کارش نشسته بود. نور ملایم چراغ مطالعه روی چهرهی مصمم او میتابید. گوشیاش را برداشت و شمارهای را گرفت. با نرمی گفت: «مانیا.» صدای مانیا فراست، مثل شهرتاش، تیز و برنده بود: «شنیدم یه جنگ بزرگ در راهه. استخدام آدریان کیانی یعنی شاهرخ شمشیر رو از رو بسته.» لبخند تیغمانندی بر لب ترلان نشست: «اون میتونه کیانی رو بیاره، اما من تو رو دارم. و قراره اونو به خاک سی
لطفا صبر کنید...
