لیست کلیه پارتهای رمان بال های زخمی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان بال های زخمی - پارت 61
مسخ چشمانش شده بودم، انگار طلسم سکوت از زبانم شکسته شده بود و واژهها بیدغدغه جاری میشدند. _ معمولا آدم جیغ جیغویی نیستم. ولی وقتی جیغ میکشم یعنی اتفاق خیلی بدی افتاده. وقفه ای کوتاه میان حرفم انداختم و سپس ادامه دادم: _ اما تو انگار بار اولت نیست که تو همچین شرایطی قرار میگیری. رفتارت به عن...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 62
- میشه لطفا دستمو باز کنی؟ - صبر کن پشت سرش ایستادم و طناب دور مچم را باز کردم نگاهم به جراحت روی دستش بود. زخم همچنان خون آلود و دلخراش بود. انگشتش را نزدیک زخم برد. این حرکتش را درک نکردم اما از آنجایی که او یک پزشک بود احتمال دادم راهکاری برای درمان باشد یا چیزی که من از آن اطلاع ندارم. ...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 63
.گرمای تنش با تمام قوا هجوم آورد و میان سرمای جانکاه بدنم مثل یک شعله ناگهانی زبانه کشید. نفس در سینهام حبس شد. صدای قلبش در گوشم طنین انداخت، پرشتاب و عمیق بود. زمزمه ای درون مغزم تکرار میکرد : «اشتباهه، اشتباهه، اشتباهه» خودم را تکان دادم و خواستم از آغوشش بیرون بیایم که با فشار ملایم دسته...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 64
فرهاد رو به در گفت : _ میمونیم. صدای سروان ملکی رنگ امید گرفت : _ پس هر وقت یخچال ماشین روشن شد بدونید اصلان داره میاد. _ باشه. دیگر صدایی از بیرون شنیده نشد و فرهاد با فاصله کنارم نشست. هیچکداممان چیزی نگفتیم. سکوتی سنگین بینمان افتاده بود؛ از آن سکوتهایی که نه آرامش دارد، نه امید. ...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 65
با اعتماد به نفسی که نمیدانستم از کجا آمده مستقیم به چشمهایش نگاه کردم _ بهت میگم. ولی یه شرط داره. ابروهایش بالا پرید _ شرط؟ _ اوهوم. شرط. _ میشنوم. _ بهم بگو سازنده این مواد کیه؟ کنجکاوم بدونم. دستانش را روی سینه قفل کرد و چانه اش را بالا داد. _ واقعا این سوال رو برای کنجکاوی میپرسی...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 66
دستانش را بالا گرفت _ خوب! اینم از راز من. حالا نوبت توئه. از کی خط میگیری؟ وقت آن بود که سروان ملکی وارد عمل شود و نجاتمان دهد. دست به سینه ایستادم و زیر چشمی نگاهی به فرهاد انداختم. منتظر حرکت بعدی ام بود و نگرانی را در صورتش میدیدم. اسلحه مرد روی سر او بود و خود مرد هم از اضطراب شر،شر عرق ...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 67
با دهان باز مانده، ماتم برده بود که ناگهان مچ دستم توسط فرهاد کشیده شد. صدای فریاد خش دار سروان ملکی طنین انداز شد _ فرار کنید. فرهاد دوید و مرا به دنبال خود کشید. سرمایی که در استخوانهایم رخنه کرده بود هر گام را برایم سخت و دردناک میکرد. با هر قدم، جانم را به دوش میکشیدم و میدویدم. فرهاد ب...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 68
_ سر پا نمون بیا بریم اتاقت. دندانهایم را با خشم روی هم سابیدم و زیر چشمی به مهتاب که به سمت اتاق فرهاد در حرکت بود نگاه کردم. به همراه پرستار به تختم برگشتم و روی آن دراز کشید. به ملحفه سفید روی پایم چنگ زدم و به سقف خیره شدم، چهره مهتاب لحظه ای از ذهنم پاک نمیشد خشم در وجودم زبانه میکشید ام...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 69
جلوی در ایستاده بود، با دُرس سفید ساده و شلوار مشکی. موهای نامرتب و تهریش بلندش، چهرهاش را از همیشه جوانتر نشان میداد. ظاهرش با آن نظم و اتوی همیشگی فرسنگها فاصله داشت، اما نمیشد انکار کرد که همین ژولیدگی کنترلشده هم جذابیت خودش را داشت. نزدیکش شدم. نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت : _ چی...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 70
نگاهم را به چشمانش دوختم میخواستم جز به جز این لحظه راه ثبت کنم اگر اشک های مزاحم اجازه میدادند... میخواستم آخرین نگاه های محبت آمیزش را در حافظه تصویری مغزم ضبط کنم و دریا، دریا حرف نگفته درون چشمهایش را بخوانم، از حس شرم و گناه گرفته تا عذاب وجدان و دوست داشتنش را... البته اگر اشک های مزاحم ...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 71
خاکستر سیگارم را توی زیر سیگاری تکاندم. کنترل را سمت تلویزیون گرفتم و برای هزارمین بار ویدئوی دوربین امنیتی را از نو تماشا کردم. میخواستم با هربار تماشایش خودم را زجر بدهم و فکر کنم به کاری که کردم و به کارهایی که میتوانستم بکنم اما نکردم. فیلم روی صحنه آخر متوقف شد. جایی که فرهاد نگاه متا...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 72
سهند چشمهایش را باز نمیکرد و اصرار هایم نتیجه ای در پی نداشت. هردو دستم را روی شانه اش گذاشتم و محکم تکانش دادم. اینبار سعی کردم منطقی تر حرف بزنم. _ بلند شو سهند. جون پرواز بلندشو گفتم جون پرواز میشنوی؟ مگه رو قسم جون من حساس نبودی؟ سمیه از ترس حتی نزدیکم نمیشد. دقایق یکی پس از دیگری به ...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 73
منتظر ماندم دقایقی بگذرد تا شک نکند. بعد با او تماس گرفتم و از روند آزمایش سوالاتی پرسیدم. بعد از تماس کوتاهی که با او داشتم فهمیدم آماده شدن جواب آزمایش سه تا پنج روز طول میکشد. آزمایشی که مشخص میکرد سهند می تواند به اتابک مغز و استخوان بدهد یا نه. و جواب واضح قطعا یک کلام بود "نه" از ا...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 74
همانجا روی زمین نشستم و هردو دستم را روی چشمهایم گذاشتم. سهند با بی رحمانه ترین حالتی که تا به حال از او دیده بودم از من دور شد و رفت. انگار خون جلوی چشمهایش را گرفته بود جوری که حتی برنگشت نگاهم کند. بعد از رفتنش چند لحظه ای در همان حالت ماندم. درمانده و مایوس...من قرار بود با پنهان کردن حق...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 75
ناگهان با دیدن سهند که سرش پایین افتاده و بی هوش شده بود بغضم ترکید. هردو دستم را روی سرم گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم. _ ای وای... دو مرد پرستار سریع او را روی برانکارد گذاشتند و داخل اورژانس بردند. دنبالشان پا تند کردم. سهند را روی تخت خواباندن. گوشه ای ایستادم و با گریه نظاره گر هیاهوی ...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 76
با صدای باز و بسته شدن در آرام چشمهایم را باز کردم. روی تخت نشستم و به بالشت تکیه دادم. روبه رویم پنجره ای بود که منتهی میشد به درختان سرسبز حیاط کلینیک. درختان کاجِ زیبا و بلندی که نسیم آرام بین شاخه و برگ هایشان میپیچید و آنها را تکان میداد چشمهایم را بستم. دکمه هندزفری را فشردم و به آخر...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 77
پیام صوتی را باز کردم و صدای مهتاب پخش شد «سلام پرواز... میدونم صدای من آخرین چیزیه که میخوای بشنوی، میدونم از دید تو من دلیل مرگ سهندم... ولی با وجود همه اینا اومدم تا بهت بگم برای منم راحت نگذشت. نمیخوام چیزی رو توجیه کنم، چون هیچ حرفی، هیچ اشکی، هیچ دلیل و برهانی نمیتونه بار گناهم ر...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 78
یک سال و شش ماه بعد: صندلیها به صورت دایرهای کنار هم چیده شده بودند. من و نُه نفر دیگر روبهروی خانم مهدوی که در رأس دایره ایستاده بود، نشسته بودیم. گفتوگو دربارهی «وسوسه» بود. کلمهای کوتاه، اما سنگین. کلمهای که شاید برای افراد معمولی به معنای یک لحظهی ضعیف شدن باشد اما برای افراد ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 79
نازنین نزدیک آمد و دستم را گرفت. نگاهی به فرهاد انداخت و بعد چشمهای درشتش را به من دوخت. _ خاله.چیشد؟ به سختی نگاهم را از او گرفتم و به دخترک دادم. همه دست نگه داشته بودند و کسی آب نمیریخت. چشمهای منتظر بچه ها روی من بود و من هم از دیدار غیر منتظره فرهاد آنقدر هول شده بودم که توان تفکر و...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان بال های زخمی - پارت 80
توی ماشین نشسته بودم. دست به سینه بیرون را تماشا میکردم و پایم را تکان میدادم. صدر یک ریز حرف میزد و میخواست من را با خودش همراه کند. برگشت سمتم و نگاهی کوتاه به من انداخت. _ صندلی عقب راحتید؟ ای کاش جلو مینشستید. فکر فرهاد لحظه ای رهایم نمیکرد بعد از این همه دوری حالا این دیدار اتفاق...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
