تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۷ ساعت و ۵۹ دقیقه ۳۵ ثانیه

*رمان بازگشت گلوله شامل دو فصله.رخدادهای فصل اول ،قبل از اتفاقات آخرین گلوله رخ داده و زمان گذشته رو روایت میکنه.از فصل دوم به زمان حال برمی گردیم و ادامه آخرین گلوله روایت میشه*

فصلِ اول

《نشانه‌ها را دنبال کن تا به خودت برسی!》

نیویورک همان شهر پرهیاهویی است که در دلِ شب هم خواب برایش معنا و مفهومی ندارد! شهری پرجنب‌و‌جوش که هر‌گوشه‌اش داستانی برای گفتن دارد.از فرهنگ و سیاست و اقتصادش گرفته تا خیابان‌های شلوغ منهتن، با نورهای نئون و فروشگاه‌های لوکسش؛منتها این داستان قرار نیست روایت کننده رزق و برق و شکوه و عظمت نیویورک باشد! این داستان قرار است روایت کننده اهریمن‌های انسان‌نمایی باشد که در دل این کلان‌شهر پنهان شده‌اند و منتظر فرا رسیدن شب هستند! منتظرند سایه تاریکی بر بالای این شهر ظاهر شود تا به دنبال قربانی‌هایشان بگردند‌.باکی هم از عدالت و قانون ندارند چرا که آثار جرم و جنایتشان در زیر برج‌های آسمان خراش نیویورک مدفون می‌شود!

ناقوسِ برجِ ساعت به صدا در آمد و خواب را از چشمان کارتن‌خوابی که در نزدیکی یک چهار‌راه جایی برای خودش پیدا کرده‌بود گرفت.مرد چشمانِ پف کرده‌اش را مالید.از دور به صفحهِ سفیدِ ساعت نگاهی انداخت.سه صبح بود و تا سپیده‌دم برای خوابیدن وقت داشت! کلاه پشمی را روی چشمانش کشید.زانوهایش را درشکمش جمع کرد و از دست‌هایش به عنوان بالش استفاده کرد.مجدد به خواب فرو رفت و روحش هم خبر نداشت که در رستوران انتهایِ خیابانِ صدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است!

کرکره رستوران تا نیمه پائین آمده‌بود. دو تن از افراد برسام در جلوی درب ورودی مشغول نگهبانی بودند.هرازگاهی خودرویی از آن خیابانِ تاریک گذر می‌کرد و ممکن بود راننده نیم نگاهی به آن دو مرد سیاه‌پوست آفریقایی بیاندازد؛ اما ابداً جرئت پیدا نمی کرد تا پیاده شود و در کار آنها سرکی بکشد‌.از داخل رستوران صدای التماس و آه و ناله مردی به گوش می‌رسید.تمامی چراغ‌ها را شکانده بودند و تنها سه لامپ سالم باقی گذاشته‌بودند.علاوه بر آن به میز و صندلی‌های رستوران نیاز خسارت وارد شده‌بود.صاحب رستوران که مردی چهل ساله بود، با سر و وضع خونین و زخمی، با طناب به صندلی بسته شده بود.نوری که در بالای سرش از لامپ ساطع می‌شد، درست چشمانِ خونین و کبودش را هدف گرفته‌بود.خون از پوست سفیدش به پائین چکه می‌کرد.هر دو پایش را در سطل آب یخ قرار داده بودند و همچون بید می‌لرزید.افرادی که همگی سیاه پوش بودند، دور تا دور او را محاصره کرده بودند و سر دسته‌ی آنها کسی نبود جزء برسام! برسام روبه‌روی صاحب رستوران نشسته‌بود.ماسک مشکی را تا بینی بالا کشیده بود و کلاه کپی نیز بر سر داشت.از صورتش تنها چشمان میشی‌اش مشخص بود.چشمانی که به هنگام خشم و عصبانیت تغییر رنگ می‌داد و از شب هم سیه‌تر می‌شد! لباسِ صاحب رستوران را پاره کرده‌بودند و برسام با تکه‌ای از آن پارچه، داشت خونِ روی دستانش را تمیز می‌کرد.نگاه تیزی به مرد انداخت و به انگلیسی گفت:

-یه ماه پیش بهت صدهزاردلار دادیم.قرار شد تا امشب دویست هزار دلار تحویلمون بدی! بعد با بی‌عرضگی اومدی میگی فقط هشتاد تا داری؟

صاحب رستوران پلک‌هایش را به سختی باز نگه داشته بود.آب دهانش که با خون آمیخته شده بود، از دهانش آویزان بود و روی پیراهن پاره‌اش می‌ریخت.با صدایی که از ته چاه در می آمد، نالید:

-پسش میدم!فقط یکم وقت نیاز دارم! این ماه اوضاع رستوران خراب بود...

برسام سراسیمه سمت او خیز برداشت.یقه مرد را میان انگشتانش مچاله کرد و او را سمت خود کشاند.

- مگه از اول باهات طی نکردیم حروم زاده؟قرار شد همین امشب کل صد و شصت هزار دلار رو پس بدی!

فوراً هفت تیرش را از پشت کمرش بیرون کشید.سر تفنگ را در ران مرد فشرد.فکِ او را محکم گرفت و با غیظ زمزمه کرد:

-خودت بگو به کجا شلیک کنم.

در همان حیص و بیص دختری به نام کارولینا، همراه با یک دختربچه چهار و پنج ساله از آشپزخانه‌ای که در طبقه زیرین قرار گرفته بود، بیرون آمد.

-یه مشکلی داریم!

برسام نگاهی به کارول انداخت. ردِ اشاره او را دنبال کرد و به دختر بچه رسید.پوست سفید دختر از شدت گریه سرخ شده بود! سفیدی چشمانش دسته کمی از کاسه خون نداشت! از شدت ترس هم شلوارش را خیس کرده بود.نگاهِ هراسانش را به صاحب رستوران دوخته بود. خیلی آرام گفت:

-Dad?

برسام چشمانش را بهم فشرد.روبه افرادش کرد و با خشم غرید:

-مگه من به شما حرومی‌ها نگفتم همه جا رو خوب بگردید؟

افرادش به یکدیگر نگاه کردند.دنبال مقصر بودند! بعضی از آن‌ها به زبان فارسی مسلط بودند و بعضی دیگر نه! برسام روبه کارولینا کرد و به فارسی گفت:

-بچه رو ببر بیرون!

کارول مورد اطمینان ترین فرد برسام بود! دختری که در بیشتر مواقع او را همراهی می‌کرد. در سن پانزده سالگی به نیویورک آمد و جزئی از دم و دستگاه خاج شد.همین مسئله سبب شد تا حدودی به زبان فارسی نیز مسلط شود.دست دختر بچه را رها کرد و معترضانه گفت:

-خودت خوب میدونی که من اصلا حوصله بچه ندارم.مخصوصا از نوع نق‌نقوش!

زیر چشمی به بچه نگاه کرد و ادامه‌داد:

-تازه این یکی خراب‌کاری هم کرده.

یکی از افرادش که فردی بلند قامت و درشت هیکل بود، جلو آمد و کودک را با خودش برد.دختربچه تا آخرین لحظه به پدرش نگاه می‌کرد و برای رفتن مقاومت می‌کرد.

صاحب رستوران بی‌رمق لب گزید:

-لطفا به دخترم کاری نداشته باشید! لطفا!

کارول دسته‌ای از موهایِ آبیش را که تا شانه‌ می‌رسید،پشت گوش انداخت و جلو آمد‌.

طرفِ دیگر سرش را بدون آنکه رنگی به آن موهای مشکی بزند، تا انتها ماشین کرده بود.زیپ کاپشن چرمش را پائین داد.از گوشه چشم به صاحب رستوران نگاهی انداخت و روبه برسام گفت:

-نظرت چیه بزنم فکش رو بیارم پائین؟

برسام قولنج گردنش را شکاند و نچی کرد.

-برو بیرون!

کارول سرش را کج‌کرد و چشمانش را ریز کرد.

-What?

دست به سینه شد و گفت:

-فکرشم نکن!

برسام به افرادش دستور داد تا رستوران را ترک کنند.روبه کارول کرد و برای او خط و نشانی کشید.

-بار آخرت باشه رو حرف من حرف میزنی!

سپس با چشمانش به در اشاره کرد تا دختر برود.منتها کارولینا سرتق‌‌تر از آن حرف‌ها بود.با پرویی تمام چشم غره‌ای به برسام رفت.به انتهای رستوران رفت.در گوشه‌ای نشست و پاهایش را روی هم انداخت.برسام با کلافگی دستی به صورتش کشید.روبه مرد کرد و با لهجه انگلیسی گفت:

-فقط یه هفته بهت وقت میدم.یه هفته!

کارول سراسیمه از جایش برخاست و سوی آنها آمد.

-چی میگی تو؟ دیوونه شدی؟

برسام کف دستش را مقابل دختر گرفت و با عصبانیت فریاد زد!

-تو دخالت نکن! یا گم‌شو برو بیرون یا هم مثل بچه آدم بتمرگ سرجات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس ران مرد را نشانه گرفت و شلیک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فریاد مرد به قدری بلند بود که لرزه‌ای به جان قاشق و چنگال‌های آویزان شده انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام انگشتش را بالا آورد و قاطعانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Only one week! (فقط یک هفته)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاپشن چرمیش را از پشت صندلی برداشت.همان‌طور که داشت سوی در قدم برمی‌داشت، کاپشن را پوشید.کارول دنبال او دوید و صدای تق‌تق کفش‌هایش در فضا طنین انداز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو زده به سرت؟ قرار ما این نبود! الان می‌خوای چه جوابی به خاج بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام در را باز کرد که سوز سرما محکم به صورتش کوبیده شد.کلاهش را تا پیشانیش پائین کشید و پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امشب پول خاج رو خودم میدم تا دهنش بسته بشه! هفته دیگه برمیگردم و پولو از این یارو پس میگیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول پشت بند او از رستوران خارج شد.زیپ کاپشنش را بالا کشید و معترضانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-احمق نشو برسام! به‌خاطر بچه منصرف شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام سری به اطراف چرخاند.با دستور او، دختربچه از ماشین پیاده شد و سوی رستوران دوید.هرچند با دیدن برسام، برای لحظه‌ای در جایش میخکوب شد.افراد برسام سوار خودرو‌ها شدند و هرکدام به مسیری رفتند‌‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول راه پسر را سد کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو چه مرگت شده؟ چند روزه خودت نیستی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام خواست جوابی بدهد که دانه‌های معلق برف،توجهش را جلب کرد.سرش را بالا گرفت و نیم نگاهی به آسمان سرخ انداخت.بی‌توجه به دختر سوی ماشین رفت.کارول از حرص دندان‌هایش را بهم سایید و زیر لب فحشی نثارش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام پشت فرمان نشست.دختر خواست سوار خودرو شود که برسام قفل در را فشرد.پنجره را اندکی پائین‌داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فک نکن نشنیدم چی گفتی! بهتره پیاده برگردی تا عقلت بیاد سرجاشو و حد و مرزتو بفهمی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماسکش را پایین داد و لبخند موذیانه‌ای زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-okay darling?(باشه عزیزم؟)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول دستگیره در را گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیوونه نشو برسام! درو باز کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر پنجره را بالا داد و دستش را به نشانه خداحافظی در هوا تکان‌داد! دختر محکم به پنجره کوباند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عوضی باتوعم! بازش کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام از او روی برگرداند و ماشین را به حرکت در آورد.همان‌طور که از آئینه جلو به صورت برزخی او نگاه می‌کرد،تلفنش را برداشت و به شخصی زنگ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کارول داره پیاده برمی‌گرده! بیست دقیقه دیگه یه ماشین بفرستید دنبالش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقابل یکی از بلند‌ترین برج‌های نیویورک ایستاد.از ماشین پیاده شد و سوی صندوق رفت.کیفِ حاوی پول را برداشت و سوییچ را به سمت نگهبان پرت کرد تا ماشینش را پارک کند.دانه‌های برف درشت‌تر شده بودند و مانند کسی‌که قصد خودکشی دارد، با شتاب خود را به زمین می‌کوباندند! برسام با هرقدمی که برمی‌داشت، ردی از خود را روی برف‌ها به جا می‌گذاشت.وارد ساختمان شد.دستش را چندباری روی کاپشنش کشید تا دانه‌های برف‌ را تکان بدهد.چهار صبح بود! چراغ‌هایِ محوطه یکی در میان روشن بودند.از دو آسانسوری که روبه‌رویش بود، صرف‌نظر کرد و به راست پیچید.همان‌طور که طول سالن را طی می‌کرد،نگاهی به تابلو‌های روی دیوار انداخت.از چهره سیاستمدار‌های معروف گرفته تا افرادِ سرشناس و شجرنامه خانوادگی! به انتهای سالن که رسید، کارت طلائی رنگ را از جیبش بیرون کشید و مقابل قفلِ آسانسور گرفت.کارت طلایی را فقط عده خاص و معدودی داشتند و هرکسی اجازه استفاده از آن آسانسور نداشت.کلید را فشرد و از پنجره شیشه‌ای به منظره بیرون چشم دوخت.آسمان سرخ شده بود و دانه‌های برف با شدت زیادی خودشان را به شیشه می‌کوباندند! هرچه بالاتر می‌رفت، اجسام روی زمین در نظرش کوچک‌تر می‌شدند.آسانسور در طبقه صدم ایستاد.آخرین طبقه برج! برف روی زمین نشسته‌بود و شهر آماده شده‌بود تا سفیدپوش شود! از آسانسور بیرون آمد و سری به اطراف چرخاند.روبه‌رویش مجسمه‌ بزرگی با نماد خاج یا همان گشنیزِ پاسور قرار داده بودند.از کنار مجسمه عبور کرد و به یک سه راهی رسید.در آن طبقه سه راهرو وجود داشت که هرکدام به مکان مشخصی ختم می‌شدند.راهرو اول در شرق،راهرو دوم در شمال و راهرو سوم در قسمت غربی طبقه قرار داشت.برسام وارد راهرو دوم شد تا امانتی را بدست صاحبش برساند.طول سالن را طی کرد و از کنار شمعدان‌های بزرگ و مجسمه‌هایی که از طلا ساخته‌شده‌بودند،عبور کرد.مقابل در بزرگ و قهوه‌ای رنگی ایستاد.به نماد خاج که بر رویش حک شده‌بود،نگریست.روبه‌روی دوربین ایستاد تا چهره‌اش شناسایی شود‌.سپس رمز مورد نیاز را وارد کرد تا در باز شود.به محض ورودش ،سگِ سیاهی از پشتِ مبلِ چرمی بیرون پرید و سویِ برسام خیز برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سگ که از نژاد دوبرمن بود،روی پنجه‌هایش ایستاد و بالا و پائین پرید.برسام دستش را روی سر حیوان گذاشت و تند تند تکانش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چطوری مایا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سگ روی زمین خوابید.برسام کنارش نشست و دست نوازش را به شکم سگ کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی لوس شدی دختر! اون بی‌معرفت کو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر نگاهِ خسته‌اش را از میان مبل‌های سیاه که به حالت ال چیده‌ شده‌بودند،گذراند.یک طرف سالن را سرتاسر شیشه نصب کرده بودند تا ویویی مشرف به پل بروکلین داشته باشند.در کنج سالن یک شومینه بزرگ وجود داشت که سگِ سیاه و بزرگی در کنارش دراز کشیده بود.آن هم از نژاد دوبرمن! برسام روبه حیوان کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام رکس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رکس دندان‌هایش را به او نشان داد و خرناس کشید.به برسام پشت کرد و روبه شعله‌های آتش خوابید.برسام ابروهایش را بالا انداخت و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عجب اسقبالی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف سگِ نر، مایا به خوبی از او استقبال کرد و چندباری صورتش را لیس زد.برسام دستی به موهای مشکی مایا کشید و از جایش برخاست.از پله‌هایی که سمت آشپزخانه بود، بالا رفت و وارد سالن دیگری شد.در وسطِ سالن میز بیلیارد قرار گرفته‌بود.مبل‌های طبقه دوم با تم طوسی چیده شده‌بود! در طرف دیگر سالن، درست مقابل پنجره،میز دوازده‌نفر گذاشته‌بودند! برسام از کنار آکواریوم بزرگ عبور کرد و خیلی آرام به شیشه ضربه زد.مسیر اتاق خاج را در پیش گرفت و تقی به در زد.پس از آنکه جوابی دریافت نکرد، دستگیره را پائین داد و وارد اتاق شد.سری جنباند و نگاهی به اتاق انداخت.خبری از مرد نبود! نه روی تختش دراز کشیده بود و نه پشت میز کارش نشسته بود! حتی در قسمتی از اتاق هم که مربوط به سرو نوشیدنی بود،حضور نداشت.برسام سوی پنجره رفت و پرده مخمل قرمز را اندکی کنار زد.برف هنوز قطع نشده‌بود! کیفِ پول را روی تخت قرار داد.یک قدم بیشتر سوی در برنداشته‌بود که صدای خاج را شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پول رو اوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام به دنبال صاحب صدا گشت.چشمانش به در نیمه‌باز حمام افتاد.به‌خاطر بخار ایجاد شده،دیدی به داخل نداشت! دستی به پشت گردنش کشید و پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رو تخت گذاشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پژواک صدای خاج در حمام پیچید و به گوش برسام رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه! ازت همین انتظار رو داشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام پایش را بلند کرد تا سوی در برود.پایش را هنوز روی زمین نگذاشته‌بود که مرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رز هنوز برنگشته! طبق معمول جواب تماسای منو نمیده.برو دنبالش! میدونی که کجا میشه پیداش کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام چشمان خسته و سرخش را بست.شب سختی گذرانده بود و عمیقاً دلش می‌خواست به تختش پناه ببرد.هوا برفی بود و اصلاً دوست‌نداشت مجدد پا به خیابان بگذارد؛منتها چاره‌ای جزء عمل به دستور نداشت.ناگزیر جواب‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پیداش می‌‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام ماشینش را مقابل کلوپ شبانه پارک کرد.دومین کلوپی بود که بهش سر می‌زد و امیدوارم بود بتواند رز را در آنجا پیدا کند‌ تا هرچه سریع‌تر به خانه برگردد و به دنیای خواب پناه ببرد‌.به قدری خسته بود که دوست داشت زیر بخاری در ماشین بخوابد.خیالش از بابت رز راحت بود و می‌دانست تا طلوع خورشید خودش را به خانه می‌رساند؛ منتها در برابر دستور خاج نمی‌توانست شانه خالی کند.به محض باز کردن در خودرو، سوز سرما به صورتش اصابت کرد.ماشین را قفل کرد و سوی کلوپ قدم برداشت.با وجود صدای بلند موزیک،دگر صدای راه رفتنش بر روی لایه‌ی ضخیمی از برف به گوش نمی‌رسید.از کنار نگهبان‌ها عبور کرد.در کلوپ را به عقب هل داد و وارد شد.همان موقع گرمای خوشایندی به استقبالش آمد.نور حاصل از رقص‌نور، هرازگاهی به راه پله می‌تابید و مسیر را قابل رویت می‌کرد.برسام از پله‌ها پائین رفت‌. سری چرخاند تا در آن تاریکی و همهمه فرد موردنظرش را پیدا کند.عده‌ای در گوشه‌ای نشسته‌بودند و نوشیدنی می‌خوردند .برسام چشمانش را به طرف دیگری چرخاند.چند دختر با لوندی تمام داشتند برای مردانِ جوان عشوه می‌رفتند.دوست داشت در همان لحظه  بین مشتریان کلوپ دعوایی صورت بگیرد تا به راحتی تمام رز را پیدا کند.چراکه می‌دانست اگر درگیری به راه بیفتد،یحتمل رز آتشِ دعوا را روشن کرده است! با ناامیدی سری چرخاند تا شاید رز را در میان جمعیتی که مشغول رقص و پایکوبی بودند، پیدا کند.مانده بود در آن ساعت این انرژی را از کجا می‌آوردند تا برقصند! گویا از هیاهوی دنیا فارغ بودند! برسام چند قدمی جلو رفت تا دید بهتری داشته باشد.نور به‌طور شانسی میان افراد می‌چرخید و صورتشان را هدف می‌گرفت که ناگهان قرعه به نام رز افتاد.برسام با دیدن او،نفسی از سر آسودگی کشید.از میان جمعیت عبور کرد و خود را به دختر رساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوش گذرونیت تموم شد خانم محترم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز همان‌طور که می‌رقصید، به او نگاه کرد.صدایش را بالا برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چیزی گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به‌خاطر موسیقی،صدا به صدا نمی‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام در دو سانتی‌متری او ایستاد.بازوی برهنه دختر را به آرامی گرفت و زیر لاله گوشش زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید بریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز بازویش را از دست او بیرون کشید.لیوان نوشیدنی را یک نفس سر کشید.تکان ریزی به کمر و پایش داد و برای او عشوه‌ای رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا بریم؟تازه‌ اومدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای بازدم از دهانش خارج شد و بویِ تلخ نوشیدنی زیر شامه برسام پیچید.مجدد بازوی او را گرفت.به چشمان قهوه‌ای و خمارش نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-معلومه خیلی خوردی! بیا بریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز با عصبانیت دستش را عقب کشید.گیج و منگ نگاهش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من با تو به اون جهنم برنمی‌گردم.فهمیدی؟ باز هم شدی سگِ دست آموز بابام؟ اون گفته بیای دنبالم؟‌ برو رد کارت پسر جون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس به برسام پشت کرد و شروع به رقصیدن کرد.انگار نه انگار! چندان هوشیار  نبود و نمی‌دانست چه می‌کند! دستش را دور گردن پسرِ جوانی انداخت.همان‌طور که با او می‌رقصید،با موسیقی نیز هم‌خوانی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان حین سمت گارسون رفت تا باز نوشیدنی بردارد.برسام لیوان نوشیدنی را از دست دختر گرفت و در سینی قرار داد.مچ او را محکم گرفت و به دنبال خود کشاند.رز به تقلا افتاد تا خودش را از دست او نجات بدهد.لگد محکمی به برسام زد و فریاد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولم کن سگِ دست‌آموز! مرتیکه لندهور! من با تو به او جهنم دره بر نمی‌گردم.ولم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسری که با رز سرگرم رقصیدن و عشق و حال بود، جلوی برسام آمد و با تندخویی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-What are you doing? Let it go!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(چیکار داری می‌کنی؟ بذار بره!)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام کاپشنش را کنار زد و کلتش را نشان‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Take a hike!(بزن به چاک)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر با دیدن اسلحه رنگ عوض کرد.دستاتش را آرام بالا برد و از او عذرخواهی کرد.رز موقعیت را مناسب دید و در کسری از ثانیه دست برسام را گاز گرفت.برسام ناخودآگاه او را رها کرد.آخ خفیفی گفت و اخمی به چهره آورد.از کنار دستش چند قطره خون به پائین چکه کرد.رز چندان از او دور نشده‌بود که برسام با سه گام بلند خودش را به او رساند.دختر را از زانوهایش گرفت و بلند کرد.رز با مشت به کمر او ضربه زد و  گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولم کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر مسیر خروج را در پیش گرفت.رفته‌رفته قدرت دستان رز کمتر شد.برسام با پایش لگدی به در زد و بیرون رفت.برف قطع شده‌بود؛ اما سوزِ حاصل از برف مصرانه باقی مانده بود! در صندلی عقب را باز کرد و دختر را خواباند.رز چشمانش را بسته‌بود.زانوهایش را در خود جمع کرد و همچون جنین در گوشه‌ای خزید.زیر لب حرف‌های ناواضحی می‌زد.برسام  نگاهی به سر تا پایش انداخت.بافت نازکی برتن داشت. شلوار مشکیش هم آنچنان ضخیم نبود که او را گرم نگه‌دارد.برسام تازه یادش افتاد که کت او را جا گذاشته است؛ اما ابداً حوصله برگشتن به آن محیط شلوغ را نداشت.کاپشنش را در آورد و روی دختر کشید.پشت فرمان نشست و پس از فشردن دکمه استارت،بخاری را روشن کرد.رز کاپشن را میان انگشتانش مچاله کرد و بی‌رمق زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان دلم برات خیلی تنگ شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور چشمانش را قلقلک می داد.پلک‌هایش را تا نیمه باز کرد و به پنجره نیم نگاهی انداخت.در دلش به آفتاب فحشی داد.با چشمانی بسته و خواب آلود از روی تخت بلند شد و پرده حریر را تا انتها کشید.مجدد به تخت برگشت و روی پهلو چپش دراز کشید.چشمانش را تا نیمه باز کرد و به دنبال پتو گشت.در خواب و بیداری به سر می‌برد که ناگهان چشمانش به برسام افتاد.جیغی کشید و روی تخت نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو اینجا چیکار می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام از خواب پرید و بی‌اختیار روی تخت نشست.با چشمانی گرد شده به دختر نگاه کرد و طلبکارانه پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز موهایِ مشکیش را از صورتش کنار زد و پشت گردنش انداخت.دست به کمر شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو اینجا چیکار می‌کنی؟ میشه جواب بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام به چشمانِ متعجب او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون اینجا خونمه! این اتاق هم بخشی از خونمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز سری به اطراف چرخاند.کاغذ دیواری طوسی هیچ شباهتی با دیوار‌های اتاق خودش نداشت! او میز سفید داشت و برسام میز سیاه! حتی خبری هم از کتابخانه دوست‌داشتنیش نبود! نگاهی به روتختی طوسی برسام و تختِ سیاهش انداخت تا شکش به یقین تبدیل شود‌.آنجا اتاقِ او نبود و برسام راستش را گفته بود! با این وجود از رو نرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من اینجا چیکار می‌کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر کش و قوسی به بدنش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی یادت نمیاد؟ منم اگه مثل سگ مست کرده باشم،معلومه یادم نمیاد.از کلوپ جمعت کردم ولی دیگه حال نداشتم برسونمت خونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوردمت اینجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از اتمام جمله‌اش،به رز پشت کرد و دراز کشید.پتو را تا نیمه روی خود کشید و ادامه‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه دیگه جیغ نمی‌کشی،بخوابم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز باعصبانیت پتو را از روی او کشید و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب چرا رو مبل نخوابیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام با کلافگی برخاست و سمت دختر چرخید.موهایِ مشکیش به‌طور پژمرده‌ای روی پیشانی بلندش افتاده بودند.نفسش را به بیرون فوت کرد و پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا رو مبل بخوابم؟ اینجا خونه منه! اینم تخت منه! اگه ناراحتی،خودت برو رو مبل بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به فرش طوسی اشاره کرد و با جدیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تازه میتونی اینجا هم بخوابی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز چشمانش را با حرص بهم فشرد.از گستاخی او به ستوه آمده‌بود و دلش می‌خواست سوی او هجوم ببرد و مشتی نثارش کند.خواست پاسخی تحویلش بدهد که ناگهان حسِ بدی بهش دست داد.دست روی معده‌اش گذاشت و چهره‌اش را درهم کشید.انگار سیستم گوارشش بهم ریخته بود! احساس کرد محتویات معده‌اش وارد مریش شده و هرلحظه ممکن است بالا بیاورد.برسام با دیدن وضعیتِ رز، هراسان سری تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلاً! فکرشم نکن اینجا بالا بیاری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش را سوی حمام گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بدو اونجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز سراسیمه بلند شد و سمت حمام رفت. برسام نفسی از سرآسودگی کشید و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخیش! نزدیک بودا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجدد  دراز کشید و پتو را روی خودش کشید.پلک‌هایش آرام‌آرام داشتند سنگین می‌شدند که ناگهان آلارم گوشی به صدا در آمد‌.کف دستش را روی پیشانیش گذاشت و زیر لب غر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی من رید...م به این زندگی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای چندمین‌بار بلند شد و پایش را روی سنگِ سردِ زمین گذاشت.کشو پاتختی را بیرون کشید و موبایل را برداشت.آلارم را خاموش کرد و به اعداد روی صفحه نگریست! هفت و نیم صبح بود و در شب گذشته تنها دوساعت خوابیده بود! تیشرتش را در آورد و تقی به درِ حمام زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زود بیا بیرون! میخوام دوش بگیرم! باید بریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صندلی گرم و نرم ماشین تکیه‌ داده‌بود.پلک‌هایش را روی هم انداخت تا کمی از درد سرش کاسته شود.دوست‌داشت هرچه سریع‌تر به شرکت برسد تا خودش را مهمان یک فنجان قهوه داغ کند.بلکه شاید سردردش هم خوب شود! روی صندلی کمی جابه‌جا شد.دکمه‌های پالتویش را باز کرد تا اندکی احساس راحتی کند.به‌خاطر کت و دامنی جذبی که برتن داشت، به اندازه کافی موذب بود! پوستش زیر آن لباسِ رسمی داشت خفه می‌شد و اگر ناچار نبود، به هیچ عنوان تن به پوشیدنش نمی‌داد.پلک‌هایش را آرام بالا داد.دستی روی شیشه سرد و بخار کرده کشید تا دیدی به خیابان‌ داشته باشد.عابران با احتیاط قدم برمی‌داشتند تا مبادا پایشان روی برف‌های آب شده بلغزد و لیز بخورند.عده‌ای منتظر سبز شدن چراغ بودند تا از خیابان عبور کنند و عده دیگر نیز عجله داشتند تا هرچه سریع‌تر خودشان را به محل کارشان برسانند.هرکسی مقصد و هدفی داشت و رز در آن ثانیه دوست داشت جای تک‌تک آن‌ها باشد تا مجبور نباشد نقشی را بازی کند که هیچ شباهتی با خودِ واقعیش ندارد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به پرونده‌های کنار دستش انداخت.با حرص نفسش را به بیرون فوت کرد.هرطور که شده بود،باید قرارداد را می‌بستن.وگرنه کلاهشان با خاج درهم می‌رفت.خاج برای پنهان کردن هویتش، دستی نیز به کارهای ساخت و ساز برده‌بود.علاوه بر آن می‌توانست از طریق ساخت‌وساز پولشویی کند و پول هنگفتی به جیب بزند.با توقف ماشین، رز از هزاری توی افکارش بیرون آمد.راننده از ماشین پیاده شد و در را به روی رز باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمایِ وجود دختر با سرمای هوای بیرون آمیخته شد.رز سرش را بالا گرفت و به ساختمان سی طبقه مقابلش نگریست.هر روز صبح،با طلوع آفتاب،باید در قالب انسانی دیگر ظاهر می‌شد و به عنوان مدیرعامل پا به آن شرکت می‌گذاشت.از خودرو پیاده شد و دل به سرمایِ بیرون سپرد.با بی‌میلی سوی شرکت قدم برداشت که بوی تلخ ادکلنی زیر شامه‌اش پیچید.بدون‌آنکه به پشت سرش نگاه کند،پرونده‌ها را سوی فرد گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مدیر پروژه یا سهامدار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام پرونده‌ها را از او گرفت و شانه به شانه رز، سوی ساختمان قدم برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مدیر پروژه! پونزده درصد سهم شرکت مال منه، بعد منو به عنوان مدیر پروژه فرستاده‌.مثل اینکه دانشگاه رفتنمون فقط اینجا کاربرد داشته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز خوبه! من که دخترشم فقط ده درصد سهام دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز از گوشه چشم تیپ او را نظاره کرد.برسام زیر آن کتِ بلند و نوک‌مدادی، کت و شلوار مشکی برتن کرده‌بود.پیراهن سفیدش باعث شده بود کراوات به خوبی خودش را نشان بدهد.هرچند برای برسام حکمِ طناب دار را داشت تا یک کراوات شیک و رسمی! رز اندکی از رژلبش را خورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این لباس اصلاً بهت نمیاد! استایل خودت رو بیشتر دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام پوزخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باور کن منم هیچ علاقه‌ای به شنیدن صدای تق‌تق کفشای پاشنه بلندت ندارم! ولی چاره چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالِ برسام دستِ کمی از رز نداشت! او نیز به اجبار تن به این کار داده بود! بارها و بارها سعی کرد، خاج را قانع کند تا چنین مسئولیتی به او واگذار نکند. منتها مرد برایِ شرکتش به چشم و گوش نیاز داشت و دخترش و برسام بهترین گزینه بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز لبخند تلخی به لب آورد.سرش را نزدیک گوش برسام برد و آرام زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واقعا چاره چیه؟! شبا خلاف می کنیم.صبحا مثل آدم‌های متمدن میایم شرکت و پشت میز میشینیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی برسام و رز حول همچین داستانی می‌گذشت.خاج برای پنهان کردن هویتش و انجام کارهای غیرقانونی،سهام‌دار و مالک چندین شرکت بود و در حوزه ساخت و ساز فعالیت می‌کرد.برسام و رز نیز جزء سهام داران بودند و مدیریت یکی از شرکت‌ها به رز واگذار شده‌بود! منتها شب که فرا می‌رسد، داستان به کلی عوض می‌شد! آن هم در کلان‌شهر بزرگی مثل نیویورک که خاموشی برایش معنایی ندارد! خاج و اعضای باندش در تولید و صادر کردن ماری‌جوآنا و متامفتامین نقش بسزایی داشتند! خاج جزء یکی از قدرت‌مندترین و بانفوذترین مافیایی‌های نیویورک و ایالت متحده حساب می‌شد! علاوه بر آن، چندین قمارخانه بزرگ هم در نیویورک تاسیس کرده بود که مدیریت سه‌تا از آنها را به برسام سپرده بود! منتها این تمامِ ماجرا نیست...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام به یکی از پرونده‌ها نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونی که من شبا رو بیشتر دوس دارم ولی امروز باید قال قضیعه رو بکنیم! این معامله برای خاج خیلی مهمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز نگاه پر از کینه‌اش را به برسام دوخت و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بره به جهنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو از گیت ورودی عبور کردند.به محض ورودشان، با صدایِ همهمه کارمندان مواجه شدند.مخلوطی از رایحه‌های مختلف زیر شامه هر دویشان پیچید.از بوی قهوهِ صبحگاهی و عطر پرسنل گرفته تا بویِ مواد شوینده که به خاطر نظافت‌کاری در محوطه پیچیده بود! فضای داخلی شرکت توسط چند طراح خبره،به‌طور مدرن و مینیمالیستی طراحی شده‌بود! سقف گنبدی شکلش را تماماً از شیشه ساخته‌بودند و به همین‌خاطر ،نور خورشید می‌توانست به داخل ورود کند تا محیط به صورت پویا و سرزنده به نظر برسد.برسام و رز کارت مخصوص‌ را مقابل گیت دوم قرار دادند و سوی آسانسور رفتند.در همان سمت آبنما بزرگی قرار داده‌بودند و صدای شرشر آب،حس آرامش را به سایرین منتقل می‌کرد. منتظر پائین آمدن آسانسور مانده بودند که برسام سری چرخاند و به اطراف نگاه کرد.چند نفر سرگرم فعالیت با لب‌تاب‌هایشان بودند و آن‌قدر مشغول کار بودند که ابداً متوجه نگاه‌های برسام نشدند.برخی دیگر نیز در شرکت سرگردان بودند و برسام با همان نگاهِ اول متوجه شد که کارآموز‌هایِ تازه وارد هستند.هر دو سوار آسانسور شدند.تا خودِ طبقه بیست و هشت هیچ سخنی بین‌شان رد و بدل نشد! رز مسیر دفترش را در پیش گرفت و برسام نیز به دنبال او قدم برمی‌داشت.منشی که دختر جوانی به نام لارا بود، به استقبال آنها آمد و گزارشی از جلسه را به رز ارائه داد.رز وارد دفترش شد.پالتویش را به چوب لباسی آویزان کرد و پشت میز کارش نشست.اتاق با دیوارهای سفید و مبلمان مدرن تزئین شده بود. یک میز بزرگ شیشه‌ای در وسط اتاق قرار داشت و چند صندلی راحتی دور آن چیده شده بود.برسام کنار پنجره ایستاد و به تردد خودرو‌ها چشم‌ دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به نظرت قبول می‌کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز دست به سینه شد و به صندلیش تکیه‌داد.به نقطه نامشخصی زل زد و پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید قبول کنه! معامله امروز برگه برنده ماست! فقط باید باهاشون متحد بشیم تا ارزش سهام بره بالا! اینجوری پروژه فردا مال خودمون میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز سراغِ مدارک رفت تا مروری بر جزئیات جلسه داشته باشد‌.همان موقع فردی به درِ اتاق ضربه زد و با اجازه رز وارد شد.به آرامی سلام کرد.صدایش برای رز و برسام آشنا نبود! هر دو نگاهشان را به او قرض دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در وهله‌اول، توجه رز سوی چشمانِ درشت و مشکیِ دختر رفت که از پشت عینک طبی برق می‌زدند.موهایِ سیاه و براقش را

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در بالای سرش دم‌اسبی بسته بود.شومیز سفید و شلوار جینِ آبی،باعث شده‌بود در نظر رز حسابی آراسته و مرتب به‌نظر برسد.رز در همان ثانیه اول سرتاپای او را بررسی کرد.برخلاف رز،برسام به یک نگاه گذرا اکتفا کرد و مجدد چشمانش را به خیابان دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز سرش را کج کرد و پرسشگرانه به او نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Who are you working with?

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(با کی کار داری؟)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام دستش را در جیبش فرو برد و از دختر پیشی گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کارآموز جدیده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر با ورودش به اتاق،موجی از استرس را نیز همراه خود آورده‌بود.و برسام با همان نگاهِ اول، متوجه لپ‌های گل انداخته‌اش و کارتِ دورِ گردنش شد‌.لبخندی به لب آورد و پاسخ رز را داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Good morning, Miss martino.l am the new intern.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(صبح بخیر دوشیزه مارتینو.من کارآموز جدید هستم)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز از سر اجبار خنده‌ای تحویل او داد و زیر لب خطاب به برسام غر زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امروز چه وقت کارآموز فرستادن بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام با بی‌تفاوتی شانه‌هایش را بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از پدرِ گرامیت بپرس دوشیزه مارتینو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

《دوشیزه مارتینو》 را با لحنِ خاص و طعنه‌آمیزی گفت.چند هفته‌ای می‌شد که رفتار برسام با رز تغییر کرده‌بود و دختر علتش را نمی‌دانست! برسام کم‌تر از قبل حرف می‌زد و بیشتر وقت‌ها رفتار سرد و خشکی با او داشت! یک جایِ کار می لنگید و رز دوست داشت علتش را پیدا کند.رز از دختر نامش را پرسید که مجدد برسام از او پیشی گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Emily Johnson.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس خمیازه‌ای کشید و ادامه‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رو کارتش نوشته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز لب زیرینش را گزید و نگاهِ تندی به برسام انداخت.برخلافِ او، برسام حسابی تیزبین بود و درکسری از ثانیه می‌توانست متوجه کوچک‌ترین جزئیاتی شود! دختر برای آنکه احترام بگذارد، نام و فامیلش را گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Emily Johnson.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز به نشانه تائید سری تکان‌داد.آن روز ابداً حوصله سر و کله زدن با کارآموز جدید را نداشت.بنابراین تصمیم گرفت او را به نحوی از سر خود باز کند.به صندلیش تکیه‌داد و دستش را کنار شقیقه‌اش گذاشت.کمی بعد،روبه دختر کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Coffee! Bring me a cup of coffee.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(قهوه! برام یه فنجون قهوه بیار!)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارآموز از درخواست او یکه خورد.برسام دستش را از جیبش بیرون آورد و دست به سینه شد.متوجه هدفِ رز شد و تاسف‌بار سری تکان‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حداقل یه کار سخت‌تر می‌گفتی که بیشتر طول بکشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارآموز بهت‌زده پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Coffee?

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز به نشانه تایید سری تکان داد و با چشمانش به در اشاره کرد.کارآموز با بی‌میلی از اتاق خارج شد تا درخواست او را اجابت کند.برای یادگیری فنون معامله و ساخت‌و ساز پا به آن شرکت گذاشته‌بود و حال به در خواست رئیسش باید یک فنجان قهوه آماده می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام سمتِ در قدم برداشت تا به اتاقِ جلسه برود و از خوب پیش رفتن اوضاع مطمئن شود.نوک انگشتانش هنوز به دستگیره نرسیده‌بود که با صدای رز متوقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-احتمالاً امضاء قرار داد به عصر یا شب بکشه! اگه اینجوری شد،تو جای من برو و امضاء کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام سوی او چرخید و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا خودت انجام نمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز گوشه برگه را به بازی گرفت و آرام پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می‌خوام به مامانم سر بزنم.خیلی وقته پیشش نرفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وضعیتش تغییری کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غم، مهمانِ چشمانِ دختر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه! دکتر گفت هیچ تغییری نکرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام با نگاهش به برج‌های لوکس و مجلل نیویورک سرکی کشید.یکی از دیوار‌هایِ اتاق جلسه را تماماً از شیشه ساخته‌بودند تا ویویی مشرف به نمای شهر داشته باشد.علاوه برآن، نور آفتاب می‌توانست از دیوار شیشه‌ای عبور کند تا محیطِ اتاق اندکی پویا‌تر به نظر برسد.برسام خودکار را میان انگشتانش می‌چرخاند و با دقت به صحبت سایرین گوش می‌کرد.همگی دور میز مستطیل شکلی نشسته‌بودند تا درباره‌ی شرایط قرارداد به توافق برسند.هر دو شرکت تصمیم داشتند با یکدیگر شریک شوند تا در یکی از بزرگترین پروژه‌‌های ساخت و ساز سرمایه‌گذاری کنند.بستن آن قراداد برای خاج از اهمیت بالایی برخوردار بود! چراکه هم می‌توانست برای خودش اسمی در کند و هم می‌توانست در مبالغ بالا، به پولشویی خود ادامه بدهد.منتها به نحوی باید با شرکتِ مقابل توافق می‌کردند تا سمت مدیریت به رز واگذار شود! نامِ مدیرعامل شرکت ربکا بود!دختری جوان و کاربلد بود! ربکا روبه برسام کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-What do you think,Mr.Mehri?

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

( شما چی فکر می‌کنید آقای مهری؟)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام سرش را به آرامی چرخاند و به افرادی که پشت میز نشسته‌بودند،نگاهی انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز در راس نشسته‌بود و روبه‌روی او، دختر دیگری نشسته‌بود.دختری که همانند رز مدیر عاملِ شرکت بود.دو مرد هم دو طرف او نشسته بودند و از ابتدای جلسه با دقت نوت‌برداری می‌کردند.برسام به دختر چشم دوخت.موهایِ فر و بلوندش را دورش انداخته‌بود و چشمانِ طوسیش،رنگ انتظار را به خود گرفته‌بودند تا پاسخی دریافت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بطری آب معدنی را باز کرد و گلویش را با جرئه‌ای از آب تازه کرد.همان‌طور که خودکار را میان انگشتانش می‌چرخاند، به برگه‌هایِ زیر دستش نگاه کرد.صدایِ تیک‌تاک ساعت در محیط پیچیده بود و عملاً داشت به برسام تذکر می‌داد که زمان در حال گذر هست و نباید وقت را بیشتر از آن تلف کند.رز دستش را جلوی دهانش برد و به‌طور نامحسوسی زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگه شصت چهل! مدیریتو اونا می‌خوان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام از گوشه چشم به رز نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه! نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را سوی گره کراواتش برد و اندکی شلش کرد.روبه ربکا کرد و محکم و رسا پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-As far as I know, your company has a contract for Project X. I don't think you are in a position to invest sixty percent here as well.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

( تاجایی که میدونم شرکتِ شما در پروژه ایکس هم سرمایه‌گذاری کرده.فکر نمی‌کنم در موقعیتی باشید که بخواین اینجاهم شصت درصد سرمایه‌گذاری کنید.)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ربکا از صحبت او جاخورد‌.گویا برسام آمارِ تمامی معاملات آنها را در آورده بود! دو مردی که کنار او نشسته‌بودند،با تعجب به دختر خیره شدند و منتظر پاسخ رئیس‌شان ماندند.دختر موهایش را پشت گوش انداخت و لب زیرینش را فشرد.شانه‌هایش را بالا انداخت و لبخندی تحویل برسام و رز داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-We have no problem with that. We can keep both sides satisfied.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(ما مشکلی نداریم.می‌تونیم هر دو طرف رو راضی نگه‌داریم‌)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام نگاهِ معناداری به رز انداخت.رز به نشانه تائید سرش را تکان داد و روبه ربکا کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-I'm sorry, but we can't proceed. The project is very important to us, and we can't take any risks with it. We prefer to work with a company that is fully focused on the task.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(متاسفم اما ما نمیتونیم.پروژه برای ما اهمیتی بالایی داره و نمی‌تونیم سرش ریسک کنیم.ترجیح میدیم با شرکتی کار کنیم که تمام حواسش جمع کار باشه.)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز و برسام همزمان از جایشان برخاستند تا به جلسه خاتمه بدهند.دو مرد سفیدپوستی که آن طرف میز نشسته‌بودند،با یکدیگر مشورت کردند و باصدای آرامی نتیجه را به رئیس‌شان اعلام کردند.تنشی که بین افرادِ تیمِ رقیب ایجاد شده‌بود،به وضوح برای رز و برسام قابل لمس بود.می‌توانستند شک و تردید را در چهره هر سه نفرشان ببینند.شراکت تنها خواسته خاج نبود! بلکه آن دختر هم به امتیاز و جایگاهِ شرکتِ خاج برای رسیدن به اهدافش نیازمند بود! رز خواست از آمدن آنها تشکر کند و به جلسه خاتمه بدهد که ناگهان دختر از جایش برخاست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-We accept your terms.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(شرایط شما رو می‌پذیریم)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز و برسام به یکدیگر نگاه کردند و لبخندی از سرِ پیروزی زدند.خاج به آنها آموخته بود برای رسیدن به اهدافشان از ضعفِ طرفِ مقابل استفاده کنند.قبل از هر قرارداد و پروژه‌ای، نقطه ضعف شریک‌شان را پیدا می‌کردند و از همان نقطه برعلیه آنها و به نفع خود استفاده می‌کردند.گاهاً هزینه‌های هنگفتی خرج می‌کردند تا به اسرار سری و محرمانهِ شرکت‌ها دست پیدا کنند و از همین طریق همیشه برد می‌کردند.رز و برسام مجدد پشت میز نشستند و شرایط‌شان را مطرح کردند.معامله طبقِ خواسته خاج صورت گرفت و مدیریت نیز به رز واگذار شد.تنها تحویل یک سری از مدارک مانده‌بود که به عصر موکولش کردند! هر پنج نفرشان از جایشان برخاستند و سوی در قدم برداشتند.رز به کارآموز اشاره کرد تا برگه‌های روی میز را جمع کند و سویِ دفتر ببرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدیرعاملِ شرکت روبه برسام ایستاد و دستش را سوی او دراز کرد.با دستِ دیگرش موهای بلوندش را به بازی گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-What do you think about celebrating our new project?

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(نظرت چیه برای پروژه جدیدمون جشن بگیریم؟)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام دست او را به آرامی فشرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-Definitely at a suitable time.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(در یک زمان مناسب حتما.)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ربکا متقابلا دست او را فشرد.به نحوی برسام را متقاعد کرد که حتماً همان شب باید جشنِ کوچکی بگیرند.پس بهتر است جای آنکه به شرکت برود و مدارک را تحویل بگیرد، برایِ شام به خانه او برود تا هم جشن بگیرند و هم مابقی مراحل را به تکمیل برسانند.برسام ناگزیر درخواست او را اجابت کرد.پس از آنکه اتاق جلسه را ترک کردند، رز نزد برسام آمد و طعنه‌ای به او زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برای شام دعوتت کرد؟؟ می‌خواین جشن بگیرید؟ چرا به من چیزی نگفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام دستش را در جیبش فرو کرد و پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب تو خودت قبلش گفته بودی برای امضاء نمیای! اونم فقط منو دعوت کرد! در ضمن فقط یه شام ساده است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز دست به کمر شد و یک‌تای ابرویش را بالا داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فقط یه شامِ ساده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام چشمکی نثارش کرد و با بدجنسی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاید یکمم خوش گذروندم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بسته شکلات را از صندلی عقب برداشت و از خودرو پیاده شد.هوا تقریباً تاریک شده بود و سوز سرما به بیشترین حد خود رسیده بود.سوییچ را فشرد و ماشین را قفل کرد.دستی به موهایش کشید و سوی خانه ویلایی قدم برداشت.درِ چوبی را به عقب هل داد و وارد حیاطِ ویلا شد.به محض ورودش،چشمانش به استخر افتاد.هرکسی جای او بود، در وهله اول به گیاهان و مجسمه های سنگی توجه می‌کرد؛ اما برسام بیشتر از هرچیزی عاشق شنا کردن بود. چراکه آب بهش آرامش می‌داد.از مسیر سنگ‌فرش شده عبور کرد و سوی ویلای آجرنما رفت.پایش را روی اولین پله گذاشت که ناگهان صدای کشیده شدن لاستیک خورویی بر روی آسفالت به گوشش رسید.به پشت سرش چرخید و با ماشین آلبالویی رز مواجه شد.دختر خودرو را مقابل ماشین برسام پارک کرد و پیاده شد.پالتو سیاهی برتن داشت و موهایش را دورش ریخته بود.با آن بوتِ پاشنه‌دار،قدش بلندتر از قبل به نظر می‌رسید.برای برسام دستی تکان داد و سوی او قدم برداشت.پسر هاج و واج مانده بود! زیر لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو اینجا چیکار می‌کنی آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز خودش را به او رساند و لبخندی تحویلش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سوپرایز! منم اومدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام با کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه قرار نبود بری پیش مامانت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز به جعبه شکلات نگریست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نظرم عوض شد.براش شکلات خریدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ادب حکم می‌کنه دستِ خالی خونش نرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز جعبه را از او گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درسته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پله‌ها بالا رفت و در همان حین شکلات را باز کرد.تکه‌ای را در دهانش گذاشت و سوی برسام چرخید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه! خوشمزه است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام فوراً جعبه را از او گرفت و تشری به دختر زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیکار داری می‌کنی؟ چرا بازش کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز شانه‌هایش را بی‌تفاوت بالا انداخت و سوی در رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواستم مطمئن بشم برای شریک جدیدمون چیز خوشمزه‌ای اورده باشی.بالاخره پای آبرومون وسطه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز خودش هم نمی‌دانست برای چه چنین کاری کرده است! یا حتی نمی‌دانست چرا از رفتن پیش مادرش صرف نظر کرده است.فقط می‌دانست از آن دختر خوشش نمی‌آید و به هر نحوی که شده باید به خانه او برود و برسام را تنها نگذارد.اصلاً چه معنی‌دارد که مدیر عامل شرکت را دعوت نکند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام از حرص دندان‌هایش را بهم سایید و با تاسف سری تکان داد.رز انگشتش را سوی زنگ برد که ناگهان متوجه شد در باز است.خواست وارد خانه شود.برسام بازویش را گرفت و او را عقب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیکار می‌کنی؟ نمیشه همین‌طوری بری تو که!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس زنگ را فشرد و منتظر دختر ماند.رز چند ثانیه بیشتر طاقت نیاورد و وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محیط داخلی خانه با تم سفید و مشکی چیدمان شده بود.دیوار‌ها تماماً سفید بودند و مبل‌ها مشکی! خبری از صاحب خانه نبود؛ اما به محض ورودشان گرمایی که ناشی از شعله‌های شومینه بود، به استقبالشان آمد.از طرفی بوی غذا نیز در اطراف پیچیده بود.رز دکمه‌های پالتویش را باز کرد و با صدایِ بلند سلام کرد.برسام پشت سر او وارد خانه شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید صبر می‌کردی خودش درو باز کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز پالتویش را در آورد و روی مبل انداخت.از سالن پذیرایی عبور کرد و وارد سالن ناهار خوری شد.میز ناهارخوری از غذاهای مختلف پر شده بود.انگار دختر تمام سلیقه‌اش را خرج کرده بود تا یک میز مناسب بچیند. رز با دستش شمع روی میز را خاموش کرد و طعنه‌آمیز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از کی تاحالا واسه شام کاری شمع روشن می‌کنن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمع دوم را نیز خاموش کرد.همان‌طور که به غذاها نگاه می‌کرد، دور میز چرخید.یکدفعه پایش به چیزی گیر کرد.سرش را پائین آورد و احساس کرد خون در رگ‌هایش منجمد شده است.یک نفر زیر فرش سفیدی خوابیده بود و پای رز به کفش او اصابت کرده بود! لکه بزرگ و قرمز فرش،توجه رز را به خود معطوف کرد.علاوه برآن،زمین هم خونی شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز تا کمر خم شد و فرش را با احتیاط کنار زد.با دیدنِ صورتِ بی روحِ ربکا، نفس در سینه‌اش حبس شد.سرش را بالا آورد و به برسام که دورتر از او ایستاده بود،نگاه کرد.آب دهانش را قورت داد و لب گزید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فک کنم امشب قراره با یه جنازه خوش بگذرونی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام دو انگشتش را روی گردن ربکا گذاشت.دخترِ بیچاره مثل یک تکه یخ سرده سرد بود! برسام چشمانش را بهم فشرد و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تموم کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز از پله‌هایی که به طبقه دوم منتهی می‌شد،پائین آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی نیست! حتی یدونه برگه هم که برای فردا به کارمون بیاد،نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام نفسش را به بیرون فوت کرد.دو دکمه بالایی پیراهنش را باز کرد.دستکش چرمی را دستش کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه‌جا رو خوب گشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز سویِ میزِ شام گام برداشت.کارد و چنگال را برداشت و تکه‌ کوچکی از استیک را برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی‌خیالی غذا را در دهانش گذاشت و زیر زبان مزه‌اش کرد.برسام به او نگاهِ چپی انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین؟ گشتم؟ الانم داری غذا می‌خوری؟ معامله فردا رو چیکار کنیم؟ هان؟ گند خورد به همه چی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز با طمانینه تکه دیگری برید و در دهانش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عجب استیکی! تو دهن آب میشه! خب به نظرت الان چیکار کنم؟ براش فاتحه بخونم؟ بلد نیستم...باید تو گوگل سرچ کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز توانایی راه رفتن روی تک تک سلول های عصبی برسام را داشت.به خاطر بهم خوردن قرار داد ، عمیقا خوشحال بود.تکه دیگری را برید و سوی برسام که آن طرف میز ایستاده بود، گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا توهم بخور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام دست او را پس زد و با لحن تندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببینم تو شوخیت گرفته؟ پروژه فردا پرید رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز، بی‌تفاوت شانه‌هایش را بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به درک!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام دست‌هایش را در پشت کمرش به یکدیگر قلاب کرد.آرام آرام میز را دور زد و مقابل رز ایستاد.تنها صدای جلز و ولز سوختن‌ِ هیزم‌های داخل شومینه به گوش می‌رسید.برسام انگشت سبابه‌اش را زیر چانه رز گذاشت و سر او را بالا داد.گردنش را کمی کج کرد و باصدای بم و آرامی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کار توعه؟ تو کشتیش؟ واسه بهم زدن معامله،زدی طرف رو کشتی! فقط هم به خاطر دشمنی با بابات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز زبانش را روی لبش کشید.در یک قدمی او ایستاد.دستانش را سوی پیراهن او برد و یقه برسام را صاف کرد و میان انگشتان ظریفش گرفن.به چشمان میشی پسر خیره شد و پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من به‌خاطر دشمنی با بابام،کسی رو نکشتم...! تازه خیلی راحت می‌تونستم جلسه امروز رو بهم بزنم! نیازی به قتل نداشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکه دیگری از استیک را در دهانش گذاشت و سوی ربکا رفت.کارد را به طور ماهرانه میان انگشتانش چرخاند و با دلخوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درضمن این سبک،سبک من نیست! من اینجوری نمی‌کشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام مقابل او ایستاد و به جنازه خیره شد.چاقو را تا انتها در شکمش فرو کرده بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام سری به اطراف چرخاند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجا هیچ ردی از درگیری نیست! حتی قفل در هم نشکسته بود! این یعنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی کسی با زور و خشونت وارد خونه نشده...ممکنه از قبل اومده باشه...یا شاید هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توجه برسام به میز جلب شد.جای دو بشقاب و لیوان، سه بشقاب و سه لیوان شراب‌خوری گذاشته شده بود.برسام با دستکشی که در دست داشت،یکی از لیوان‌ها را برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به جزء من و ربکا، نفر سومی هم دعوت بوده! ولی کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز نگاهی به بدن بی‌جان ربکا انداخت.پائین موهای بلوندش که تا کمرش می‌رسید،کاملاً در خون غرق شده بود! پوستش سفید شده بود و رز از یک متری می‌توانست سرمای بدن او را حس کند.رز روبه برسام کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید موبایلش رو پیدا کنیم! لیست تماساش یا پیاماشو چک کنیم...شاید چیزی دستگیرمون شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام به نشانه تائید سرش را تکان داد.هر دو دستکش پوشیده بودند تا اثر انگشتی از خود به جا نگذارند.به‌خاطر حفظ سهام و موقعیت شرکت، تصمیم گرفتند به پلیس اطلاعی ندهند.چراکه اگر سر و کله رسانه‌ها پیدا می‌شد، تیتر خبر‌ها می‌شدند و بلافاصله سهام‌شان ریزش می‌کرد.رز سراغ آشپزخانه رفته بود و برسام در پذیرایی به دنبال تلفن همراه می‌گشت.کوسن‌های سیاه را از مبل بلند می‌کرد و زیرشان را نگاه می‌کرد و بعد مثل سابق سرجایش می‌گذاشت.آخرین کوسن را که بلند کرد، به موبایل ربکا رسید.بی‌اختیار لبخندی گوشه لبش رسید.دکمه پاور را فشرد و به محض روشن شدن صفحه، لبخند روی لبش ماسید.باز هم همان علامتِ کوفتی! منتها این‌بار کمی فرق داشت...! روی صفحه گوشی، تصویر نه پیک پاسور قرار داده شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام در ماه گذشته نیز آن علامت را به طور مرموزی دریافت کرده بود! سری قبل برایش ده پیک را فرستاده بودند! از همان موقع زندگیش حسابی زیر و رو شد.گوشی را از قاب بنفشش جدا کرد.درست حدس زده بود! داخل قاب ورقِ طلایی پاسور بود! ورقی که رویش نه پیک درج شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پیداش کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای رز، ورق را در جیبش پنهان کرد.از تق تق کفش‌هایش فهمید که رز دارد سوی او می‌آید. بزاقش را قورت داد تا گلویش کمی تر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره پیدا کردم ولی رمز داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز کنار برسام ایستاد و تلفن را گرفت‌.چندباری تقلا کرد تا رمز را باز کند،منتها بی‌فایده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لعنتی! باز نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام به نقطه نامشخصی خیره شده بود و در جایِ دیگری سیر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز روبه او کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به نظرت گوشی رو با خودمون ببریم تا بچه‌ها بازش کنن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سکوتِ برسام، رز دستش را مقابل چشمان او تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هوی؟ کجایی؟ باتوعم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام پلک‌هایش را بست و چندباری سرش را تکان داد.سپس نگاهش را به او قرض داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گوشی رو ببریم بچه‌ها باز کنن یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام با کلافگی دستش را پشت گردنش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببریم ولی زود باید برش گردونیم.وگرنه دردسر میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام، کارد و چنگالی را که رز استفاده کرده بود،برداشت و با دستمال تمیزشان کرد.نباید هیچ ردی از خود به جا می‌گذاشتند.برای آخرین‌بار به ربکا نگریست و واگویه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ربط تو به این قضیعه چیه؟ اول ده پیک...الان هم نه پیک!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام و رز سری به دوربین امنیتی زدند تا فیلم‌های ورودشان را پاک کنند.منتها یک نفر از قبل تمامی دوربین‌ها را خاموش کرده بود و به نحوی کار را برای آن دو آسان کرده بود‌‌.برسام سری به اطراف چرخاند تا مطمئن شود ردی از خودشان به جا نگذاشته باشند.در همان حین خطاب به رز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان به خاج چی بگیم؟ معامله فردا رو از دست دادیم! اصلا از این قضیعه خوشحال نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز لبخندی از سر رضایت زد .در حالی که چشمانش برق می‌زد،پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ذره‌ای واسم اهمیت نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت برسام چرخید.دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو که دیشب بابام رو خوب پیچوندی! از پس اینم برمیای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام از حرف او جاخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منظورت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز لب زیرینش را به دندان نیش گرفت.صورت برسام را لمس کرد و با خباثت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیشب مگه قرار نبود پول رو از یارو پس بگیری؟ ولی نگرفتی...به جاش خودت پولشو دادی! غیر اینه؟ کنجکاو شدم بدونم چرا دلِ برسام خان به رحم اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام ابداً انتظار چنین چیزی را نداشت! به قول معروف: 《گل بود و به سبزه نیز آراسته شد.》مچ رز را میان انگشتان گرفت و با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو از کجا فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس درست فهمیدم...اولش باور نکردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام همان‌طور که مچ او را گرفته‌بود،دختر را سمت خود کشاند و به چشمانِ شیطونش خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جواب بده! از کجا فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا همچین کاری کردی؟ عقلتو از دست دادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام برای لحظه‌ای چشمانش را بهم فشرد و نفس عمیقی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زاغ سیاه منو چوب میزنی؟ نه؟ کار اون رفیقِ سیاه پوستته! همینه دیشب تو کلوب باهات نبود...چون داشته آمار منو در می‌آورده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز سرش را تاسف‌بار تکان‌داد و نچی کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نژاد پرستی اصلاً خوب نیست! سفید پوست و سیاه پوست نداریم که!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام دست او را رها کرد و با چشمانش خط و نشانی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دمار از روزگارش در میارم...حالا ببین! فعلا باید بریم سراغ بابات تا گند امشب رو جمع کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام از کنار او عبور کرد و سوی در رفت.رز بلافاصله مانعش شد.خم به طاق ابروهایش آورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دستت بهش نمی‌خوره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام پوزخندی زد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هرچی تو بگی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در تاریکی شب، گروهی از تماشاچیان در کنار خطِ شروعِ مسابقه ایستاده بودند.نور‌ِ لامپ‌هایِ سفیدِ خیابان، چهره‌ مضطرب و هیجان زده‌شان را هدف گرفته بود.صدایِ موتورهایِ دو ماشینِ مسابقه‌ای، در میان همهمه جمعیت همچنان به گوش می‌رسید.برسام و رز،جایی دور از جمعیت ایستاده بودند و نگاهشان به مسیر مسابقه بود! هرچند فکر و ذهن‌شان در دنیایِ دیگری پرسه می‌زد.دختری جوان با موهایِ بلوند و پوستی روشن،خود را از میان تماشاچیان بیرون کشید و مقابلِ لامبورگینی مشکی و ماشینِ فِراری سفید ایستاد.بافتِ نازکی برتن داشت و شلوارکش به زور، رانش را پوشانده بود.رز مانده بود چطور در آن هوایِ سرد دوام آورده است! دخترک به شیشه‌های مشکی لامبورگینی نگاه کرد و چشمکی نثار راننده کرد.چشمکی که از دید رز پنهان نماند و باعث شد اوقاتش کمی تلخ شود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک که به عنوان داور آمده‌بود، بین دو ماشین ایستاد و پرچم را بالا گرفت.از چهره تماشاچیان کاملاً مشخص بود که چه‌قدر هیجان دارند و دل تو دل‌شون نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه به پرچم سفید خیره شده بودند و منتظر علامت داور بودند! مسابقه آن شب،با تمامی شب‌های دگر فرق می‌کرد.چراکه رقابت تنگاتنگی بین‌شان بود و همین باعث شده بود،نفس در سینه تماشاچیان حبس شود! البته نتیجه برای برسام و رز کاملاً مشهود بود.فردی که پشت لامبورگینی نشسته بود، کسی نبود جزء خاج!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با علامتِ داور، هر دو شرکت کننده پدال گاز را تا انتها فشردند و اینبار ،صدای جمعیت در میان صدایِ موتور‌های هر دو ماشین گم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز و برسام همانند سایر تماشاچیان به خودرو‌ها خیره شدند.لحظه‌ای فراری پیشی می گرفت و لحظه دیگر خاج! لحظات نفس‌گیری بود و همهمه و هیجان تماشاچیان به نقطه اوج رسیده بود! چشم‌ها به خط پایان دوخته شده بود که با عبور خاج، عده‌ای فریاد خوشحالی سر دادند.برسام و رز بی‌تفاوت‌تر از آن بودند که بخواهند لبخندی به لب بیاورند! آن دو با مشکلات‌شان سر و کله می‌زدند و خاج سرگرم خوش گذرانی‌هایِ خودش بود! هرچند این ظاهر ماجرا بود! راننده فراری که نسبتا از خاج جوان‌تر بود،با عصبانیت از خودرو پیدا شد.خاج نیز متقابلا پیاده شد و قامت بلندش در مقابل حضار نمایان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجاه سال سن را رد کرده‌بود؛ از لحاظ جسمانی و پوشش هیچ تفاوتی با یک جوان سی ساله نداشت.شاید تنها فرقش با یک جوان، موهای سفید و خاکستریش بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اندکی هم گوشه چشمانش چین برداشته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز و برسام از دور به او خیره شدند.خاج دستش را سوی راننده فراری دراز کرد تا سوییچ خودرو را از او بگیرد.طبق قرارشان،خودرو فردِ بازنده باید به برنده اهدا می‌شد! راننده فراری باعصبانیت و تندخویی،سوییچ را در کفِ دست او کوباند و رفت.خاج سمت تماشاچیان چرخید و سوییچ را با خرسندی تمام،نشان‌شان داد.در آن تاریکی،برقِ و درخشش چشمان آبیش،از دید هیچ‌کس پنهان نبود! برسام و رز نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس سوی او قدم برداشتند.در همان حین،داور نزد خاج رفت و بی‌محابا خودش را در آغوش او انداخت.رز از ادامه مسیر منصرف شد و خواست سوی خودرو برگردد.برسام بازویش را به آرامی گرفت و مانعش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به خودت مسلط باش! میدونی که نمیشه کاریش کرد...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز دندان‌هایش را بهم سایید و با خشم به پدرش زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دختره دستِ کم باید هم سن من باشه! آخه چطور می‌تونن انقدر کثافط و چندش و حال بهم زن باشن؟ اونم وقتی که مامان من جونش به چند تا دستگاه کوفتی وصله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام نگاه گذرایی به آنها انداخت و پاسخ‌داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودت میدونی نهایت تا چند روز مهمون باباته! بعدش دلشو میزنه و مثل یه آشغال پرتش می‌کنه تو خیابون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود حرف‌های برسام، رز باز هم دلش می‌خواست به ماشین برگردد و از مواجه شده با پدرش طفره برود!هرچند آن مسئله تنها گوشه‌ای از مشکلات پدر و دختری آن دونفر بود.رز دوست داشت سوار ماشینش شود و هر دوی آنها را زیر بگیرد؛ اما در حقیقت در برابر او قدرت چندانی نداشت! ناگزیر سوی پدرش قدم برداشت.خاج نیز با دیدن آن دو،مسیرش را تغییر داد و سویشان آمد.رضایت و خرسندی در صورتش سو‌سو میزد.مثل همیشه کاپشنِ چرمِ مشکی برتن داشت و برقِ گردنبند کارتیرش،دست کمی از برقِ چشمانش نداشت! به محض آنکه به برسام و رز رسید، روبه پسر کرد و با بشاشی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حال کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام سری تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ازتون همین انتظار می‌رفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاج لبخندی زد و از گوشه چشم نگاهی به دخترِ بدعنقش انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجا چیکار می‌کنید؟ الان نباید به خاطر معامله فردا جشن می گرفتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز و برسام به یکدیگر نگاه کردند.از اخم و تخم رز مشخص بود که ابداً میلی به سخن گفتن ندارد! برسام دستی به پشت گردنش کشید و بی‌مقدمه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-معامله فردا کنسله! جنازه ربکا تو خونش پیدا شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالتِ چهره خاج در کسری از ثانیه عوض شد.در یک قدمی برسام ایستاد و ابروهایش را درهم کشید.چشمانش رنگِ خشم و حیرت گرفته بود و با همان طرزِ نگاه،چشمان برسام را هدف گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه زری داری میزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام زبانش را روی لبش کشید.دستانش را در جیب‌هایش فرو برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یکی کشتتش! برای امضاء قرار داد رفته‌بودم که با جسدش مواجه شدم.فردا نمیتونیم معامله رو ببریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاج گردنش را به چپ و راست خم کرد تا قولنجش را بشکاند.دستی به ته ریش خاکستریش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگو گوه کشیدید به معامله فردا! کدوم خری جزء شما دو از این جریان خبر داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهِ تیزی به رز انداخت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاید هم کار خودتون باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را روی شانه رز گذاشت و اندکی فشارش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نظر تو چیه دختر عزیزم؟ این قضیعه به تو ربطی نداره که؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رز نگاهِ پرخشمش را به او دوخت.از سر اجبار خندید و طعنه آمیز پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا باید همچین کاری کنم پدر عزیزم؟ خیلی راحت میتونستم معامله رو بهم بزنم! چرا باید بکشمش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاج فشار دستش را بیشتر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره راست میگی...! چرا باید به خودت زحمت اضافی بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره رز، بی‌اختیار مچاله شد.از گوشه چشم، به دستِ پدرش که بر شانه‌اش بود،خیره شد.روی انگشترِ طلایش نماد خاج حک شده بود.پلک‌هایش را برای لحظه‌ای بهم فشرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دقیقا! من به خودم زحمت اضافی نمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برسام یک قدم به رز نزدیک شد و مقابل خاج ایستاد تا حواسش را پرت خودش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگران نباش! قاتل رو پیداش می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاج، رز را رها کرد و به برسام نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین هم ازتون انتظار میره! هرچه سریع تر پی قضیعه رو بگیرید.در مورد معامله هم بعداً جبران می‌کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ای به لب آورد و خطاب به رز پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه نه دختر عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه لب رز بالا رفت.ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️