دوست داشتی؟
رمان جادوگران رانده شده جلد اول اثر فاطمه تاجیکی

رمان جادوگران رانده شده جلد اول

  • زبان فارسی
  • 63.9K 👁
  • 94 ❤️
  • 60 💬

خلاصه رمان فانتزی جادوگران رانده شده جلد اول

رمان درمورد دختری به اسم هورداده، که دوست داره به سرزمین رویایی بره و ملکه ی اون سرزمین بشه و دنبال راه حله. یه شب که می‌خوابه، وقتی بیدار‌ میشه توی یه سرزمین دیگست. اون رو پیش ملکه سرزمین می‌برند. هورداد فکر می‌کنه که دیگه ملکه میشه اما برخلاف تصورش ملکه دستور میده سرش رو بزنن ولی به‌دست پسرملکه، شاهزاده آرسین، نجات پیدا می‌کنه ولی خدمتکار مخصوص شاهزاده میشه و…

قسمتی از متن رمان جادوگران رانده شده جلد اول

وقتی لباسام رو عوض کردم، نامه رو برداشتم و پریدم روی تخت.
متن نامه: ”دختر عزیزم، وقتی این نامه رو می‌خونی من و مامانت و داداشت پیشت نیستیم. خواستم بگم، هر اتفاقی افتاد، ما دیوونه‌وار دوستت داریم. و از هر چیزی، باارزش تری برامون. مواظب خودت باش، دخترنازم. می‌بینمت.“
وا! یعنی چی؟! کجا رفتن؟
پایین نامه، یه جمله بود: ”هورزاموقا، سیتامیتا، هیتاناجیا.“
وا! یعنی چی؟! دوباره خوندمش، ولی چیزی سر در نیاوردم. پوف! احساس خواب شدیدی می‌کردم. بخوابم که ظهرم نخوابیدم، الان بیهوش میشم.
و به خوابی عمیق فرو رفتم.
با نسیم خنکی که بهم خورد، چشمام رو بازکردم. وای!
چه آسمون آبی! بلند شدم و نشستم. باورم نمیشه! توی یه دشت، که خیلی سرسبز بود و پر از پروانه های خوشگل و رنگارنگ، علفا خیلی بلند بودن. دشت انتهاش معلوم نبود، ولی دو طرفش جنگل بود.
لباس خودم، یه لباس صورتی بلند استین حلقه ای بود. وا! من با یه تیشرت و ساپورت خوابیدم! فکر کنم اشتباهی شده! من توی تختم خوابیدم، این‌جا کجاست؟!
حتما خوابا، با هم قاطی شدن. بگیرم بخوابم توی اتاقم بیدار بشم.
دوباره دراز کشیدم و چشمام رو بستم. آخه من رو چه به این دشت! داشت خوابم می‌برد، که یه سایه ای افتاد توی صورتم. چشمام رو باز کردم و با دیدن مرد روبه روم، جیغ بلندی کشیدم. مرد روبه روم گفت:
- آرام، آرام. کارتان ندارم.
-تو کی هستی؟
-این سوال را من باید از شما بپرسم! کی هستی و چگونه به این سرزمین آمده ای؟ چه می‌خواهی؟
وا! چرا کتابی حرف می‌زنه! مرد، قدی بلند داشت، با لباس سراسر آبی بلند.
- به‌خدا هیچی! خواب بودم، بیدار که شدم، اینجا بودم.
مرد، عصبی گفت:
-این چه نوع سخن گفتن است؟! آداب را رعایت کن! تو را نزد بانو هوزان می‌برم. دنبالم بیا.
تند گفتم:«باشه، میام.»
و دنبالش راه افتادم. به طرف جنگل رفت.
آخ جون، مثل تو رمانا شد! اومدم یه سرزمین دیگه. پس خیال نیست!
وای خدا باورم نمیشه، می‌خوام ملکه بشم!
آخ جون. خدایا ماچ ماچ، فدات. جبران می‌کنم.
با خوشحالی دنبال مرد، راه افتادم. حدود یک ساعت راه رفتیم، ولی هنوز از جنگل، نگذشته بودیم. ای خدا، نفسم برید.
من با لکنت گفتم:
-دیگه نمی‌تونم راه بیام! خسته شدم.
مرد:«چرا این‌قدر تنبل هستید؟! سریع‌تر حرکت کنید.»
- نمی‌تونم! اصلا نمیام.
و نشستم روی زمین و به درخت کنارم تکیه دادم. مرد، بالای سرم ایستاد و گفت:
- تو دیگر از کجا آمده ای؟! چرا نمی‌توانی راه بروی! دستت را بده به من.
دستم رو گرفت تو دستش و گفت:
- چشم هایت را ببند.
چشمام رو بستم و بعد، حس باد شدیدی که از کنارم رد می‌شد، بهم دست داد. بعد از حدود یک دقیقه گفت:
- چشم‌هایت را باز کن.
چشم هام رو باز کردم و با فکی که نزدیک بود به زمین بچسبه، به قصر روبه روم، نگاه می‌کردم. میگم قصر، یعنی قصر! تمام وسایلش از طلا بود. مرد راه افتاد. منم دنبالش رفتم. وسط حیاط بزرگ قصر، یه حوض بزرگ سفید رنگ بود که وسطش، دو تا قوی طلا به حالت قلب بود و دو طرفش آب به‌صورت قلب می اومد بالا و دوباره می‌ریخت توی حوض. وای چه قشنگه!
همه جای قصر، پر از سرباز بود. یعنی قراره من ملکه این قصر بشم؟!
آخ جون! داخل قصر، پر از وسایل طلایی رنگ بود.
من رو به طرف سمت چپ قصر برد و گفت:
- بانو الان توی سالن انتظارن و خبر دارن شما به نزدشان می‌آیید. وقتی به بانو رسیدید، دست راستتان را، روی قلبتان می‌گذارید و خم می‌شوید.
- چرا؟
مرد:«زیرا ایشان، ملکه ی این سرزمین هستند.»
- اکی.
مرد:«چی؟»
- هیچی، باشه.
یعنی چی ”ملکه“ ! پوف، اها؛ حتما ملکه یه شهر دیگه می‌شم!
آخ جون. به یه صندلی سلطنتی رسیدیم یه زن با لباس سفید و پوست سفید و موهای بلندی که دوطرفش باز بود و به رنگ آبی بود و چشم های درشت ابی و لبای برجسته، نشسته بود.
وای چه خوشگله! دو نفر هم با پرای بزرگ از دوطرف بادش میزدن. وقتی جلوش رسیدیم، طبق گفته ی مرد دست راستم رو روی قلبم گذاشتم و خم شدم.
هوزان:«چه شده هاکام؟ این دِگر کیست؟»
مرد، که اسمش رو فهمیدم، هاکام بود، گفت:«بانوی من، ایشان در دشت “هالوا” بودن و‌ من، ایشان را دیدم و نزد شما آورده‌ام.»
هوزان با چشمای تیزی، به من نگاه کرد و گفت:
- چه می‌اندیشی هاکام! آیا اندیشه ی من درمورد این دخترک، صحیح هست؟
مرد، نگاهی به من کرد و گفت:«طبق گفته ی پیشینیان، آری ملکه ی من، صحیح است.»
هوزان روبه من گفت:
- چگونه به این‌جا آمده‌ای؟
من، با گیجی گفتم:
-خواب بودم، بیدار که شدم، توی یه دشت بودم. نمی‌دونم چه‌طور اومدم این‌جا!
هوزان داد زد:«سربازان!»
دو تا سرباز اومدن و مشت راستشون رو کوبیدن روی قلبشون و گفتن:
- گوش به فرمانیم، ملکه.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان جادوگران رانده شده جلد اول
  • ۱۲۹۹

    0

    اصلا نمیاره که بخوای جلد اول رو بخونی یک قسمت میاره که اونم چیزی نوشته نشده

    ۲ ماه پیش
  • زِید جومونگ

    4

    خداایییش وقت طلف کردنه نخونید بنظرم جلد دومش هم که بدتر همش بچه بازی مسخره بازی اخه مگه عشق کشکه دختره ده بار عاشق شد😐😐🤌🏻

    ۴ ماه پیش
  • Marzi

    0

    چرا فصل1 یک قسمته ای بابا

    ۶ ماه پیش
  • اناماهرو

    1

    خیلی مزخرفه خیلی

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه

    1

    این رمان خیلی بچگانه هست من جلد اول و دومش رو خوندم بعضی جا ها واقعا باحال نبود و خیلی ضد حال بود انگار که اصلا به شعور مخاطب احترام نگذاشته مثلا واقعا دیمن ول کرد هورزاد رو که ببینه واقعا عاشقش هست یا نه خواهش میکنم این کارا رو نکنید

    ۱۱ ماه پیش
  • محسن زمانی نیه

    0

    رمان خوبی بود شاید بیشتر به نکات ریزتری می پرداختند و باز تر و جذابتر میشد

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    قلم ضعیف و پر از تناقض

    ۱۲ ماه پیش
  • یاس??

    0

    بهترین رمانی بود که خوندم عالییی بود♥☁❤

    ۱ سال پیش
  • حورناز

    0

    رمان قشنگی بود عالی تر از عالی بود ممنون نویسنده ی عزیز من شخصیت هورزاد رو بیشتر دوست داشتم و خواننده های عزیز پیشنهاد میکنم این رمان و جلد های بعدش رو حتما بخونی

    ۱ سال پیش
  • نازنین

    0

    عالی است 🫀🌹

    ۱ سال پیش
  • Atrina

    0

    عالی بود بهترین رمانی که خوندم

    ۱ سال پیش
  • یاس

    0

    فصل اولش که عالی بود

    ۲ سال پیش
  • بنین

    0

    عالی بود آخرش خیلی گریه کردم بهترین کتابی که تا حالا خوندم بهترین نویسنده ازت ممنونم

    ۲ سال پیش
  • اسما خوشبختی

    0

    عالی بود عاشق رمان شدم عالیست بانوی من

    ۲ سال پیش
  • یاس

    1

    اگر کتابی حرف نمیزدن قشنگتر میشد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!