پارت شصت و هشتم :

در اتاق با شتاب باز شد و سامیار وارد شد.
مچش را که دورش پارچه‌ای پیچیده بود، با نگرانی گرفته بود و با چشمانی مضطرب بین من و آذر که هنوز همان‌جا ایستاده بود، نگاه می‌کرد.
– خانم، خواهش می‌کنم باهاش کاری نداشته باشید. اتفاق بود.
اشک‌هایی که علتش را نمی‌دانستم، از چشمان آذر سرازیر شد.
با گوشه آستینش اشک‌هایش را پاک کرد و سرش را پایین انداخت.
لرزش سیب گلویش را دیدم که از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    آذر راست میگه برفین واقعا زودباوره🤦🏻 ♀️

    ۶ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    احتمالاً دلیلش اینه که، دیگران رو مثل خودش میدونه، صادق و بی‌ریا🥹

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️