پارت صد و سوم :

قطره‌های آب‌ و بوی‌عطر باهم مخلوط شده‌ و هردو دست‌به‌دست‌ دادند تا نفس‌را بهوش بیاورد، سردی‌آب تنش‌ را به‌رعشه‌ انداخته‌بود.
چشم‌هایش باز‌بود ولی‌چیزی‌ جز‌ سیاهی نمی‌دید فقط‌تصویر مات‌ دونفر بود‌ که بین‌سیاهی حرکت‌شان معلوم‌ می‌شد.
ناخواسته‌ ضمیر‌ ناخودآگاهش جمله‌هایی را که‌شنیده پلی‌‌کرد" نه بهش بگین‌ بیاد‌ خواستگاری؛ نفس‌برای من‌جایِ رستا هست.
ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    یکی بگه چجوری پارت به پارت میشه رمان گذاشت🥺🥺🥺🥺

    ۴ سال پیش
  • خاطره

    3

    ای خدا چقدر دلم واسه نفس میسوزه قلبم درد میکنه از پنج شنبه تا حالا دلم میخواد امیر علی رو خفه کنم سپاس فراوان داداشی بزرگوارم خدا قوت مثل همیشه عالی بود 🌹🌹🌹

    ۴ سال پیش
کپی شد!