پارت دوم :
یه گروه دختر که حسابی مست بودن، داشتن سعی میکردن یه آهنگ رو با صدای بلند بخونن.
خودشه! عالی بود!
آروم به سمتشون رفتم. خودمو زدم به کوچه علی چپ و نزدیک شدم. انگار که میخواستم از کنارشون رد شم، بعد یهو طی یه حرکت سریع و انتحاری یه لیوان نوشیدنی که دست یکیشون بود رو از دستش کشیدم و همون لحظه، یه قدم رفتم عقب تا ازشون فاصله بگیرم.
دختره با تعجب برگشت سمتم:
- هی! چیکار میکنی؟
یه لبخند مظلومانه زدم و بعد با لحن معصومانهای که اصلا بهم نمیاومد گفتم:
- وای ببخشید! یه لحظه فکر کردم لیوان خالیه... میخواستم ببرم برای این گارسونه. گناه داره، میخوام کمکش کنم.
با تعجب به لیوان توی دستم نگاه کرد و شروع کرد به فحش دادن.
دیگه اهمیتی بهش ندادم و خیلی آروم، برگشتم سمت گارسون.
انگار که حرفای من و دختره رو شنیده بود چون یه لبخند مهربونی بهم زد و دوباره شروع کرد به بحث کردن با اون مشتری مست.
از فرصت استفاده کردم و پشت سرش وایستادم و لیوان رو روی میز گذاشتم و بعد با یه حرکت سریع و نامحسوس، کارت رو از کمرش کشیدم بیرون و توی آستین سویشرتم قایمش کردم.
با یه لبخند پیروزمندانه، در حالی که کارت توی آستینم بود یواشکی رفتم سمت در استاف اونلی.
اون دخترای مست هنوز در حال کولی بازی و جیغ و داد بودن، حالا یه لیوان بود دیگه، خوبه زیاد هم پُر نبود! انقدر ادا اطوار نداره که. گدا بازیا چیه؟
رسیدم به اون در کوچیکهی سمت چپ بار. بوی گندیدگی و یه جورایی بوی سیگار کهنه میداد.
نفس عمیقی کشیدم و کارت رو از توی مشتم درآوردم. با تردید نگاهی بهش انداختم. خیلی معمولی بود، فقط یه پلاستیک سیاه با یه خط باریک براق بود.
کارت رو نزدیک در بردم. شک داشتم کار کنه.
شاید باید باهاش ور میرفتم؟ یا شاید اصلاً کارت اشتباهی بود؟
کارت رو توی شکاف دستگاه کارتخوان کشیدم. چراغ قرمز شد. جا خوردم و چشمام گرد شد. لعنتی! کار نکرد. با استرس برگشتم و یه نگاه به گارسونه انداختم. داشت سرش رو میخاروند و به مشتری مستش که داشت یه چیزی رو توضیح میداد، گوش میداد، حواسش به من نبود.
شاید این کارت باید اول فعال میشد؟ یا شاید کارت این در نیست؟
دوباره برگشتم سمت در. این بار، به جای اینکه کارت رو بکشم، سعی کردم یکم باهاش بازی کنم. یه کم چپ و راستش کردم، بعد یه کم فشارش دادم. با یه حرکت، کارت رو روی دستگاه کشیدم و همون موقع، با انگشت شصتم، دستگاه رو یه فشار کوچیک دادم.
یهو چراغ سبز شد!
بعد صدای کلیک ضعیفی شنیدم. در باز شد! ایول!
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم. پشت در، یه یه انبار تاریک بود که بوی نم و خاک میداد.
با سرعت وارد انبار شدم و در رو خیلی آروم، جوری که سر و صدا تولید نشه بستم.
با دقت بیشتری اطراف رو نگاه کردم.
انبار پر بود از قفسههای فلزی که روشون جعبهها به صورت مرتبی چیده شده بود.
مگه توی این انبار مواد غذاییشونو نگه نمیدارن؟! پس چرا انقدر کپک زده و کثیفه؟
صورتم رو با حالت چندشی مچاله کردم و دستم رو جلوی صورتم به طرفین تکون دادم تا بوی بد گندیدگی دور شه.
چشمم به انتهای انبار افتاد، یه در چوبی بود. این احتمالا باید همون دری باشه که من رو به طبقهی بالا میرسونه.
با تردید به سمت در چوبی رفتم. روش هیچ دستگیرهای نداشت، فقط یه قفل رمزدار بزرگ بود.
خب، حداقل الان یه کارت دسترسی دارم. امیدوارم با همین کارت باز بشه.
کارت رو دوباره توی دستگاه کشیدم. این بار، برخلاف دفعه قبل، چراغ قرمز نشد. یه چراغ سبز روشن شد و بعد یه صدای کوتاهی اومد و دستگاه کارت رو تأیید کرد.
لبخند آسودهای روی لبهام نشست.
با احتیاط دستم رو بردم سمت در و یه فشار کوچیک دادم. در باز شد و یه راه پلهی تاریک و باریک نمایان شد که به سمت بالا میرفت.
یه حس عجیب بهم دست داد. انگار که داشتم وارد یه دنیای دیگه میشدم.
بوی خاک و نم میاومد و سکوت سنگینی حکمفرما بود. فقط صدای نفسهای خودم رو میشنیدم.
قدم اول رو برداشتم و وارد راه پله شدم. در رو پشت سرم بستم.
پلهها رو یکی دو تا بالا رفتم. خیلی تاریک بود و فقط نور ضعیفی از یه پنجرهی کوچیک در بالای پلهها میاومد.
صدای قدمهام روی پلههای چوبی میپیچید و باعث میشد حس کنم کسی داره دنبالم میکنه.
بالاخره رسیدم به بالای پلهها. یه راهروی دیگه بود، شبیه راهروی پایین بود، اما این بار چراغهای کمنوری بالای سرم روشن بودن. چند تا در دیگه هم توی راهرو بود که روشون نوشتههای مختلفی بود. "دفتر مدیر" و "انبار" و... .
یه نگاه به اطراف انداختم. میکائیل گفته بود رد وینها توی یه کیف مخصوص و خاص نگه داری میشه. باید خیلی دقیق میگشتم. اون کیف توی کدوم اتاق میتونست باشه؟
یه چیزی نظرم رو جلب کرد.
یکی از درها، یعنی در آخر راهرو، یه کم با بقیه فرق داشت. رنگش تیرهتر بود و یه دوربین امنیتی کوچیک بالای در نصب شده بود. این باید اتاق مهمی باشه.
لعنتی، نباید دوربینه شناساییم کنه!
با استرس کلاه سویشرتم رو پایینتر کشیدم و سعی کردم با یقهی سویشرت صورتم رو بپوشونم.
با احتیاط به سمت در رفتم. دستم رو روی دستگیره گذاشتم. سرد بود. احساس میکردم اون کیف صددرصد پشت در این اتاقه.
یهو احساس عجیبی بهم دست داد. حس اینکه یه نفر از دور منو زیر نظر داره.
سریع برگشتم و به راهرو نگاه کردم. هیچی نبود.
یه نفس عمیق کشیدم، چیزی نیست، زیادی استرسی شدم، دارم توهم میزنم.
به طرز عجیب و غریبی بر خلاف انتظاری که داشتم، در قفل نبود و با صدای خفیفی باز شد.
یه نور ملایم از داخل اتاق میتابید. بوی ملایمی میاومد، یه چیزی شبیه چرم و یه عطر خاص.
یه دفتر کار شیک و مدرن بود.
با احتیاط وارد شدم و در رو پشت سرم بستم. اتاق بزرگی بود. یه میز کار بزرگ چوبی وسط اتاق بود، چند تا صندلی شیک هم جلوش بودن و یه قفسهی بلند پر از کتاب و مدارک هم اون گوشه بود. چشمم به یه گوشهی اتاق افتاد. یه صندوق بزرگ و مدرن اون گوشه بود.
با قدمهای سریع به سمت صندوق رفتم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم.
با اینکه باید خوشحال باشم که همه چیز داشت خیلی راحت پیش میرفت، یه حسی ته دلم میگفت که نباید به این راحتیها اعتماد کنم و یه چیزی داره میلنگه.
بدنه صندوق صاف و سرد بود، انگار از فلز صیقلی ساخته شده بود. یه طراحی مدرن داشت، با خطوط تمیز و بدون هیچگونه تزئین اضافی. قفل خاصی هم روی درش دیده نمیشد، انگار که با یه مکانیزم داخلی باز میشد.
دستم رو روی سطح صندوق کشیدم.
این نباید اینجا باشه. نباید اینقدر راحت به هدفم برسم. اما کنجکاوی و هیجان دزدیدن سریع کیف رد وین، به شک و تردیدهام غلبه میکرد.
همین که خواستم دستم رو سمت قفلش دراز کنم، ناگهان، صدای خشن و عصبی توی اتاق پیچید که باعث شد سرجام میخکوب بشم:
- فکر کردی به این راحتی میتونی ببریش؟ هوم؟!
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
دینا
0بیسم ایللله
۳ ماه پیشtannaz
1اشهدشو بخونم یا زوده؟ 🥲😂😂
۳ ماه پیشmorena
1هعی ایناز خدا به همراهت
۳ ماه پیشاسپایدرمن
10واییی از اولشم مطمعن بودم که سایفر حواسش هست فقط خودشو میزنه به اون راه🤣🤣🤣
۴ ماه پیشآیناز
1اسم من آینازه و هر پارتی که میخونم اینجوری میشم که وایهایایتسهییهیتتیهاهی💖💖🪻🌸🌺🦜💐💜
۴ ماه پیش
آوینا بابایی | نویسنده رمان
اییییی خداا😭😭😭🩷
۴ ماه پیششمع
0خیلی جالبه
۴ ماه پیشAsra
1وای وای وای آیناز تو درده سر افتادی😂
۴ ماه پیشفرشته
2وای! چه هیجانی و جذاب😍 خیلی با جزئیات و زیبا توصیف شده، قلمی روان و دوست داشتنی داری بانو❤️ خیلی ممنونم بابت این رمان فوق العاده زیبا❤️ قلمتان جاودان و درخشان✨❤️
۴ ماه پیشنیکس
0عالییی مثل همیشهههه شخصیت پردازی عالیه همینه باعث میشه ساعت ها بشینم و بخونمش محور داستانت دقیق و درسته
۴ ماه پیش
آوینا بابایی | نویسنده رمان
مرررسییی خوشحالممم که دوسش دارییی😭
۴ ماه پیشDina
1فقط این رمان میتونه اینجوری نفسمو حبس کنه
۴ ماه پیش
آوینا بابایی | نویسنده رمان
😭😭💋💋
۴ ماه پیشسایه
0جووونننن بالاخره مگان جون اومد 😁💙🌹
۴ ماه پیش
آوینا بابایی | نویسنده رمان
عزیزممم🥲😂💋
۴ ماه پیشنیلوفر ابی
0وای بدبخت شد ممنون عالی بود خسته نباشید
۴ ماه پیشsarin
1پارت بعد با حضور افتخار آمیز آرکاااا✨🥰
۴ ماه پیشتیام
2قلبم اومد تو دهنممممم
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Rez
1سرورانی که در اعمال خاکسپاری این عزیز مارا یاری دادن بار دیگر عرض تشکر دارم 😔💔