پارت صد و هشتم :

روز، روز سرنوشت‌ساز یکی‌بود. همه‌با ذوق‌و‌شوق دم‌ اتاق‌ عمل‌ایستاده بودند تا عمل‌چشم‌ الیاس‌تمام‌شود؛ نسترن‌ مدام‌ هرچه‌ دعا‌بلد بود را زمزمه‌ می‌کرد.
هادی همان‌طور که قدم می‌زد ‌دانه‌دانه‌ تسبیح‌ را دوره‌ می‌انداخت؛ تابش‌‌هم مدام‌ به‌نفس التماس می‌کرد که از ساندویچی که‌ خریده‌ بخورد تا‌ دچار ضعف‌‌نشود.
زمان‌کمی مانده‌بود که دکتر خارج‌شود ولی بخاطر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • امنه

    1

    سلام داداش کاش ی خرده از امیرعلی میگفتین و ثمر.. تا ی خرده هیجانی بشه.. شخصیت امیرعلی مجهول هس.پرویز ک رفت نفس هم از تابش راضی هس.. میمونه ثمر و امیرعلی.......

    ۴ سال پیش
  • خاطره

    0

    سلام وقت شما بخیر داداشی واسه من نوشته ها نمیاد قسمت قبل هم نمیاد اصلا

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    2

    الان پرویزراست گفت یادروغ

    ۴ سال پیش
کپی شد!