عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت صد و یازده :
دانههای ستارهزمینی شهر را چراغانی کرد؛ برجخلیفه از دور دستها قد علم کرده ایستاده بود. جادهها مملو از ماشینها با لامپهای نارنجی مسیر طلایی درستکردهبود و جریان داشت.
شیشهتمامقد آنقدر تمیز و شفافبود که انگار وجود نداشت؛ امیرعلی به آنتکیهداده و بهمنظرهجلوی چشمشنگاه میکرد.
یکحس خنثی و شور در تنشمهمان بود. تابش را خوب م
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
hhh
1لذت بردم! قشنگ بود
۴ سال پیشسیتا
0این پارت رو ندوست از اونجا که نفس با تابش ازدواج کرد دیگه رمان هیجان قبل رو نداره من هم دوستش ندارم به امید این که آخرش با امیرعلی ازدواج کنه ادامه میدم
۴ سال پیشسارای
2سلام دلم نمیخواد دیگه ادامشوبخونم، تابش بانفس اخه 😔😔😔😔😔
۴ سال پیشنفس ۲۸
0الهی آمین هرچه زودتر بیاد این مهرانا من دوست ندارم با تابش باشه خو کاش بره پیش امیر علی
۴ سال پیشمعصومه!!!
6نویسنده جان با اینکه واقعا نمیدونم این داستان قراره به کدوم سمت بره و آخرش چیا بشه ، امیدوارم همین جور عالی پیش برین و چیز های خوبی بنویسید و پایان زیبایی رقم بزنید
۴ سال پیشرویا
7ذخیره سوختت ان شالله با کنار هم قرار دادن نفس و امیر علی پر بشه یه کاری کن اینا به هم برسن مهرانا رو امشب سر تابش نازل کن
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Sadaf
0Aliiiiii