تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
صاف ایستادم و خشکم زد. صدای حرکت قدمهایش را به سمت خودم شنیدم. حضور نزدیکش را حس میکردم. در چوبی آبدارخانه میان من و او بود. دستش را روی لبه در گذاشت و آرام آن را بست. در کنار رفت و برای لحظه ای نگاهمان به هم گره خورد. نمیدانستم باید چه عکس العملی نشان دهم. دستپاچه نگاهم را از او دزد...
در حال بررسی وضعیت حساب...
با ورود به حساب میتونی عضو رمانها بشی، لایک و نظر بذاری، با نویسنده گپ بزنی و سکه رایگان هدیه بگیری! ورود به حسابت کمتر از 30 ثانیه زمان میبره