لیست کلیه پارتهای رمان آرکانا (جلد دوم) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 21
*** ساعت تقریبا ۵ ظهر بود و وی ای پیها و شرکت کنندهها رو وارد کشتی کرده بودن. موهای بلند و قهوهای تیرهام رو بالا، دم اسبی بسته بودم و یه پیرهن دکمه دار سفید با دامن تقریبا کوتاه جذب مشکی پوشیده بودم. جدیدا دارم استایلهایی که قبلا هیچوقت سمتشون نمیرفتم و حالم ازشون بهم میخورد رو میزنم. قبلا...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 22
حرومزاده؟! نه بابا... فکر کنم مغزش تو اون بار که بهش تجاوز شده بود، ترکیده. با لبخند زمزمه کردم: - چه زری زدی؟ قبل از اینکه دختره بتونه جواب بده، یه حس عجیبی بهم گفت وقتشه... پس دیگه وقت رو تلف نکردم. با تمام قدرتم، عین یه تیر از کمان، به سمتش یورش بردم. دستمو بردم بالا تا یقهشو بگیرم که یهو اون...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 23
با دستم، موهام رو نوازش کردم. شاید اگه یه کم دیگه تحمل کنم، همه این اتفاقات عجیب و غریب، فقط یه خواب آشفته باشن که با بیدار شدنم، از بین میرن. ولی ته دلم میدونستم که این فقط یه آرزوی محاله. این کشتی، با همهی آدمهای عجیب و غریب و ترسناکش، یه واقعیت تلخ بود که من باید باهاش روبرو میشدم... فقط ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 24
همونجا که کوسن خورد تو صورتش، در کمال ناباوری فقط یه «عه» از ته حلقش دراومد؛ بعد، آروم چرخید سمت دیگه و گلوش رو صاف کرد... و خیلی ریلکس دوباره با صدای بلندتری شروع کرد. با دهن باز و ناباوری نگاهش کردم، نه… نه! این شوخیشه؟! داره من رو مسخره میکنه؟ یه طوری برای خروپف کردناش نفس میگرفت که انگار ر...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 25
صبحونهم رو در آرامش کامل میل کردم و اصلا به حرفهای کاری بقیه اهمیت ندادم. حتی وسط غذا هم حرف از کار میزنن. بابا دو دقیقه خفه شید و غذاتون رو کوفت کنید، فهمیدیم آدمهای پرمشغله و خفنی هستید! بعد از خوردن صبحونه، مسابقه دوم ... یعنی شکار در تاریکی شروع شد. خیلی خوشحالم واقعا، آخرشم که یه رولت رو...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 26
صحنه مقابلم درست مثل یه فیلم جنگی و اکشن بود؛ انقدر وحشیانه بود که باعث شد نفس توی گلوم یخ بزنه. همونهایی که همیشه مثل کوه پشت سایفر وایمیستادن، با همون لباسهای رسمی سیاهشون، وسط سالن بودن. یکیشون سر و صورتش خونی بود. یکیشون هم افتاده بود زمین؛ هنوز نفسنفس میزد و روبهروش یه پسر جوونتر بود...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 27
پسر نیشخندی زد و سریع تسلیم شد و گفت: - ببخشید، فقط میخواستم ببینم چقدر میتونم روی اعصابت راه برم. به نظر میاد خیلی موفق بودم! مرتیکه حرومی اصلا از رو نمیرفت و خیلی بیپروا، با سایفر کلکل میکرد، انگار که بازیه! حتی ذرهای ترس یا اضطراب توی چشمهاش دیده نمیشد. یا خر بود و واقعا براش مهم نبود...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 28
با اخمای تو هم، به چاقویی که طرفم گرفته بود نگاه کردم و بعد با تردید چاقو رو از دستش گرفتم و دوباره توی جیبم انداختم و همینطور که دستهام توی جیبم بود، به دیوار تکیه دادم. فکر میکردم یه خدمه سادست و به خاطر همین انتظار همچین حملهای از جانبش نداشتم. خیلی غیرقابل پیشبینی بود به خاطر همون نتونست...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 29
در رو با شدت هل دادم و فلز سنگینش با یه صدای کشدار باز شد و بعد بلافاصله بوی سرد و نمدار انبار توی بینیم پیچید. نور اضطراری قرمز رنگ، کل فضا رو مثل یه کابوس وحشتناک رنگ کرده بود. دست یخِ سایفر هنوز توی دستم بود. محکم تا انتهای انبار کشیدمش و پشت قفسههای فلزی بلند ردیف شده بودن نشستیم. نفسهام...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 30
صدای سایفر، سرد و بیتفاوت، مثل همیشه سکوت رو شکست: - ایدهی جالبیه. چی؟! با ناباوری سرم رو برگردوندم و بهش خیره شدم. سایفر هم دیوونه شده؟ داره از چی طرفداری میکنه؟ داره میگه از منفجر کردن کشتی حمایت میکنه؟ - چی داری میگی؟! سایفر، انگار که حرف من رو نشنیده باشه، به میگل خیره شد و ادامه داد: - ...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 31
همون لحظه که خندهی بیرمقم تموم شد، صدای مهیبی فضا رو پر کرد؛ انگار آسمون و دریا با هم از هم پاشیدن. موج انفجار مثل یه پتکِ گداخته به پشتمون کوبیده شد و برای چند لحظه، تموم دنیامون توی نور کورکنندهی آتیش و دود غرق شد. سایفر با تموم قدرتش، من رو به سمت خودش کشید. آب سرد اطرافمون به خاطر شعلهه...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 32
سرم رو چرخوندم و باعث شد موجی از درد، از کمرم تا مغز استخونم رد شه. سایفر اونجا بود. گوشهی انبار، روی زمین نشسته بود و یه روکش کهنه رو دور خودش پیچیده بود. وقتی متوجه تکون خوردنم شد، به حالت آماده باش سریع چشمهاش رو باز کرد و نگاهش رو بالا اورد. - بیدار شدی؟ صداش گرفته و خسته بود؛ لبخند خیلی کم...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 33
حامد چند قدم آهسته تا کنار پنجره رفت. نور زرد چراغهای حیاط روی صورت سردش افتاده بود و دود آخرین پک سیگار هنوز دور انگشتهاش میچرخید. از شدت فشار فکری داشتم خفه میشدم. اریکا احتمالش هست زنده باشه... و اگه زنده باشه دوباره بر میگرده سمت سایفر و این حالم رو بد میکرد. گلوی خشکم رو قورت دادم. با ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 34
گردنم خیلی درد میکرد؛ دلم میخواست یه چی باشه تا بزارم زیر سرم... تا اینکه چشمم به کوسن بغل کارن افتاد. با چشم ابرو به کوسن اشاره کردم که یعنی ردش کن بیاد؛ کارن هم رد نگاهم رو گرفت و بعد همینطور که حرف میزد، کوسن رو برداشت و پرت کرد سمتم و محکم به بازوم خورد و بعد افتاد کنارم: - کسرای احمق هر ...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 35
چند ثانیه فقط با تعجب به صفحهی خاموش گوشی زل زدم... یعنی چش شده بود؟! بعد صدای پیام اومد. سریع بازش کردم، فقط یه لوکیشن از طرف کارن بود. لوکیشن رو باز کردم و ابروهام بالا رفت... زیر لب زمزمه کردم: - این دیگه کجاست...؟ مکانش تقریبا ته شهر بود؛ منطقهشم جایی بود که حتی اسمش هم تا حالا نشنیده بودم....
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 36
اصلا حاضر نبودم عقب بکشم. اونم جلوی کارن و این پسر رو مخه... اسمش چی بود؟! اریک! مرد رو به روم لبخند رو مخی زد... مودش طوری بود که انگار مطمئن بود چند ثانیهی دیگه کارم تمومه. اشتباه میکرد... خواب دیده خیره! نفسم رو آروم بیرون دادم و شونههام رو صاف کردم؛ صدای کارن هنوز از پشت سرم میاومد. - آین...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 37
همین که پام به حیاط رسید، دستم رو با شدت از توی دستش بیرون کشیدم. - ولم کن! سایفر چند قدم جلوتر رفته بود، اما با حرکت و صدای بلند من برگشت. نگاهش عصبی و ترسناک بود. قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه دستم رو بالا اوردم و مچم رو مالیدم. کارن که چند متر اون طرفتر ایستاده بود، یه نگاه بین من و سایفر رد و...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 38
یهو صدای زنگ یه گوشی به صدا در اومد، سایفر دستش رو توی جیب شلوارش کرد و گوشیش رو در اورد. نگاهی به صفحه انداخت و اخماش تو هم رفت. بعد از چند ثانیه مکث، تماس رو جواب داد. اول فقط گوش میداد. نگاهم رو ازش برداشتم و به دیوار خیره شدم. همه ساکت بودن تا حرف سایفر تموم شه. اونم بعد از کلی سکوت، خیلی ک...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 39
*** تا رسیدیم خونه، فقط یه هدف داشتم. پرت شدن روی تخت و وانمود کردن به اینکه امروز هیچ اتفاق ناگوار و ناراحت کنندهای نیفتاده. یعنی شاید اگه به اندازه کافی خودم رو به خنگی میزدم، مغزم هم همکاری میکرد و فراموش میکرد که ده دقیقه پیش رسما فروخته شدم. همین که در رو باز کردم کارن رو دیدم که روی مبل...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 40
با حرص دست به سینه ایستادم و بهش زل زدم. - این خوبه دیگه... بریم؟! انتظار داشتم مثل همیشه یه جواب اعصاب خردکن بده، یا حتی از پنجره خودش رو پرت کنه بیرون. اما در عوض یکی از ابروهاش آروم بالا رفت و بعد گوشه لبش هم یه ذره بالا رفت. با تعجب گفتم: - چته؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ بدون اینکه جواب درست ح...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
