پارت هشتاد و سوم :

***
کت و شلوار مشکی با برش‌های تیز و جذب، روی تنم فیت نشسته بود. موهام رو باز گذاشته بودم و روی شونه‌هام ریخته بودمش.
توی آینه‌ی آسانسور به خودم نگاه کردم.
این آیناز با اون دخترکی که توی تست‌های اولیه لباس خاکستری رنگ سرتاسری پوشیده بود و فقط دنبال بقا و انتقام بود، کیلومترها فاصله داشت.
کی فکرش رو می‌کرد که قراره به اینجا برسم؟
در آسانسور با صدای کشداری باز شد و بوی سرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ⁠(⁠o⁠_⁠O⁠)⁩

    7

    وایی انگار یک بار از رو دوشم برداشتن وقتی سر حامد رو میکوبید به میز 😈😈😏یک لحظه خودم رو تصور کردم که دارم همین بلا رو سر دکتری میارم که بابابزرگم رو کشت عجب حالی داد حتی تصورشم قشنگ و لذت بخشه🫠🤤🤤😋

    ۱ ماه پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    ها..؟ چیشد؟

    ۱ ماه پیش
  • نیکا

    4

    وات ده فاک؟ پشمام حاجی..واقعا بابابزرگت رو کشت..بابا خدا ناخون رو برای چی داده..به جات بودم به خدا یَک پَنگولی رو صورتش میکشیدم..اووف..برعکس من دوست داشتم بللیی که سایفر روی حامد آورد رو روی خونواده پدریم پیاده کنم..البته امروز باهاشون دعوا کردم، خیلی حال داد.

    ۱ ماه پیش
  • کیانا

    4

    منم با خونواده پدریم مشکل دارم ولی مجبورم باهاشون با احترام برخورد کنم..واقعا باهاشون دعوا کردی..زدیشون؟

    ۱ ماه پیش
  • نیکا

    2

    اولش فقط دعوا زبانی بود..بعدش که دخترعمم چرت و پرتاش رو شروع کرد یه چک زدم تو گوشش و بعدش، خداا، عمه سلیطم هم گفت اِ وا، دختر سلیطه نگاه کن چطور دخترشون رو بزرگ کردن..منم بهش انگشت وسطم رو نشون دادم و یه لگد زدم بین پاهاش و تا قبل از اینکه مادربزرگ گاوم برسه دَر رفتم..کلا هر روز باهاشون دعوا دارم❤

    ۱ ماه پیش
  • کیانا

    4

    خوش به حالت..من مجبورم باهاشون بسازم..کلا خونواده های زیادی رو دیدم که با خونواده پدری مشکل دارن

    ۱ ماه پیش
  • نیکا

    1

    آره، ببین منم اولش باهاشون با احترام رفتار میکردم ولی از وقتی که عمه ام از اهواز اومد..همه چیز به هم خورد و واقعا ازش ممنونم چون تونستم عقده هام رو روی خودش و دخترش پیاده کنم، حالم ازشون به هم میخوره، کسی نیستم که جواب حرف های بقیه رو ندم، و از دعوا خیلی خوشم میاد❤مامانمم که پایه

    ۱ ماه پیش
  • کیانا

    1

    درک میکنم..معلومه خیلی دعوایی و مایه هستی..ولی متاسفانه من از دعوا خوشم نمیاد..ولی هر روز بیشتر عقده ای میشم..نه ازنکه بدم بیاد دعوا کنم..راستش از دعوا میترسم..

    ۱ ماه پیش
  • کیانا

    2

    مامان من خیلی سخت گیره..یعنی مامانت میزاره هر کاری دلت خواست بکنی؟

    ۱ ماه پیش
  • نیکا

    2

    نه نه..اتفاقا شب ها باید ساعت ده خونه باشم، کلا هر روز دو ساعت درس بخونم ولی، همیشه میزاره از خودم دفاع کنم، از راه دوستی و رفاقت ادبم میکنه، اینقدر باهاش رفیقم که معنی تمام فحش ها رو از خودش میپرسم، سخت گیر هست، ولی نه از اون سخت گیری های بی معنی، همه حرف هام رو به خودش میزنم.

    ۱ ماه پیش
  • Melorin

    7

    وای اونجایی که همینجوری سرشو می کوبید زمین یه جوری شدم نه اینکه دلم بسوزه واسع حامدا ولی یکجوری بود

    ۱ ماه پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    دارک بودد

    ۱ ماه پیش
  • ارام

    0

    من چرا حس میکنم میکائیل زنده اس و قراره همه رو سوپرایز کنه و اینکه حامد برمیگرده واسه انتقام

    ۱ ماه پیش
  • خدازده

    15

    فقط من بودم که اون لحظه آرکا داشت سر حامد رو میشکند یه لبخند شیطانی رو لبم بود یا همه همینطوری بودین

    ۱ ماه پیش
  • کوهی

    2

    منم بودم اینشکلی

    ۱ ماه پیش
  • نیلاب

    5

    همه این طور بودن

    ۱ ماه پیش
  • Maha

    10

    وای حس خوبی نسبت به قسمت های بعد ندارمم😂😭. چرا حس میکنم به سوپرایز خیلی پشم ریزون قراره ته ابن رمان اتفاق بیوفتهه. ولی عالیی بود، بیخیال بیایین از لحظه لذت ببربم، ویو ره رهه، له شدن حامده رهه 😃😎🫡

    ۱ ماه پیش
  • نیلای

    6

    من فکر می کنم دو سه تا پارت دیگه رمان تموم می شه البته امیدوارم اینطور نباشه چون من دارم با این رمان زندگی می کنم و هیچ تصوری از پایانش ندارم

    ۱ ماه پیش
  • ...✨

    5

    بی نظیر..بی نظیر..تشویق تشویق👏عالی بودد.وای خدا یه سایفر برای من پست کنین.عاا سادیسمی عزیزم عالی🫠👌🤌🙃

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    3

    مگان جون این پارت عالی بود ممنون خسته نباشی ✨🔥

    ۱ ماه پیش
  • آرزو

    2

    واایی عالی بودد مرسیی بیی نظیرر🫀🫀

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر ابی

    2

    بینظیر خدا قوت سلامت باشید خسته نباشید

    ۱ ماه پیش
  • لیا

    10

    مگان ایشالا که پارت آخر قراره دعا بخونن دیگه؟حالا همچین مهمم نیست که حتما دعای کمیل باشه ما به یه ماچ با تشریفات کوچولوو انقدر👌هم اکتفا میکنیمم

    ۱ ماه پیش
  • لیا

    15

    مگان من یه آرکا میخوام 😐 زندگی به من یه سایفر بدهکارهه وایی چقدر دلم خنک شد آخیشش وای فقط اون بخشش که گفت (میگاممت حرومزاده)ببین یعنی تصورش خیلی باحال بود🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • ...

    10

    حداقل پارت آخر یه صحنه بیار مگانن😭

    ۱ ماه پیش
  • نازی

    4

    اخیشش دلم خنکک شدد

    ۱ ماه پیش
  • نیلو

    8

    جوون به استایل آیناز😂🤌🏻✨🎀

    ۱ ماه پیش
  • نیلو

    4

    حامد جرئت کردی با وجود آرکا سمت آیناز اسلحه بگیری؟! بیا حالا باید لاشه تو جمع کنن😂

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️