بال های زخمی به قلم حانیه باصری
پارت هفتاد و پنجم :
ناگهان با دیدن سهند که سرش پایین افتاده و بی هوش شده بود بغضم ترکید.
هردو دستم را روی سرم گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم.
_ ای وای...
دو مرد پرستار سریع او را روی برانکارد گذاشتند و داخل اورژانس بردند. دنبالشان پا تند کردم. سهند را روی تخت خواباندن.
گوشه ای ایستادم و با گریه نظاره گر هیاهوی اطرافش ماندم.
_ دکتر کو؟ برو صداش کن سریع.
این را یک پرستار درحالی که داشت ماسک ا
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرام
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Sety
1چرا سهند مرد اخه من سهندو از فرهاد بیشتر دوس داشتم 😭😭😭
۱ سال پیشاکرم بانو
2برگااااام 😬😬😬😬😬
۱ سال پیشN.A
2حانیا من ماتم ... آنقدر پیشرفت مبارکت دختر خوشگل تو فوق العاده ای!
۱ سال پیش.....
0ای وای... ایی وااییی... نههههه ااااییییی وووااااییییی
۱ سال پیشپرنیا
5واااای یعنی همه اینا برنامه ریزی شده بوده از طرف پرواز 😟🤐مغزم رگ ب رگ شد مهتابو بفنا داده که🤌🤌
۱ سال پیش____
1واییییی خیلی تلخ بود
۱ سال پیشNajva
4چقدر صریح حقایق یکدفعه رو شد.🤕ممنون بابت پارتا🌷💕
۱ سال پیش...
6دلم عمیق به حال سهند سوخت این سهمش از زندگی نبود خیلی زجرکشید بغضی سنگین راه گلوم رو بسته واشکام برای سرنوشت پرواز وسهند سرازیره کاش اتابک وقتی سهند زنده بود انقدر باهاش بیرحم نبودوچه زود دیر میشود..
۱ سال پیش.....
3فقط میتونم بگم پشمااامممممممممم:))))))))
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بیتا
0فکر نمیکردم، داستان اینقدر پیچیده بشه عالی دست مریزاد