عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت صد و هشتم :
روز، روز سرنوشتساز یکیبود. همهبا ذوقوشوق دم اتاق عملایستاده بودند تا عملچشم الیاستمامشود؛ نسترن مدام هرچه دعابلد بود را زمزمه میکرد.
هادی همانطور که قدم میزد دانهدانه تسبیح را دوره میانداخت؛ تابشهم مدام بهنفس التماس میکرد که از ساندویچی که خریده بخورد تا دچار ضعفنشود.
زمانکمی ماندهبود که دکتر خارجشود ولی بخاطر
لطفا صبر کنید...

امنه
1سلام داداش کاش ی خرده از امیرعلی میگفتین و ثمر.. تا ی خرده هیجانی بشه.. شخصیت امیرعلی مجهول هس.پرویز ک رفت نفس هم از تابش راضی هس.. میمونه ثمر و امیرعلی.......