دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آبی نیمه شب اثر اقلیما

رمان آبی نیمه شب

  • زبان فارسی
  • 5.3K 👁
  • 54 ❤️
  • 9 💬

خلاصه رمان عاشقانه آبی نیمه شب

زمانی که آناستازیای بیست ساله تصمیم می‌گیرد به زندگی‌اش پایان دهد، شروع به نوشتن نامه از اتفاقات و حس و حال روزانه‌اش می‌کند. او نامه‌ها را برای گیرنده‌ای که در داستان "خواننده‌ی عزیز" صدایش می‌کند می‌نویسد. به این امید که شاید بتواند معنای زندگی‌اش را در آن نامه‌ها پیدا کند. آبی نیمه شب روایت آدم‌هاییست که رنج نادیده‌ای را به دوش می‌کشند.

قسمتی از متن رمان آبی نیمه شب

شاید معنا همین بود که هرگاه بر زمین افتادی و زانوهایت خاکی شد، دستت را روی زانو بگذاری و به‌پا خیزی.
می‌دانم سخت است، می‌دانم بعضی روزها می‌خواهی خودت را میان شکاف مبل پنهان کنی. اما یادت نرود که دستت را روی زانوهایت بگذاری.
امروز از پیترو خواستم تا همراه من به سینما بیاید. هنگامی که دلیلش را پرسید، به او گفتم که تولدم است.
او کمی نگاهم کرد و بعد از من پرسید که آیا می‌خواهم کار هیجان‌انگیزتری انجام دهم یا نه. بعد از آن همراه هم به اولین مغازه تتوزنی که به چشممان خورد رفتیم.
او یک بال زیر گوشش تتو کرد. احتمالا می‌خواست به خودش ثابت کند که هنوز هم می‌تواند پرواز کند، شاید نه به صورت واضح، اما او در خیال هایش پرواز می‌کرد. خیال‌ها؛ همانجایی که زندگی ارزش زیستن داشت.
چه؟ خودم؟ اگر به کسی نگویی به تو خواهم گفت. اینگونه تنها تو و پیترو می‌دانید تتویی که زده‌ام چیست.
و البته دخترک تتوآرتیست با آن تتوهای عجیب غریبش!
گوشت را نزدیک بیاور... نزدیک‌تر.
“ دردها تمام خواهند شد. تو مرا شکست نخواهی داد”
حتما میدانی این را برای چه کسی نوشته‌ام دیگر؟ محض اینکه تو هم مانند من حواست جمع نباشد و به نامه‌هایم توجه نکرده باشی، این را برای زندگی نوشتم.
نامه‌ی سیزدهم ۳۰ جولای ۲۰۲۴:
سلام، امروز کمی بهتر از دیروز بودم. گمانم زندگی را شکست داده باشم.
نامه‌ی چهاردهم ۲ آگوست ۲۰۲۴:
امروز شکست خوردم.
گمان می کنم گاهی اوقات مهم نیست چقدر دست و پا بزنی، در هر صورت غرق خواهی شد.
نامه‌ی پانزدهم، ۱۹ آگوست ۲۰۲۴:
می‌دانم. مدت طولانی می‌شود که برایت چیزی ننوشته‌ام. حتی اگر از من اندوهگین باشی هم حق را به تو می‌دهم.
این‌ها را ول کن، دیگر طاقتش را ندارم، باید به تو بگویم!
هفته‌ی قبل، یا شاید هم قبل‌ترش- نمی‌دانم کی- پیترو گفت که از من خوشش میاید!
چیزی را از تو پنهان نمی‌کنم، همان اولش پروانه‌های خفته در قلبم به پرواز درآمدند. همان‌هایی که در داستان‌ها می‌گویند هنگام عاشقی از خواب برمی‌خیزند.
احساس می‌کنم او دستی‌ست که دورم حلقه‌ می‌شود و مرا از این باتلاق نجات می‌دهد.
همان لحظه‌ی اول به او پاسخی ندادم. دقیق‌ترش را بخواهم بگویم، فرار کردم!
از نظرم در آن لحظه آنقدری قوی نبودم که بخواهم مقابلش بایستم و احساسم را بر زبان بیاورم.
او گفته بود کتاب خواندن را دوست دارد. می‌گفت هنگامی که کتاب می‌خواند می‌تواند از واقعیت فرار کند. پس من هم برایش یک کتاب همراه با یک نوشته‌ی بله فرستادم.
او یک ساعت بعد به دیدنم آمد. گفت ما زخم‌های مشترک داریم پس بهتر از هرکسی می‌توانیم هم را درمان کنیم.
پیترو مرا می‌خنداند و بعد از هرخنده‌ام می‌گوید که دندان‌هی خرگوشی‌ام را دوست دارد. همان دندان‌هایی که تا مدت‌ها بابتشان از خودم متنفر بودم.
شاید باورت نشود، اما دیگر با انزجار در آینه به دندان‌هایم خیره نمی‌شوم. از نظرم بامزه‌اند.
هنوز هم غم را حس می‌کنم، هنوز هم پاهایم درون باتلاق هستند اما دیگر غرق نمی‌شوم.
زخم‌هایم دارند درمان می‌شوند!
نامه‌ی شانزدهم، ۲۳آگوست ۲۰۲۴:
خواننده‌ی عزیز، هنگامی که به عقب می‌نگرم، مدت‌ها می‌شود که برایت می‌نویسم.
نمی‌دانم که واقعی هستی یا نه، نمی‌دانم مرا می‌خوانی و اگر می‌خوانی، می‌توانی از میان واژگان عمق اندوهم را حس کنی یا نه. اما بگذار این یک حقیقت را برایت بگویم؛ من هنگامی تو را برگزیدم که انتهای باتلاقی ژرف بودم. دیگر نیستم. حداقل در چند روز گذشته که نبودم.
روزهاست‌ که بیشتر از قبل می‌خندم.
دیگر با غم فوت ناگهانی مادرم دست‌ و پنجه نرم نمی‌کنم و مرگ گربه‌ همسایه‌ی قبلی برایم اهمیتی ندارد.
انگار که دیگر خودم را انتخاب می‌کنم، نه غمم را.
پیترو مرا نجات داد و من او را.
او می‌گوید که اکنون می‌تواند پرواز کند. هرچند که منطورش را نمی‌‌فهمم.
نامه‌ی هفدهم، ۲۵ آگوست ۲۰۲۴:
فکر کردن به پرواز آسان می‌شود، هنگامی که بالای بلندترین آسمان خراش نیویورک نشسته‌ای و به پایین می‌نگری.
اندیشه‌‌ای که میاید، از تاریک‌ترین بخش وجودت است؛ اگر ثانیه‌ای پایت بلغزد، به سبکی یک پر سقوط میکنی یا به سنگینی سنگ؟
هنگامی که این را به پیترو گفتم، گفت که نمی‌داند، اگر روزی امتحانش کرد، قطعا جواب را به من هم خواهد گفت.
حقیقتش ترجیح می‌دادم جواب این سوال را از جانب او نگیرم.
هنگامی که پیترو ازجایش برخاست و دستانش را گشود و لبه‌ی آسمان‌خراش به راه افتاد، من هم دیوانگی کردم.
آهنگ “زاده شده برای مردن”* لانا را با صدای بلند خواندیم و تظاهر کردیم که درحال پروازیم.
بعد میان صدای بوق ماشین‌ها و هیاهوی پرندگان، او را بوسیدم.
در بین تمام نامه‌ها، گمان کنم این تنها باری‌ست که چنین چیزی را از تو می‌خواهم؛ من قلبم را درون این نامه برایت گذاشتم، لطفا جای امنی نگهش دار. جایی که چروکیده و از یاد رفته نشود. جایی که داستان‌ها هنوز زنده باشند، پرندگان بخوانند و عشق پیروز باشد.
*”born to die” from Lana Del Rey
نامه‌ی هجدهم، ۲۷ آگوست ۲۰۲۴:
گاهی آرزو می‌کنم که ای کاش می‌توانستم بیش از یک چسب زخم برای دردهای او باشم.
نامه‌ی بی‌زمان و بی‌مکان:
با او زمان بی‌معنا می‌شود. دیگر ثانیه‌های عمرم را نمی‌شمارم تا صرفا تمام شوند. هر ثانیه برایم حکم گل مقدسی را دارد که نمی‌خواهم پژمرده شود.
امروز هنگامی که برای خرید غلات صبحانه از خانه خارج شدم، اولین چیزی که چشمم را گرفت تک شاخه رز آبی با رگه‌های مشکی که از سمت ساقه به انتهای گلبرگ‌ها امتداد داشت بود.
پنج قدم بعد از آن تک شاخه‌ی دیگری بود و پنج قدم بعدتر، یک شاخه دیگر.
شاخه‌ها را تا کوچه‌ی کنار خانه دنبال کردم و سرآخر او را آنجا یافتم. کنار اسپری و سطل‌های رنگ ایستاده و تکیه‌اش را به دیوار زده بود. عینکش روی سرش بود و چشمان قهوه‌ایش را با هیجان به من دوخته بود.
تو تمام منی، هرآنچه من میدانم و حس میکنم را میبینی پس بعید نیست که توهم لرزش قلبم در سینه را حس کرده باشی خواننده‌ی عزیزم.
به سمتش دویدم و قوطی های رنگ را یکی یکی نگاه کردم.
پیترو گفت می‌توانم هرچه می‌خواهم بکشم، لازم نیست فکر کنم و تنها باید اجازه دهم احساساتم از میان رنگ‌ها جاری شوند.
اسپری آبی که همرنگ موهایم بود را برداشتم و همانگونه که او گفت، جاری شدم در رنگ‌ها.
حاصل یک ساعت آواز خواندن‌های زیرلبی، رقصیدن درحالی که سرتاپایمان رنگی شده بود و رنگ‌هایی که بر دیوار پاشاندیم، نقاشی شد که هردو ما را در خودش داشت؛ پروانه‌ی بزرگ آبی که تارهای مشکی آن را دربر گرفته بود.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آبی نیمه شب
  • ساغر

    0

    رمان خوبی بود،بد نبود،جالب بود

    ۳ روز پیش
  • یکتا

    0

    خیلی قشنگ بود یه بخش هایی ازش واقعا قلبم رو لمس می کرد حس می کنم به خوندنش نیاز داشتم مرسی ازت نویسنده عزیز💛✨

    ۱ ماه پیش
  • بارون‌آبی..

    1

    غم خیلی قشنگی داشت.. نمیدونم چجوری احساسی که این رمان بعد تموم شدن بهم وارد کرد رو بگم ولی...زندگی یعنی همین، زندگی یعنی از دست دادن:)

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    رمان زیبایی بود بخش پایانیش خیلی قشنگ بود و رمان کمی نامفهوم بوده ولی از این سبک رمانا خوشم اومد امیدوارم بازم بنویسید رمان معناداری بود از اون رمان های ابکی و تکراری نبود دست نویینده ی عزیز طلا 🌷🤍

    ۲ ماه پیش
  • همتا

    7

    همه ی ما ی روزایی پیترو بودیم ولی نتونستیم پرواز کنیم..

    ۳ ماه پیش
  • ماهک

    4

    کوتاه بود ولی تاثیر گذار بود مرا در عمق افکارم فرو برد

    ۳ ماه پیش
  • نورا

    4

    یک جورایی خودمو تو رمانه دیدم یجوری بود انگار که نویسنده تموم زندگیمو دیده و ازم نوشته و پیترو فکر کنم همه ای ادما یه پیترویی داشتن تو زندگیشون که از دستش دادن (:

    ۳ ماه پیش
  • ....

    1

    رمان عجیبی بود بنظرم و واقعا منو به فکر کردن فرو برد.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    7

    مان کوتاهی بود اما خیلی زیبا با مفهوم مخصوصا که نویسنده حرف های دخترک رو بخش بخش و به صورت نامه در اورده بود که ادم ترقیب می شد ببینه روز بد ش چی می شه خیلی لذت بردم واز صمیم قلبم برا پیترو اشک ریختم ممنونم نویسنده عزیز🙂

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!