در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت هشتاد و ششم :
**فصل ۱۰۷: محسن، سایههای گذشته**
محسن پشت فرمان نشست. با چرخش کلید، غرش موتور سکوت را شکست و او صندلی را تنظیم کرد. چراغهای شهر در پنجرههای ماشین محو و کشیده میشدند؛ خیابانها پشت سرش جا میماندند و دیدار پرتنش با کیارش را هم با خود میبردند.
گوشی در جای لیوان لرزید. بیآنکه نگاه کند، دکمهای روی داشبورد فشرد و تماس وصل شد. صدای مردی جوان آمد، آرام اما بریده: «طعمه رو گرÙ
لطفا صبر کنید...
