دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان دشت پروانه ها اثر آوینا بابایی (مگان)، رمانی عاشقانه و طنز

رمان دشت پروانه‌ها

  • زبان فارسی
  • 18.4K 👁
  • 329 ❤️
  • 539 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان دشت پروانه‌ها اثر آینا بابایی (مگان)، یک رمان عاشقانه، هیجانی و طنز است که داستان الارا کلاین را روایت می‌کند؛ دختری که از کودکی می‌دانسته در خانواده‌اش چیزی بیشتر از یک مهره در بازی‌های پدرش نیست. با این حال، وقتی امپراتوری خانوادگی در آستانه فروپاشی قرار می‌گیرد، الارا برای نجات خانواده مجبور می‌شود پیشنهاد ازدواج با لوکا هیل را بپذیرد. قرار است با اعلام رسمی این نامزدی، آینده خانواده کلاین نجات پیدا کند، اما درست در همان شب اتفاقی غیرمنتظره رخ می‌دهد و الارا ناپدید می‌شود. در سوی دیگر ماجرا، آترین قرار دارد؛ حرفه‌ای‌ترین دزد و آدم‌ربای شهر که هیچ‌کس چهره واقعی‌اش را ندیده، اما تقریباً همه نامش را شنیده‌اند. آترین سفارشی از فردی ناشناس دریافت می‌کند؛ مأموریتی که هدف آن دزدیدن الارا کلاین در شب اعلام نامزدی‌اش است. حالا الارا و آترین در مسیری پر از ماجراهای غیرمنتظره قرار گرفته‌اند؛ مسیری که در میان تعقیب‌وگریز، رازهای پنهان، موقعیت‌های طنز و اتفاقات هیجان‌انگیز، می‌تواند رابطه‌ای متفاوت و غیرقابل پیش‌بینی میان آن‌ها شکل دهد.

پارت اول

ساعت از سه نصف شب گذشته بود. چشم‌هام باز بود و مثل همیشه، توی تاریکی اتاق، به سقف خیره شده بودم و فکرها توی سرم مثل موریانه‌ به جون مغزم افتاده بود.
با کلافگی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم.
ماه کامل آسمون رو روشن کرده بود و نورش روی باغچه می‌افتاد و گلخونه‌ی شیشه‌ایم مثل یه گوی بلورین توی تاریکی می‌درخشید. گلخونه همیشه پناهگاه من بود... حتی از اتاقم هم بیشتر دوستش داشتم.
بدون اینکه فکر کنم، سریع به سمت کمدم رفتم و یه تاپ و شلوار ورزشی مشکی پوشیدم. باید این انرژی رو خالی می‌کردم تا بتونم بخوابم؛ در غیر این صورت تا صبح باید مثل جغد کشیک بدم.
سمت میز آرایشم رفتم. همیشه قبل از تمرین، یه کوچولو از ادکلنم می‌زدم. ادکلن بامب شل ویکتوریا سکرت، ادکلن موردعلاقم بود و بوی وانیلی و گل یاسش بهم اعتماد به نفس خاصی میداد.
همینطور که نگاهم به آینه بود، دستم رو سمت جای همیشگی ادکلن بردم… اما دستم به سطح سرد و چوبی میز برخورد کرد.
با تعجب نگاهم رو به گوشه‌ی میز دوختم. هیچی نبود! اصلا اثری ازش نبود!
مثل فنر از جا پریدم و چشم‌هام از شدت شوک گرد شد. کشوها رو مثل دیوونه‌ها باز کردم و بین کرم‌ها، لوسیون‌ها، حتی اون ادکلن‌های گرون‌قیمت دیگه‌م گشتم ولی هیچ‌جا نبود! انگار آب شده رفته تو زمین!
اخمم ناخودآگاه عمیق‌تر شد.
این دیگه چه کوفتی بود؟ از کی تا حالا یه شیشه عطر می‌تونه ناپدید بشه؟ این الان معجزست یا دزدی؟
من هیچ‌وقت، ادکلنم رو جابه‌جا نمی‌ذاشتم. همیشه گوشه‌ی سمت چپ میز بود. مطمئنم یکی ادکلنم رو برداشته و باید می‌فهمیدم کی جرئت کرده این کار رو بکنه.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم.
نه… نه… نه… الارا، آروم باش. تو یه بانوی باکلاسی. دیوونه نشو! اما انگار با زر زدنام فقط بنزین رو آتیش ریختم و بیشتر حرصم گرفت... با تموم توانم فریاد زدم:
- نادیا!
صدام طوری توی سکوت شب مثل یه صاعقه پیچید که اگه ادکلن هم همین نزدیکیا بود، خودش داوطلبانه می‌پرید جلو.
نادیا یهو مثل این روح‌های سرگردان فیلم‌های ترسناک پرید داخل اتاق. موهاش نصفش بیرون بود، نصفشم توی شینیونش بود. چشم‌هاش هم که کلا فقط دو میلی‌متر باز بود.
تا چشمش به ریخت و پاش میز افتاد، یه آه عمیق کشید که فکر کنم تا ته باغ صداش رفت.
- توروخدا نگو باز یه یکی از لوازمم جابه‌جا شده!
یه اخم خیلی شیک کردم و گفتم:
- جا به جا چیه؟ ادکلنم کو؟
نادیا یه مکث طولانی کرد. یعنی قشنگ معلوم بود داره به این فکر می‌کنه که چجوری استعفا بده و بره توی یه غار زندگی کنه. دستش رو لای موهای تیره‌ش کشید و با صدایی که سعی می‌کرد خونسرد باشه، گفت:
- نمی‌دونم.
نمی‌دونه؟ اینو گفت و انگار منتظر بود من یه چیزی بگم؛ اما من فقط ابروهام رو بالا دادم.
اون چشم‌هاش... یه چیزی توی نگاهش بود. یه جور پنهون‌کاری که از چشم من دور نموند.
ادکلنم، همون که همیشه سر جاش بود، نیست.
یعنی یکی اومده از روی میز من چیزی برداشته!
از میز من!
از حریم شخصی من!
از قلمرو مقدس من!
و این یعنی چی؟! این یعنی اعلان جنگ!
- ساعت سه صبحه و ادکلنم گم شده! می‌فهمی یعنی چی؟
با یه لحن تمسخرآمیزی که قشنگ می‌شد توش حس کرد داره بهم می‌خنده، گفت:
- اوه مای گاد... چقدر وحشتناک! الان پلیس بین‌الملل با جت شخصی میاد که این بحران بزرگ رو حل کنه.
با تعجب و چشم‌های گرد نگاهش کردم و دستم رو روی قفسه سینه‌م گذاشتم:
- داری مسخره‌م می‌کنی؟
بی‌حوصله جواب داد:
- الارا مطمئنم آخرشم معلوم می‌شه خودت وسط خواب راه رفتی و گذاشتیش توی کیفت!
یه لحظه سکوت کردم.
به این فکر کردم که یعنی واقعا همچین کاری کردم؟ خب، شاید! ولی الان وقت منطق نیست، وقت اقتداره!
با خونسردی گفتم:
- تا این ادکلن پیدا نشه هیچ‌کس نمی‌خوابه!
نادیا سرش رو آروم به دیوار کوبید و با ناله‌ی خسته‌ای گفت:
- خدایا بسه دیگه!
چشم‌هام رو ریز کردم و چند ثانیه خیره نگاش کردم.
نه... یه چیزی درست نبود. از همون لحظه‌ای که اومده بود توی اتاق، زیادی آروم بود. نه از شدت شوک جیغ زده بود، نه وحشت کرده بود، نه حتی برای پیدا کردن ادکلنم زیر تخت و داخل کمدها شیرجه رفته بود.
خیلی مشکوک بود... دشمن از چیزی که فکر می‌کنم نزدیک‌تره!
دست‌هام رو روی سینه‌م قفل کردم و با اخم گفتم و خیلی رک و بی‌پرده گفتم:
- مشکوکی.
نادیا چند بار پلک زد، بعد با گیجی گفت:
- ببخشید؟
یه قدم بهش نزدیک‌تر شدم و با لحن بازپرس‌ها گفتم:
- از کجا معلوم خودت برنداشته باشیش؟
نادیا با ناباوری چند ثانیه نگاهم کرد... انگار پشماش از حرفی که زده بودم ریخته بود، بعد خیلی آروم دستش رو روی صورتش کشید و با کلافگی گفت:
- الارا...
- هوم؟
- من پنج ساله می‌شناسمت.
- خب؟
- اگه قرار بود چیزی ازت بدزدم، مطمئن باش ادکلنت رو انتخاب نمی‌کردم.
خب... منطقی بود. خطر رفع شد... با بی‌میلی پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- باشه. فعلا از لیست مظنونین خطت می‌زنم
حس می‌کردم رگ کنار شقیقه‌م به نبض میزنه.. یعنی خدمه‌ها جرئت کردن ازم دزدی کنن؟!
سریع گفتم:
- همین الان همه‌ی خدمه‌ها رو جمع کن تو اتاقم.
نادیا با کلافگی اومد سمتم و با لحنی که سعی می‌کرد آروم باشه گفت:
- الارا... ساعت سه صبحه...
دیگه داشتم از کوره در می‌رفتم. حرف حالیش نمیشد؟! با حرص پریدم وسط حرفش و جیغ زدم:
- گفتم همین حالا! نمی‌فهمی؟!
نادیا که فهمید بحث با من به جایی نمی‌رسه، ناچار پوفی کشید و سر تکون داد و بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، از اتاق بیرون رفت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 116 رای
5 ★
91%
4 ★
3%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
3%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان دشت پروانه‌ها

  • سارا

    در پارت 112

    این پارت عالی بود ممنون 🔥✨

    ۱۶ ساعت پیش
  • فاطمه

    در پارت 113

    مگان وایی منتظر پارت بعدی ام خیلی خوب بود اینن

    ۱۹ ساعت پیش
  • نیکا

    در پارت 61

    اون کیه که قدم از ۵۹ تا ۶۵ و زبونش پنج متر و همیشه باید حق با اون باشه؟😁💋

    ۴ روز پیش
  • سوفی

    0

    😈😈نمیدونم..کیه؟😂

    ۱۹ ساعت پیش
  • نیکا

    در پارت 82

    آخ ننه..برا همتون آرزو میکنم یه دونه مو یخی داخل دست شویی های مدرسه بیاد و بدزدتون..البته که ممکنه یه عالمه لجن و نجسی بچسبه بهتون..عوق. فرض کنین..روی کلاس ریاضی بری دست شویی بعد یه ناناس بدزدت

    ۳ روز پیش
  • آترین خان

    0

    آمیین..خدا کنه داداش

    ۱۹ ساعت پیش
  • زینب

    در پارت 22

    عالی بود مرسی واقعا رمانت عالیه ولی الارا اصلا نرمال نمیزنه آخه برای یک ادکلن عزیز جان مثلا پولداری برو یکی دیگه بخر والا راستی اینا ایرانین یا خارجی؟

    دیروز
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    هیچکدوم از کاراکترای من نرمال نیستن😔 آلمانین عزیزم

    دیروز
  • نیکا

    0

    والا من یکی که بیشتر به خاطر کاراکتر های روانیت رمان میخونم..کلا به نظرم هر چه بیشتر کاراکتر ها روانی باشن..رمان جذاب تره..وای مگان..رفتی سراغ کشور مورد علاقه من😁

    ۱۹ ساعت پیش
  • پرنیا

    در پارت 116

    بابا این الارا خیلی🥚 داره من 🥚میکنم یکی همچین کاری با هام کنه🤣🤣

    ۲۱ ساعت پیش
  • پرنیا

    در پارت 117

    هرچند که هیچکی حق نداره به آترین من فحش بده ولی این بابا بزرگ..😁😁الارا هم میتونه 😂

    ۲۱ ساعت پیش
  • پرنیا

    در پارت 115

    آترین تو رابطست یا داره برای یکی کار میکنه؟؟

    ۲۱ ساعت پیش
  • مشکین چشم

    1

    مگان جونم خسته نباشی وممنون به خاطر پارت

    ۲۴ ساعت پیش
  • مشکین چشم

    1

    اون دختره کیه دیگه بابا بزرگ حالا نمیشد یکم بیشتر در موردش توضیح بدی حالا من فضول چجوری بفهمم اون دختره کیه

    ۲۴ ساعت پیش
  • دلبر

    در پارت 117

    البته منظورم برپدرت لعنت با این بچه بزرگ کردن.. بعد سوال اون دختر هرجایی که گفت بابابزرگش کی بود؟

    دیروز
  • دلبر

    در پارت 115

    خیلی پارت قشنگی بودی دستت درد نکنه مگان. ازاین تیکه (برپدرت لعنت) خیلی خوش اومد

    دیروز
  • یگانه

    در پارت 114

    عالیی بودد مگان جوون

    دیروز
  • سایا

    در پارت 116

    خیلی جالب بود این پارت،دستت درد نکنه مگان جان واقعا نویسندگیت محشره 🫠🩷 ولی واسه ادامش خیلی ذوق دارمم🤩🤩

    دیروز
  • ارغوان

    در پارت 112

    سلام، عالی بود اما کاش زود به زود پارت بزارید.

    دیروز
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️