لیست کلیه پارتهای رمان آرکانا (جلد دوم) : پارت های 41 تا 58
تعداد کل پارت های منتشر شده : 58
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 41
فروشنده یه لبخند زورکی و مصنوعی تحویلمون داد و با دستپاچگی شروع کرد حلقهها رو جمع کردن. - خب... همین مدل رو براتون کنار میذارم. سایفر بدون اینکه حتی یه نگاه گذرا بهش بندازه و پسرهی بدبخت رو به پشمش حساب کنه، کارت بانکیش رو روی میز کوبید. - همینو حساب کن. اخمام به صورت خودکار تو هم رفت. یعنی چ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 42
تو راه خونه میران عین سگ پاچهگیر اخم کرده بود و صداش در نمیاومد. منم متاسفانه دیگه فضولیم فعلا متوقف شده بود و حوصله بحث نداشتم که از زیر زبونش حرف بکشم بیرون، به خاطر همین منم سکوت رو ترجیح دادم و تو کل مسیر هیچ صدایی از هیچکدوممون در نیومد. وقتی رسیدیم ماشین رو توی پارکینگ جا کرد و بعد پیاده ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 43
نگاه میکائیل از لحظهای که ملودی شروع به پایین اومدن کرده بود، روش قفل شده بود و با دقت بررسیش میکرد. کارن که انگار نمیتونست جلوی اون زبونش رو بگیره، سریع یه قدم پرید جلو و با نیش باز گفت: - ملودی جون، ایشون میکائیل هستن… پسرعموم. ملودی که حالا به پایین پلهها رسیده بود، لبخند کوچیک و معذبی زد ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 44
سایفر دیگه اون هیولایِ چند لحظه پیش نبود. اون وحشیای که میخواست همه رو با یه حرکت نابود کنه، انگار غیبش زده بود. بدنش خشک شده بود و با چشمهای به خون نشسته به فضای خالیِ دور دست خیره شد؛ انگار داشت به یه چیزی نگاه میکرد که فقط خودش میدید. و بعد یهو، بدون اینکه حتی به کسی نگاه کنه یا کلمهای ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 45
با یه خندهی عصبی ابرو بالا انداخت و گفت: - خوب گوش کن… تو هیچی نیستی. اصلا فکرشم نکن که بتونی با نقش یه فرشتهی نجات، بهم نزدیک شی. یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود و پایین نمیرفت. انگار یه مشت شیشهی خرد شده قورت داده بودم و با هر نفسی که میکشیدم، بیشتر توی گلوم فرو میرفتن. یعنی... همین؟ بعد ا...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 46
به میکائیل خیره مونده بودم. انگار مغزم واقعا نمیتونست این جمله رو هضم کنه. حامد سایفر رو مجبور کرد رفیقش رو بکشه؟ این یعنی چی اصلا؟ مگه میشه آدم رو مجبور کرد رفیقش رو بکشه؟ مگه هر چی هم تهدیدت کنن، باز یه جایی توی وجودت نباید جلوت رو بگیره؟ - یعنی چی مجبورش کرد؟ مگه میشه آدمو مجبور کرد رفیقشو ...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 47
میکائیل بدون اینکه چیزی بگه، از کنارمون رد شد و مستقیم وارد ویلا شد. من و چند تا از محافظها هم پشت سرش راه افتادیم. فضای داخل خونه بههمریخته نبود؛ انگار دزدها فقط برای یه هدف مشخص اومده بودن... یعنی همون فلش لعنتی! از راهروی بلند گذشتیم تا جلوی یه در فلزی توقف کردیم. یکی از محافظها کارت مخصوص...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 48
میکائیل دستش رو خیلی طبیعی پشت کمرم گذاشت و به سمت فضای داخلی هدایتم کرد. موسیقی با بیس سنگین در حال پخش بود و مردم روی پیست رقص، با ریتم موسیقی تکون میخوردن. چند دقیقه فقط اطراف رو آنالیز کردم و در آخر نگاهم رو به طبقه بالا دوختم. چند مرد با استایلهای خیابونی و ظاهر عجیبغریب و سنگین، دور یه م...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 49
خون گرم مرد روی صورتم پاشیده بود و توی چشمام میریخت، ولی حتی پلک هم نمیزدم. انگار جز یه ولع حشیانه برای نابود کردن دیگه هیچ حسی نداشتم. مرد با دستهای لرزون، سعی کرد گلوش رو نگه داره، اما من مثل یه حیوون وحشی، چاقو رو با شدت بیشتری توی گوشت و استخونش کوبیدم. - بگو! بگو کجاست! در حالی که داشتم ب...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 50
صدای برخورد پنجه با فلز دوباره اومد. این بار بلندتر بود، انگار یه چیزی داشت زمین سنگی و فلزی اون راهرو راه میرفت. صداش شبیه کشیده شدن یه چیز سنگین بود که با هر قدمش، یه لرزهی خفیف به کف پاهامون میانداخت. کارن بازوی کسرا رو محکم گرفت و هر دوتاشون مثل مجسمهی گچی همونجا خشک شدن. با مکث کُلتم رو ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 51
میکائیل، با جراحتهای عمیقش، روی دوشمون سنگینی میکرد، اما باز هم با نهایت سرعت میدوییدیم. کارن هم پشت سرمون با اون پای مجروحش، با کمک کسرا تقلا میکرد که عقب نمونه. دود غلیظ بخار، حس خفگی میداد و صدای غرشهای میمون، پشت سرمون کمکم ضعیف شد. وقتی بالاخره تونستیم از اون انبار لعنتی بیرون بزنیم و...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 52
باد سرد شبونه حتی از پشت شیشهی کلاه هم راهش رو پیدا میکرد و صورتم رو میسوزوند، اما گرمای دستهای قفلشدهم دور پهلوههای سایفر، حس عجیبی رو تو بدنم راه انداخته بود. سایفر هر پیچ رو با چنان زاویهای رد میکرد که حس میکردم همین الان قرار با آسفالت ترکخورده یکی بشیم اما اون با یه اعتماد به نفس...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 53
*** وقتی بالاخره وارد پارکینگ عمارت شدیم، سایفر تا چشمش به یه ماشین مشکی افتاد، محکم ترمز کرد و پاهاش رو روی آسفالت گذاشت. با حرص کلاه کاسکتش رو از سرش کند. رگ گردنش که از قبل به خاطر زخم دستش بیرون زده بودد و حالا از شدت عصبانیت بیشتر خودشو نشون میداد. زیر لب با صدای بم و خشداری غرید: - حامد ا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 54
سرم داشت از شدت شلوغی و پچپچها منفجر میشد. یه لیوان نوشیدنی برداشتم و زیر لب خطاب به سایفر گفتم: - میرم یه ذره هوا بخورم، دارم توی این لباس خفه میشم. سایفر فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت؛ هیچی نگفت و فقط سرش رو به نشونه تایید تکون داد. از سالن زدم بیرون و سمت بالکن پشتی که به باغ بزرگ عمارت مشرف...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 55
صدای خشخش برگها و سنگینی اون چهار تا سایه، هوا رو سردتر از قبل کرده بود. باغ عروسی که تا چند دقیقه پیش خیلی گل و بلبل و شیک بود، حالا به قتلگاه تبدیل شده بود. با درد، وزنم رو روی دست زخمیم انداختم. حس میکردم استخونهام دارن از هم گلهمند میشن و خون گرمی که از ساعدم میچکید، روی پارچهی سفید و ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 56
همین که فاصلهمون به چند سانتیمتر رسید، در اتاق با شدت باز شد و من و سایفر جوری که انگار برق گرفته باشدمون، همزمان از هم فاصله گرفتیم. با بهت سمت در چرخیدم. کسرا با یه سینی پر از جعبههای کمکهای اولیه و لباس، توی چارچوب در خشک شده بود. کنارشم کارن وایستاده بود و هر دو با دهن باز زل زده بودن به...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 57
این بار جاخالی داد و بالش از کنار گوشش رد شد و به دیوار خورد. میکائیل خودش رو روی مبل انداخت و از شدت خنده داشت شکمش رو میگرفت. - خب صبر کن حداقل حرفمو تموم کنم لاشی! - لازم نکرده تمومش کنی! - ولی واقعا... با حرص دستم رو بالا گرفتم و با لحن تهدید آمیزی گفتم: - یه کلمهی دیگه زر بزنی، همین گلدون ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 58
نفسم رو آروم بیرون دادم. عجیبه... تمام این سالها فکر میکردم بابام رو میشناسم. فکر میکردم مردی بود که فقط بلد بود دستور بده... اخم کنه... بره مأموریت و هر بار دیرتر از قبل برگرده خونه. اما انگار... من فقط پدر خودم رو دیده بودم. نه مردی که برای آدمهای دیگه، تکیهگاه بود. نه فرماندهای که حاضر ...
بروزرسانی در : ۲۰ ساعت پیش
