اشک های یخی به قلم نسترن قلی زاده
پارت شصت و نهم :
تندتند نفس میکشیدم. گم شدن گوی عمرم، سوختن دست سامیار، و آن حرفهای کنایهآمیز آذر… همه مثل خوره به جانم افتاده بودند.
چشمانم را برای لحظهای بستم تا شاید کمی آرام شوم، اما با باز کردنشان، نفسم در سینه حبس شد.
گوی عمرم، همانجا، روی میز بود و میدرخشید.
– یعنی چی؟ اینکه تا همین چند لحظه پیش اینجا نبود!
بیشک کسی گوی را برداشته و حالا دوباره به اتاقم برگردانده بود. ا

لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
0عالی بینظیر واقعا خسته نباشید ممنون