بال های زخمی به قلم حانیه باصری
پارت شصت و پنجم :
با اعتماد به نفسی که نمیدانستم از کجا آمده مستقیم به چشمهایش نگاه کردم
_ بهت میگم. ولی یه شرط داره.
ابروهایش بالا پرید
_ شرط؟
_ اوهوم. شرط.
_ میشنوم.
_ بهم بگو سازنده این مواد کیه؟ کنجکاوم بدونم.
دستانش را روی سینه قفل کرد و چانه اش را بالا داد.
_ واقعا این سوال رو برای کنجکاوی میپرسی؟
سری کج کردم و جدی گفتم :
_ تو فکر کن من و شریکم این همه وقت فقط برای فهم
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
دانی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ملیکا
0من چرا فکر کردم باباشه😑💁🏻 ♀️🤦🏻 ♀️💁🏻 ♀️🤦🏻 ♀️
۱ سال پیشفاطمه
3حانیا عزیزم تو چی خوندی روانشناسی؟یا دوسداشتی پلیسی چیزی باشی برام جالب شد شخصیتت
۱ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
😂😂معماری خوندم
۱ سال پیش...
0چرا اونجا که گفت حدس بزن من به مامانِ پرواز شک کردم؟؟؟😐
۱ سال پیشعسل
0مثل همیشه عالی..غیر از اینم انتظار نمیره
۱ سال پیشپرنیا
1فرزادو ببین تورو خدا ولی کسی که انقد زرنگ بازی درورد و پرواز و گیر انداخت آدم باهوشیه🤌👌
۱ سال پیشثنا
6منی که داشتم به سهند فکر میکردم😂 حتی به بابای سهند فکر کردم ولی فرزاد یادم نبود عجیب بود نبود؟
۱ سال پیشاکرم بانو
6حتی به سهند هم فک کردم امافرزاد نه
۱ سال پیشهانیه
6دوراز انتظار بود
۱ سال پیشسپیده
6اوه ، انتظار این یکیو نداشتم واقعا
۱ سال پیشNajva
2ای فرزادِ آب زیرکاه👍🏻
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زیزو
0اصلاااااا من فکر نمیکردم