پارت شصت و هشتم :

_ سر پا نمون بیا بریم اتاقت.
دندانهایم را با خشم روی هم سابیدم و زیر چشمی به مهتاب که به سمت اتاق فرهاد در حرکت بود نگاه کردم.
به همراه پرستار به تختم برگشتم و روی آن دراز کشید. به ملحفه سفید روی پایم چنگ زدم و به سقف خیره شدم، چهره مهتاب لحظه ای از ذهنم پاک نمیشد خشم در وجودم زبانه می‌کشید اما با یاد آوری فرهاد و خوبی هایش دل زبان نفهمم نرم میشد و آتش خشمم فروکش می‌کرد.
صدای در Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اه چرا مأموریت تموم شد...خدا کنه اصلان بیاد دوباره بدزدتشون😂

    ۱ سال پیش
  • ....

    0

    یه چیزی ذهنمو درگیر کرده مهتاب چه همسر مزخرفیه به جای اینکه با گریه و نگرانی بیاد ملاقات با دسته گل اومده بود ؟ حس میکنم ازدواجشون صوریِ

    ۱ سال پیش
  • ....

    1

    نههههه سهنننددددد چییییی

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    من چرا اینهمه گریه کردم😭😥

    ۱ سال پیش
  • ...

    3

    در تمام مدتی که اینا باهم حرف میزدن همش فکرِ زن فرهاد، تو مغزم بود.

    ۱ سال پیش
  • .....

    0

    چقدر غمممم ما عادت نداریم خانم بصیریی

    ۱ سال پیش
  • Najva

    2

    بالاخره به مراده دلم رسیدم.امیدوارم اینام برسن.😁مچکرم خانم بصیری🤍✨

    ۱ سال پیش
  • فن چند ساله حانیا

    0

    دلم برای این دو تا کبابه😢

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️