پارت صد و هفتم :

همراز‌ و خواهرش همان‌طور که راه می‌رفتند به مغازه‌ها هم نگاهی می‌انداختند تا وسایل‌ مورد پسندشان را پیدا کنند.
کم‌کم‌ نزدیک‌بهار‌ بود و کم‌کم‌ داشت از سرمای اولیه‌ زمستان‌ کاسته می‌شد، تینا دست‌ حسام‌ را گرفته و لی‌لی می‌کرد و همراه‌ با آن‌ راه هم می‌رفت.
طبق‌قول‌ و قرار‌ها دو‌‌هفته‌ دیگر به‌ عقد‌مانده بود و آنها داشتند‌‌ خودشان‌ را آماده می‌کردند؛ همراز ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ثنا بانو

    0

    عاشق *** جماعت تو مدرسه بودم چون کفشای پیش نمازو میبردم گم وگور میکردم خدایاتوبه بنظرتون حلالم میکنن؟؟؟😶😶

    ۴ سال پیش
  • مهراد

    1

    به نظرم خنده دار اومد منظور بدی نداشتم حالا نه که خودمون پسرا جانماز آب کشیدیم

    ۴ سال پیش
  • M. H

    1

    این خاطره و طرز تعریف کردنش واقعا یه توهینه!....

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    2

    مرسی مهراد جان 🙏 بچه ها برای هم دعا کنیم 🙏

    ۴ سال پیش
  • دختر کوهستان

    2

    یه سال مدرسمون *** جماعت برگزار کردن پیش *** هم یه مرد جوون ، از یه جایی به بعد احساس کردم مغربو عشا هم خونده شد 🤭یه لحظه دیدم بعضیا از خنده دستمالو گاز میزنن و اون اخرین *** جماعت مدرسه شد 🙃

    ۴ سال پیش
  • مهراد

    2

    به روی چشم

    ۴ سال پیش
  • خاطره دار

    3

    سپاس برادر بزرگوار مثل همیشه عالی بود دم و بازدمت گرم خدا قوت خاطره جالبی بود به دوستتون بگید التماس دعا دارم واسم دعا کنه شفا بگیرم 🌹🌹🌹🌹🌸🌸🌸🌸

    ۴ سال پیش
کپی شد!