اشک های یخی به قلم نسترن قلی زاده
پارت یک :
گردن بالا کشیدم و به چتر تاریک آسمان نگاه کردم. دود بخار نفسهایم، در هوای یخ زده همچون ابری سفید در میان ظلمات نقش میبست.
شالم را با کمی وسواس دور گردنم حلقه کردم. سپس با دقت بند کیفم را روی شانه ام مرتب کردم.
اگر چه احساس سرما نمیکردم، اما فصل زمستان بود و نباید عجیب رفتار میکردم. ناچار بودم همانند یک بازیگر، نمایش بازی کنم؛ پالتو بر تن کنم و با شالگردنی که مانند دژی مستحکم مرا از سوز سرما حفظ میکند، به سوی مردمان بروم و با صدایی آکنده از تظاهر بگویم: «چه قدر هوا سرد است» تا خود را عادی جلوه بدهم.
همانند دیگران عادی ظاهر شدن، سختترین چالش زندگیام بود.
گاهی این دوری و تفاوتم با دیگران، همانند تفاوت بین آسمان و زمین، شب و روز و سفید و سیاه بود که آشفتگی و سردرگمی را برایم به همراه میآورد.
به درِ شیشهای رستوران تازه تأسیس «فرانیسس» رسیدم.
به تابلوی نئونی و چشمگیرش که کنار در نصب بود نگاهی انداختم و نامش را زیر لب زمزمه کردم.
با اینکه از قرار گرفتن در مکانهای عمومی و اغلب شلوغ خوشم نمیآمد اصرارهای آزیتا، که همواره مشتاق امتحان کردن چیزهای تازه بود، سبب شده بود تا پس از کلاس، شبی را به تجربهی مزههای بکر فرانسوی در این رستوران خیرهکننده اختصاص دهم.
هنگامی که در را گشودم، زنگهای بالای آن به آرامی به صدا درآمدند. در فضای تاریک رستوران، نگاهی دقیق به اطراف انداختم تا آزیتا را پیدا کنم.
همهجا را ملودی آرام بخش موسیقی بیکلام فرانسوی در بر گرفته بود.
ده میز به زیبایی در فضا جای گرفته و پشت هر یک دو صندلی با دقت قرار داده شده بود.
جز زوجی جوان که در نگاههای پر مهر یکدیگر غرق شده بودند و آزیتا که پشت میزی مانند یک نقطه روشن در آن تاریکی نشسته بود، شخص دیگری در آنجا دیده نمیشد.
دستش را بلند کرد و برایم تکان داد. حالت چهرهاش نمایان شوق و ذوقی بود که در دلش جا خوش کرده بود.
آرامش و سکوتی که در آنجا حاکم بود را دوست داشتم. از این که وارد فضایی شده بودم که از هیاهوی انبوه مردمی به دور بود، خرسند بودم.
لبخند رضایتبخشی بر لبم نقش بست و با گامهایی بلند به سوی آزیتا حرکت کردم.
او نیز با لبخندی که از صمیمیت میدرخشید، از روی صندلی بلند شد و مرا در آغوش گرم خود کشید.
پس از احوال پرسی و این صحبتهای معمول، پالتوی قهوهای رنگم را از تن خارج کردم.
حسی که باعث تنگی نفسم شده بود، مرا مجاب کرد که شال گردنم را باز کنم و به همان شکل، نامرتب آن را داخل کیفم قرار بدهم.
پرسیدم:
_ آزیتا، چرا دانشگاه نیومدی؟
او گفت:
_ خسته شدم برفین، دیگه هیچ اشتیاقی برای درس خوندن ندارم.
_ من یه قرنه که سرم تو کتابه ولی خسته نشدم اون وقت تو به این زودی بعد چهار ماه خسته شدی؟
خندید و گفت:
_ اوه، چه خبره! یک قرن؟! همهش دو سال زودتر از من وارد دانشگاه شدی.
لبخندی زدم و تنها خودم علت خندهام را میدانستم.
قرنها بود که مشغول درس خواندن بودم و او گمان میکرد که من در سخنانم اغراق کردهام.
دستم را زیر چانه ام قرار دادم و با نگاهی مملو از کنجکاوی پرسیدم:
_ خب حالا چه غذایی میخوای سفارش بدی آزیتا خانوم؟
سرش را نزدیک آورد و با دقت به اطراف خود نگاهی انداخت. سپس آرام گفت:
__ من برای اولین باره که میام همچین رستورانی و واقعا نمیدونم باید چی سفارش بدیم.
با بی حوصلگی خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_ خب، حالا چی کار کنیم؟ همینجوری دست رو دست بذاریم و همدیگه رو نگاه کنیم؟ لیست غذاشون رو بده ببینم.
پرسید:
_همه رو فرانسوی نوشته مگه تو فرانسوی بلدی؟
همانطور که با دقت لیست را نگاه میکردم گفتم:
_آره بلدم.
متعجب پرسید:
_چجوری؟
بیان ماجرا چنان پیچیده و عجیب بود که درکش برای او ممکن نبود.
اگر حتی گوشهای از حقیقت را بازگو میکردم با به جنون متهمم میکرد یا به دروغگویی!
با چهرهای کنجکاو پرسید:
_مگه تو چند سالته که این همه چیز بلدی دختر؟
بیتوجه به نگاه کاوشگرش، با صدا و چهرهای جدی و مطمئن پاسخ دادم:
_من ۱۲۴ سالمه!
تا میتوانست خندید. با لبخندی مخصوص به خودم که بسیاری را برآشفته میساخت و از آن متنفر بودند و با نگاهی پر از غرور به او خیره شدم.
پس از فروکش کردن خندههای بی پایانش، لیوان آبی که روی میز بود را در دست گرفت؛ جرعهای از آن نوشید و گلویی تازه کرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
.
0عالییی
۱۲ ماه پیشفاطمه
0عالی بود
۱ سال پیشنازی
0عالی
۱ سال پیشزرگل
0خیلی خوبه
۲ سال پیشزهرا
0خیلی خوب بود
۲ سال پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
ممنون عزیز دلم❤️
۲ سال پیشاعذفب
0خوبه
۲ سال پیشرویا
2خیلی قشنگه منتظر ادامش هستم😍
۲ سال پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
ممنونم🙏🏻❤️
۲ سال پیشستاره سهیل
0سبک جالبی هست شروع جالب و باحال
۲ سال پیشفاطمه
0خوبه
۲ سال پیشFateme
0عالی بود لذت بردم
۲ سال پیشفاطمه
0عالی
۲ سال پیشبهار
0خیلی زیبا بود💖
۲ سال پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
ممنون عزیزم❤️
۲ سال پیشآلین
0🤍❤
۲ سال پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
❤️❤️
۲ سال پیشلیلیا
0عالی بود
۲ سال پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
❤️❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Ava
0عالی