پارت شصت و هشتم :

در اتاق با شتاب باز شد و سامیار وارد شد.
مچش را که دورش پارچه‌ای پیچیده بود، با نگرانی گرفته بود و با چشمانی مضطرب بین من و آذر که هنوز همان‌جا ایستاده بود، نگاه می‌کرد.
– خانم، خواهش می‌کنم باهاش کاری نداشته باشید. اتفاق بود.
اشک‌هایی که علتش را نمی‌دانستم، از چشمان آذر سرازیر شد.
با گوشه آستینش اشک‌هایش را پاک کرد و سرش را پایین انداخت.
لرزش سیب گلویش را دیدم که از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    آذر راست میگه برفین واقعا زودباوره🤦🏻 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    احتمالاً دلیلش اینه که، دیگران رو مثل خودش میدونه، صادق و بی‌ریا🥹

    ۳ ماه پیش
کپی شد!