اشک های یخی به قلم نسترن قلی زاده
پارت شصت و هشتم :
در اتاق با شتاب باز شد و سامیار وارد شد.
مچش را که دورش پارچهای پیچیده بود، با نگرانی گرفته بود و با چشمانی مضطرب بین من و آذر که هنوز همانجا ایستاده بود، نگاه میکرد.
– خانم، خواهش میکنم باهاش کاری نداشته باشید. اتفاق بود.
اشکهایی که علتش را نمیدانستم، از چشمان آذر سرازیر شد.
با گوشه آستینش اشکهایش را پاک کرد و سرش را پایین انداخت.
لرزش سیب گلویش را دیدم که از

لطفا صبر کنید...

نسیم
0آذر راست میگه برفین واقعا زودباوره🤦🏻 ♀️