پارت صد و یازده :

دانه‌های ستاره‌‌زمینی شهر‌ را چراغانی کرد؛ برج‌خلیفه‌ از دور دست‌ها قد‌ علم‌‌‌ کرده ایستاده بود. جاده‌ها مملو از ماشین‌‌‌ها با‌ لامپ‌های نارنجی‌ مسیر طلایی‌ درست‌کرده‌بود و جریان داشت.
شیشه‌تمام‌قد آنقدر تمیز و شفاف‌بود که انگار وجود نداشت؛ امیرعلی به‌ آن‌تکیه‌داده و به‌منظره‌جلوی چشمش‌نگاه می‌کرد.
یک‌حس‌ خنثی‌ و شور در تنش‌‌مهمان‌ بود. تابش‌ را خوب م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Sadaf

    0

    Aliiiiii

    ۳ سال پیش
  • hhh

    1

    لذت بردم! قشنگ بود

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    0

    این پارت رو ندوست از اونجا که نفس با تابش ازدواج کرد دیگه رمان هیجان قبل رو نداره من هم دوستش ندارم به امید این که آخرش با امیرعلی ازدواج کنه ادامه میدم

    ۴ سال پیش
  • سارای

    2

    سلام دلم نمیخواد دیگه ادامشوبخونم، تابش بانفس اخه 😔😔😔😔😔

    ۴ سال پیش
  • نفس ۲۸

    0

    الهی آمین هرچه زودتر بیاد این مهرانا من دوست ندارم با تابش باشه خو کاش بره پیش امیر علی

    ۴ سال پیش
  • معصومه!!!

    6

    نویسنده جان با اینکه واقعا نمیدونم این داستان قراره به کدوم سمت بره و آخرش چیا بشه ، امیدوارم همین جور عالی پیش برین و چیز های خوبی بنویسید و پایان زیبایی رقم بزنید

    ۴ سال پیش
  • رویا

    7

    ذخیره سوختت ان شالله با کنار هم قرار دادن نفس و امیر علی پر بشه یه کاری کن اینا به هم برسن مهرانا رو امشب سر تابش نازل کن

    ۴ سال پیش
کپی شد!