عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت صد و سوم :
قطرههای آب و بویعطر باهم مخلوط شده و هردو دستبهدست دادند تا نفسرا بهوش بیاورد، سردیآب تنش را بهرعشه انداختهبود.
چشمهایش بازبود ولیچیزی جز سیاهی نمیدید فقطتصویر مات دونفر بود که بینسیاهی حرکتشان معلوم میشد.
ناخواسته ضمیر ناخودآگاهش جملههایی را کهشنیده پلیکرد" نه بهش بگین بیاد خواستگاری؛ نفسبرای منجایِ رستا هست.
ا
لطفا صبر کنید...

فاطمه
2یکی بگه چجوری پارت به پارت میشه رمان گذاشت🥺🥺🥺🥺