پارت شصت و نهم :

تند‌تند نفس می‌کشیدم. گم شدن گوی عمرم، سوختن دست سامیار، و آن حرف‌های کنایه‌آمیز آذر… همه مثل خوره به جانم افتاده بودند.
چشمانم را برای لحظه‌ای بستم تا شاید کمی آرام شوم، اما با باز کردنشان، نفسم در سینه حبس شد.
گوی عمرم، همان‌جا، روی میز بود و می‌درخشید.
– یعنی چی؟ این‌که تا همین چند لحظه پیش اینجا نبود!
بی‌شک کسی گوی را برداشته و حالا دوباره به اتاقم برگردانده بود. ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بینظیر واقعا خسته نباشید ممنون

    ۴ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم❤️✨

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️