پارت دوم :

لیوان خالی را به روی میز برگرداند. لب‌های خیسش را به هم مالید و گفت:
_بایدم دلیلش همین باشه که میگی چون کسی که تو دهه بیسته زندگیشه اصلا امکان نداره انقدر اطلاعات و هنر و تخصص تو زمینه‌های مختلف داشته باشه.
بعد از اتمام جمله‌اش باز هم خندید. بازدم گرم برافروخته از خشمم را به بیرون فوت کردم.
با خونسردی پلک زدم و چشمانم را به خواننده‌ای دوختم که با کت و شلوار تمام سیاه خود، پشت میکروفون ایستاده بود و رو به جمعیتی که میزهای سالن را به طور کامل پر کرده بودند، با صدایی گرم و دلنشین خوش‌آمد می‌گفت.
نگاهی متعجب به اطراف انداختم.
دیگر هیچ صندلی خالی باقی نمانده بود. هر میز میزبانی برای آدم‌های مشتاقی بود که با چشم‌هایی خیره و پر از امید، منتظر شروع آواز خواندن آن مرد بودند.
چشمانش را بست و شروع به خواندن کرد:
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا
در نگاهی غرقِ اجرای خیره‌کننده‌اش شدم. آواز دلنشین او، چونان زمزمه‌ای از بهشت، تارهای دلم را به لرزه درآورد.
زندگی، گویی، از سر گرفته شد و خونم با شوری تازه در رگ‌ها به جریان افتاد.
این گرما، که پیشتر از من دور بود، حال به آرامی در زیر پوستم نفوذ کرده، تن سردم را گرمی بخشیده بود.
احساسات ناآشنا، ناگهان به سویم هجوم آوردند. تا آن روز، هیچگاه با موسیقی یا صدای خواننده‌ای چنین نشده بودم.
آیا شعر موسیقی بود که مرا دگرگون ساخته بود، یا آن صدای زیبا؟
هرچه بود، آرزو می‌کردم که این اجرای بی‌نظیر تا سپیده‌دم ادامه پیدا کند و من در تماشای آن بمانم.
با پایان ‌یافتن اجرا، همه حاضران ایستاده او را تشویق کردند.
من نیز همانند آنان، از جا برخواستم و همراهی‌ کردم.
چون بار دیگر بر روی صندلی نشستم، او شروع به اجرای موسیقی دیگری کرد.
این بار، ترانه‌ای به زبان فرانسوی خواند. آهنگی که من عاشقش بودم.
وقتی دود‌هایی که در فضا لمبر می‌خوردند را دیدم، دلم برای سیگارم لک زد.
فندک را از جیب پالتویم بیرون کشیدم و سیگار را روشن نموده و میان لب‌هایم گذاشتم.
دودش را به بیرون فوت کردم و بی‌آنکه توجهی به پرگویی‌های آزیتا داشته باشم، به اجرا خیره شدم.
برای یک لحظه کوتاه، نگاه خواننده‌ی سیاهپوش، که چهره‌اش برایم از آن فاصله مبهم بود، با نگاه من آمیخت. پیش‌دستی کردم و نگاهم را دزدیدم.
ابتدا با خود گفتم شاید به من نگاه نمی‌کرده و تو خیال می‌کنی که سیاهی چشمانش بر تو متمرکز است اما نه! چشمانش به من بود.
سیگارم را در جا سیگاری خاموش کردم، سپس از آزیتا پرسیدم:
_آزیتا این خواننده رو میشناسی؟
_آره تو کافه‌های دیگه دیدمش که اجرا می‌کنه.
با خنده ادامه داد:
_آرزوش اینه که بره تو دربار برای شاه اجرا کنه.
_اسمش چیه؟
_سامیار صداش قشنگه؟
_معرکه است.
_بالاخره غذاها رو آوردن.
از رستوران خارج شدیم و با دیدن منظره پیش رویمان، متحیر شدیم.
آسمان چنان برفی بر زمین گذاشته بود که هر گوشه و کناری را سفید کرده بود. آزیتا با نگاهی پر از اشتیاق و لبخندی روی لبانش، گفت:
_وای برف باریده برفین! چه قدر خوشگله.
برف برای من هم زیبا بود و آن را خیلی دوست داشتم، ولی نه آنقدر عجیب و حیرت آور که مانند آزیتا دهانم از دیدنش باز بماند.
این سپیدی و سرما چیزی بود که به آن عادت داشتم و روزانه شاهدش بودم. چون بخشی از این سپیدی بودم. من دانه برفی بودم که قدرت‌های خارق‌العاده‌ای داشت.
_بیا باهم بریم برفین من میرسونمت تو این سرما و تاریکی تنهایی خونه رفتن برات سخته.
_ممنون آزیتا تو برو، خونه من خیلی دوره اگه منو برسونی تا بخوای برگردی خونه خودت صبح شده.
_مطمئنی؟
_آره مطمئنم.
_باشه عزیزم.
آزیتا دستان خود را دور گردنم انداخت و با مهربانی گونه‌ام را بوسید.
با اینکه این حرکت از سر علاقه انجام شده بود، اما از درون هیچ حس مثبتی به آن نداشتم و صورتم در پاسخ به این عمل به نشانه عدم رضایت جمع شد.
_ممنون که اومدی برفین… خیلی خوش گذشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه حسنی

    0

    داستان برام جالب شد😎

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر ابی

    1

    قشنگه خوشم اومد

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️