دوست داشتی؟
رمان درام, اجتماعی, رمان اگر فردایی باشد, نویسنده اقلیما

رمان اگر فردایی باشد

  • زبان فارسی
  • 12.4K 👁
  • 51 ❤️
  • 36 💬

خلاصه رمان درام اگر فردایی باشد

رها که توسط شوهرخواهرش مورد آزار قرار می‌گیره، از ترس فروپاشی خانواده‌اش تصمیم به سکوت می‌گیره و فرار رو به موندن ترجیح میده. اگر فردایی باشد، داستان دختری‌ست که در کشاکش خاموشی و نجات دست و پا می‌زند. آیا رها می‌تواند از زنجیرهای سکوت خود رها شود و بر این درد چیره گردد، یا سرانجام در این باتلاق فرو خواهد رفت.

قسمتی از متن رمان اگر فردایی باشد

- نه روشنش نکن! سرم درد میکنه.
نگران به سمتم چرخید و کنارم نشست.
- چرا تازگیا سرت همش درد میگیره؟ میخوای بریم دکتر؟
بیحوصله نه آرامی گفتم.
- مشکلی نیست یکم امروز خسته شدم واسه همونه.
آهانی گفت و چند ثانیهای سکوت کرد.
- رها میشه یه چیزی بگم؟
سر تکان دادم.
- مشکلی با احسان به وجود اومده؟
آنقدر سریع سرم را به سمتش چرخاندم که صدای تیک مهره های گردنم را شنیدم.
فهمیده بود!
- چطور؟
از من چشم گرفت و به دستهایش نگاه کرد.
- آخه زیاد توی صورتش نگاه نمیکنی و جاهایی که هست نمیای. وقتی هم خونهست همش توی اتاقتی و هروقت باهات حرف میزنه میزنی تو پَرش. بالاخره اونم مرده... غرور داره. این کارات باعث میشه حس کنه ازش خوشت نمیاد. راستش حس میکنم یکم این رفتارات دارن ناراحتش میکنن...
دور شدن من از آن حیوان صفت ناراحتش میکرد؟ به درک. کاش جانش را میگرفت.
کمی مکث کردم.
به او حقیقت را میگفتم؟
لب پایینم را به دندان گرفتم.
می گویند مرگ یک بار و شیون یک بار.
نفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را بستم کلمات را در سرم ردیف کردم. دهان باز کردم اما با شنیدن چیزی که گفت لبهایم رو هم چفت شدند.
- میدونی که اصلا دلم نمیخواد ناراحت ببینمش. اون تنها کسیه که دارم.
چیزی در وجودم شکست و گرد غم را بر گلویم پاشاند.
- ما برات کافی نیستیم؟
دستم را در دستش گرفت و این بار به چشمهایم نگاه کرد.
- این چه حرفیه میزنی دختر؟ شما دو نفر تا ابد جون منید. از وقتی که مامان از بینمون رفته شما تنها چیزی هستید که دارم و برام کافیه. ولی بالاخره تو هم یک روزی ازدواج میکنی. بابا هم زبونم لال، زبونم لال سایهش تا ابد بالای سر ما نیست. اون موقعست که من میمونم و سرپناهم، احسان.
لب گزیدم.
اشک بر چشم هایم نیش زد.
فاطمه که اشکم را پای احساساتی شدنم گذاشت، در آغوشم کشید و سرم را بوسید.
به او نمیگفتم؛ در این سیل غرق میشدم اما سرپناهش را ویران نمیکردم.
اگر فردایی باشد:
بینیام را بالا کشیدم و از او جدا شدم.
- نه مشکلی پیش نیومده فقط این که به سرکار رفتنم گیر میده یکم عصبیم کرد.
لبخندی زد و موهایم را نوازش کرد.
- همین؟! عزیزم به اون که چیزی نمیرسه به هرحال چند ساله توی این کاره و با کارمندا معاشرت میکنه میدونه چقدر خستگی داره. ازش ناراحت نشو به خاطر خودت میگه تو جای خواهرشی واسهش.
زهری که جملهی آخرش بر جانم انداخت را با تلخندی جبران کردم.
من نمیتوانستم کسی باشم که آرامش این خانواده را نابود میکند.
کاش کمی شجاعتر بودم...
سری تکان دادم و او با شب بخیری اتاق را ترک کرد.
لب تر کردم و زیر پتو خزیدم و چشمهایم را بستم.
با احساس خشکی گلویم چشمهایم را باز کردم و به ساعت کوکی روی پاتختی که عدد یک و نیم را نشان میداد نگاه کردم.
فراموش کرده بودم مانند هرشب لیوان آبی را کنار تخت بگذارم.
پتو را کنار زدم و با چشم های نیمه باز به سمت آشپزخانه راهی شدم.
پاچه بالا رفتهی شلوارم را پایین کشیدم و لیوانم را پر از آب کردم.
شیر آب را بستم و چرخیدم.
با دیدن احسان در یک قدمیام، وحشت زده لیوان آب از دستم افتاد و او سریع خم شد و لیوان را روی هوا گرفت و آن را روی کابینت گذاشت.
چشمکی زد و گفت: هیس... ما که نمیخواییم بقیه رو بیدار کنیم!
با هر کلمهای که میگفت بوی سیگار به مشامم میرسید و مگر فاطمه هزاران بار به او نگفته بود از سیگار متنفر است؟
بیخیال لیوان و آب شدم و راهم را کج کردم که بروم. سریع راه کرد کرد و راهم را معبر کرد.
روبه جلو آمد و من عقب رفتم آنقدر که به دیوار کنار در ورودی چسبیدم و حالا اگر کسی هم از جلوی آشپزخانه رد میشد نمیدیدمان.
تکیهام را از دیوار گرفتم و سعی کردم به عقب برانمش اما این بار محکمتر به دیوار کوبیدم.
با دست دیگرش موهایم را از عقب کشید و سرم را به عقب مایل کرد. سرش را مقابل صورتم نگه داشت و زمزمه کرد: از کی تا حالا پیش فاطمه با من بد حرف میزنی؟
قطره اشک لجوجی از گوشه چشمم سرازیر شد و جایی میان موهایم محو شد.
زیر گوشم غرید: جواب من و بده! من و جلوی بابات سکهی یه پول میکنی؟ دِ حالا حرف بزن دیگه! جلوی بقیه که زبونت خوب بلند بود.
بیپناه میلرزیدم و لبهایم زیر دستش بهم میخوردند.
چشمهایم خیس بودند و او را تار میدیدم.
متنفر بودم؛ از خودم، از او!
تقلا کنان سعی کردم به عقب برانمش.
کاش بمیرم... کاش بمیرم.
لرز بدنم را گرفته و صدایم را گم کرده بودم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان اگر فردایی باشد
  • شیدا

    0

    موضع رمان قشنگ و مربوط به اتفاقهای که در جامعه می افتند بود میتونست بیشتر روی ترسهای دخترانی که همچین اتفاقی براشون افتاده کار کنه در کل داستانش جالب و جدید بود ممنون نویسنده عزیز و پیشنهاد میکنم رمان هیچ کسان پادشاه رو بخوانید عالیه

    ۱ ماه پیش
  • ناهید

    1

    موضوع و شروع خوبی داشت .در کل خیلی بهتر از این می تونست باشه

    ۱ ماه پیش
  • رامش

    0

    کاش زودتر به پدرش یا فاطمه از بی شرمی احسان میگف ولی خوب بود واموزنده

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا

    0

    اولش خوب شروع شد ادامه اش هیجان زیادی نداشت. بهتر از این میشد داستان رو نوست

    ۲ ماه پیش
  • منصوره هستم

    0

    از نظر املایی خیلی ضعیف بود ولی از باب اجتماعی خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    زیبا بود ارزش خوندن داره

    ۲ ماه پیش
  • الیکا

    0

    آخرش خیلی آبکی بود و تقریبا دور از واقعیت بود

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    1

    ارزش خواندن روداره

    ۴ ماه پیش
  • نازنین

    2

    اسم عطر رو میگفتی😂😍

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    1

    رمان قشنگی بود و چقدر دلم برای فاطمه گرف💔

    ۴ ماه پیش
  • آرزو

    1

    انگار یه بچه ۱۴ ساله این رمان تخیلی رو نوشته بود

    ۴ ماه پیش
  • مونا

    2

    رمان خوبی اما با این موضوع بنظرم میتونست خیلی قوی تر و پرتر باشه و شخصیت رها خیلی دور از واقعیت بود و بعضی از بخش ها حساب شده نبود مثلا متن جوری بود که رها و حامی تلفنی صحبت می کنند اما یهو باهم وارد مغازه میشن اگه این ها رو فاکتور بگیریم خیلی خوب بود

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر ۳۶ سال

    0

    رمان خوبی بود ولی یه مقدار ضعیف بود . کلا روابط خانوادگی رها دور از واقیت جامعه بود . اینکه یه پدر از دورش و مسائلش دور باشه . یاواینکه وقتی رها از خانواده جدا خیلی ازشون دور شد

    ۵ ماه پیش
  • Abcd

    0

    قشنگ بود داستان خوبی داشت قلم کمی ضعیف بود میتونست بهتر بهش پروبال بده

    ۵ ماه پیش
  • نازیلا

    0

    ممنون از نویسنده عزیز امیدوارم کارهای بهتری از شما بخونم

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!