عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت صد و ده :
ساعتها باهمدیگر مسابقه میگذاشتند و تندتند جلو میرفتند. آفتاب درحالغروب تویآسمان شکلک درمیآورد و قایمموشکبازی میکرد.
در خیابان مثلهمیشه که نزدیکبهار میشد ولوله به پا میکرد؛ کل خیابان را صدایخوش پیرمرد کنار پیادهرو آهنگشاد میخواند و میزد، از انگشتهای کجوکولهاش فشار زندگی را نشان میداد صدا در میآورد و هماهنگ باâ
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارای
1سلام داداش خوبی،اخر پارت غم داشت دلم گرفت بدجور😥😥چرا دنیا اینجوری😔😔،قربون خدابرم چه حکمتی داره نمیدونم
۴ سال پیشدخترای من
0مرسی 🙏
۴ سال پیشمعصومه!!!
4دوست داشتم که با امیر علی ازدواج کنه ولی خب حالا که با تابش ازدواج کرد اصلا دوست ندارم که بی چاره تابش این وسط مثلا بمیره و امیر علی برگرده ، به نظرم تابش و نفس حق یه زندگی اروم رو دارن ❤
۴ سال پیشاسرا
0خوب بود
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهدخت
0چ غم انگیز شد اخرش