اشک های یخی به قلم نسترن قلی زاده
پارت شصت و هفتم :
آخرین اتاق، اتاق زویی بود. همین که دستم را روی دستگیره در گذاشتم، صدای جیغ ناگهانی از طبقه پایین، پشیمانم کرد. نگاهم را از در برداشتم و از بالای پلهها به پایین دوختم.
فریاد زدم:
– چیشده؟
زویی با عجله از آشپزخانه بیرون آمد، سرش را بالا آورد و به سمتم نگاه کرد.
– خانم، دست سامیار سوخت!
– سوخت؟ گیج شده بودم.
– بله، بیاین پایین، به خدا نمیدونیم چی کار کنیم.
سراسیمه ا

لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
0آذر عمدی اب جوش ریخته آذر یه مشکل جدی ممنون خسته نباشید