عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت صد و هفتم :
همراز و خواهرش همانطور که راه میرفتند به مغازهها هم نگاهی میانداختند تا وسایل مورد پسندشان را پیدا کنند.
کمکم نزدیکبهار بود و کمکم داشت از سرمای اولیه زمستان کاسته میشد، تینا دست حسام را گرفته و لیلی میکرد و همراه با آن راه هم میرفت.
طبققول و قرارها دوهفته دیگر به عقدمانده بود و آنها داشتند خودشان را آماده میکردند؛ همراز ر
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهراد
1به نظرم خنده دار اومد منظور بدی نداشتم حالا نه که خودمون پسرا جانماز آب کشیدیم
۴ سال پیشM. H
1این خاطره و طرز تعریف کردنش واقعا یه توهینه!....
۴ سال پیشدخترای من
2مرسی مهراد جان 🙏 بچه ها برای هم دعا کنیم 🙏
۴ سال پیشدختر کوهستان
2یه سال مدرسمون *** جماعت برگزار کردن پیش *** هم یه مرد جوون ، از یه جایی به بعد احساس کردم مغربو عشا هم خونده شد 🤭یه لحظه دیدم بعضیا از خنده دستمالو گاز میزنن و اون اخرین *** جماعت مدرسه شد 🙃
۴ سال پیشمهراد
2به روی چشم
۴ سال پیشخاطره دار
3سپاس برادر بزرگوار مثل همیشه عالی بود دم و بازدمت گرم خدا قوت خاطره جالبی بود به دوستتون بگید التماس دعا دارم واسم دعا کنه شفا بگیرم 🌹🌹🌹🌹🌸🌸🌸🌸
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ثنا بانو
0عاشق *** جماعت تو مدرسه بودم چون کفشای پیش نمازو میبردم گم وگور میکردم خدایاتوبه بنظرتون حلالم میکنن؟؟؟😶😶