پارت شصت و هفتم :

آخرین اتاق، اتاق زویی بود. همین که دستم را روی دستگیره در گذاشتم، صدای جیغ ناگهانی از طبقه پایین، پشیمانم کرد. نگاهم را از در برداشتم و از بالای پله‌ها به پایین دوختم.
فریاد زدم:
– چیشده؟
زویی با عجله از آشپزخانه بیرون آمد، سرش را بالا آورد و به سمتم نگاه کرد.
– خانم، دست سامیار سوخت!
– سوخت؟ گیج شده بودم.
– بله، بیاین پایین، به خدا نمی‌دونیم چی کار کنیم.
سراسیمه ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    آذر عمدی اب جوش ریخته آذر یه مشکل جدی ممنون خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممکنه همینطوری که شما میگید باشه🤔

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️