پارت شصت و هفتم :

آخرین اتاق، اتاق زویی بود. همین که دستم را روی دستگیره در گذاشتم، صدای جیغ ناگهانی از طبقه پایین، پشیمانم کرد. نگاهم را از در برداشتم و از بالای پله‌ها به پایین دوختم.
فریاد زدم:
– چیشده؟
زویی با عجله از آشپزخانه بیرون آمد، سرش را بالا آورد و به سمتم نگاه کرد.
– خانم، دست سامیار سوخت!
– سوخت؟ گیج شده بودم.
– بله، بیاین پایین، به خدا نمی‌دونیم چی کار کنیم.
سراسیمه ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    آذر عمدی اب جوش ریخته آذر یه مشکل جدی ممنون خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممکنه همینطوری که شما میگید باشه🤔

    ۴ ماه پیش
کپی شد!