دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه بهای نبودنت اثر اقلیما

رمان بهای نبودنت

  • زبان فارسی
  • 14.8K 👁
  • 83 ❤️
  • 106 💬

خلاصه رمان :

مهرو به دلیل مشکلات مالی، توی نوجوونیش از رویاهاش و آدمی که دوستش داره دست میکشه و با اهورا که مشکل کنترل خشم داره ازدواج میکنه. حالا با گذشت هشت سال، هیچکدومشون زندگی خوبی ندارن. نه مهرو که برای فرار از مشکلات به نوشیدنی و آسیب به جسمش رو میاره و نه اهورای کنترلگری که ثبات روانی نداره و تمام تلاشش رو میکنه تا شبیه پدرش نشه و ادامه دهنده مشکلات روانی اون نباشه.

قسمتی از متن رمان بهای نبودنت

مهرو را در همان حال رها کرد و هراسان از حموم خارج شد.
مهرو حساب کار دستش آمده بود. هراس کمی زیر پوست او هم دویده بود بنابراین با سرعت مسواک زد و بیتوجه به لباسهای تنش موهایش را کف زد.
میدانست او احتمالا گول حربهی حموم رفتن را نمیخورد و ممکن بود به بهانهی بوسیدن، موهایش را ببوید تا ببیند بوی شامپو میدهد یا نه.
دهانش را توی روشویی شست و موهایش را آب گرفت.
خروجش همزمان شد با رسیدن مهین.
مهین کف دستش را به سمت او گرفت، مهرو دو دانه قهوه را از دست او چنگ زد و درون دهانش پرت کرد.
- لباست و درار تا لباس بیارم.
تمام کارهایش باشتاب بود. انگار او از آقای خانه بیشتر از مهرو میترسید. هرچند که حق داشت، ترکش عصبانیت او همه را شامل میشد نه تنها مهرو را.
یک دست لباس و شلوار راحتی سفید برایش آورد و از اتاق خارج شد تا مهرو راحت باشد.
مهرو با سرعت لباسهایش را تعویض کرد.
مانتو و تیشرت و شلواری که پیش از آن تنش بود را گوله کرد و هنگامی که مهین داخل شد به او داد.
- بندازشون دور... مهین نگام کن!
مهین سرش را بالا آورد. نگرانی میان چشمانش میرقصید.
- رسیدیم خونه و چیزی نشد، خب؟ منم به خودم اومدم خوبم. برو به کارات برس. به کسی هم چیزی نگو... بذار همونطور که بهشون گفتی فکر کنن تو اتاق خوابیده بودم.
مهین آب دهانش را فرو فرستاد و سر تکان داد.
- یه روز از دست کارای شما جوونمرگ میشم.
مهرو خندید و پیش از آن که مهین برود صدایش زد.
- مهین... مرسی.
مهین سر تکان داد و از اتاق خارج شد.
مهرو کیفش را از روی تخت برداشت و بعد از برداشتن تلفنش، آن را درون کمد پرت کرد.
مقابل کنسول آبنه ایستاد و نگاهی به خودش انداخت تا مطمئن شود ایرادی وجود ندارد.
آرایش چشمهایش کامل پاک شده بود و موهای کوتاهش هم خیس بودند.
لباسهایش را عوض کرده و بوی شامپوی لوندر هم جایگزین بوی عطرش شده بود.
چتریهای خیسش را با نوک انگشت کنار زد تا چشمانش دیده شوند.
خیره به مردمکهای قهوهای میان آینه، لبخند زد.
انگار امروز هم بخیر گذشته بود.
به سمت تخت رفت و پتوی رویش را کنار زد. تقریبا خودش را روی تخت پرت کرد تلفنش را دروی کشوی پاتختی کنار تخت انداخت و سرش را درون بالشت فرو کرد.
با حس نوازش موهایش، ترسیده چشم گشود.
هوا تاریک شده بود و به درستی نمیتوانست اطراف را تحلیل کند.
رایحه گرمی درون بینیاش پیچید، بوی چرم و چوب و کمی هم قهوه.
نگاهش بالا آمد و سایه هیبت بزرگی که کنارش نشسته بود را تشخیص داد.
دستش را نوازشوارانه روی چتریهای مهرو کشید و از جلوی چشمش کنارشان زد.
همیشه میگفت که میتواند حقیقت را از چشمان مهرو بخواند و بابت همین، چشمهایش باید معلوم باشند.
شاید این یکی از دلایلی بود که مهرو آنقدر به چتری زدن موهایش علاقهمند بود؛ پنهان کردن حقیقت وجودش از نگاه متلاطم او.
- بهم گفتن از ظهر پایین نرفتی.
صدایش چنان برجذبه بود که مهرو را وادار به نشستن کرد.
محکم و باصلابت کلمات را بیان میکرد. انگار از هرکلمهاش مطمئن بود و اندک شکی نسبت به خودش و کلماتش نداشت. البته مهرو این خصوصیت را نه نشانهای از جذبهی او، بلکه از اعتماد به نفس بیش از حدش میدانست.
- خسته بودم... دوش گرفتم و خوابیدم.
احتمالا صدای گرفتهی مهرو و نم موهایش، گواه راستی و صداقتش بود که مرد موقر روبهرویش سر تکان داد.
- اومدم بیدارت کنم برای شام... میز رو چیدن.
مهرو سر تکان داد و سعی کرد با سرفهای صدایش را صاف کند:
- الان میام. چراغ و چرا روشن نکردی؟
بیدرنگ پاسخ گرفت:
- گفتم از خواب بیدار میشی نور چشمات و اذیت میکنه.
مهرو آرام سر تکان داد. هرچند بعید میدانست در آن تاریکی چیزی مشخص باشد.
تنها روشنی اتاق را اندک نوری که از سمت چراغهای روشن حیاط میامد تامین میکرد.
او حتی زودتر از خود مهرو، به اذیت نشدنش فکر میکرد.
به سان دیواری بود که مهرو را از هرچیز بدی مصون نگه میداشت.
- لطف کردی.
مرد سری تکان داد.
در آن تاریکی هم با نگاهی از بالا به پایین به او مینگریست.
مهرو لبهی تخت نشست. با کف دستانش فشاری به تخت آورد و از جا برخاست.
میانهی راه با صدای او متوقف شد.
- مهرو!
صدایش جدی بود اما با این وجود، انعطاف اندکی پس زمینهی صدایش وجود داشت که استرس مهرو را کمی تسلی میبخشید.
مرد از جایش برخاست، چند قدم میانشان را با دو قدم پیمود و این مرد حتی بر زمین هم فخر فروشی میکرد! چنان با عزت قدمهایش را بر زمین میگذاشت که انگار زمین را برای راه رفتن او خلق کرده بودند.
مقابل مهرو ایستاد و دستش گستاخانه بازوی او را لمس کرد.
انگشتان مصرش نوازشوارانه از بازوی او بالا آمدند.
- میدونی که امکان نداره اتفاقی اطراف من بیفته و ازش بیخبر باشم.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 85 رای
5 ★
54%
4 ★
38%
3 ★
6%
2 ★
0%
1 ★
2%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بهای نبودنت

  • مریم

    0

    موضوع رمان خوب بود ولی دلم خیلی برای اهورا سوخت . مهرو یک آدم نمک نشناس و خودخواه بود.هر کاری دلش میخواست انجام میداد انتظار داشت اهورا درکش کنه والا شوهرای ما که مشکل روحی ندارن اجازه نمیدن همچین غلطایی بکنیم

    ۳ هفته پیش
  • هستی زن سپهر

    0

    خیلی خوشحالم نظریه نامحبوب من محبوب داره میشه اهورا درسته که بیمار بود ولی مشکلش با رفتارای مهرو تشدید میشد یعنی اگر مهرو یه درصد با عشق با اهورا ازدواج میکرد و بخاطر پولش نمیومد زنش بشه اهورا خوب میشد اهورا واقعا عاشق بود ولی مهرو مثه زالو زندگی رو از اهورا گرفت مهرو هم آویدو از بین برد هم اهورا رو

    ۳ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    آخرش یه روز شما طرفدارای اهورا رو جمع میکنم توی یه اتاق یدونه اهورا هم میندازم کنارتون تا واقعیت و با چشمای خودتون ببینید😔😂

    ۹ ساعت پیش
  • عسل

    3

    خیلی دلم میخواست اخرش مهرو بتونه اهورا رو از اون منجلاب بکشه بیرون کاش آخرش مهرو و اهورا خوشبخت میشدن و اهورا درمان میشد چون اینطوری خیلی قشنگ تر میشد و اینم بگم که هرگز هیچکس به اندازه اهورا نمی تونه مهرو رو دوست داشته باشه..

    ۳ ماه پیش
  • Paniz

    0

    دقیقن کاشکی اهوار زنده میموند و درمان میشدو با معروف خوشبخت میشدن انگار لیاقتش رو داشت

    ۳ ماه پیش
  • هستی زن سپهر

    0

    به نظرم مهرو لیاقت اهورارو نداشت اهورا حامی خیلی خوبی براش میتونست باشه و بود ولی مهرو از عمد همش این بچه رو عذاب میداد

    ۳ روز پیش
  • Yaldaee

    2

    مهرو زن قدر شناسی نبود

    ۳ ماه پیش
  • هستی زن سپهر

    0

    مهرو سو استفادگری بیش نبود

    ۳ روز پیش
  • Jester

    0

    حالم از مهرو بهم میخوره ، حاالمم ازش بهم میخوره . حق اهورا این نبود ، حتی وقتی تلاش میکرد تا نجاتش بده بازم بهش زخم زبون میزد .. از اون آوید حرومی هم بدم میاد . داستان زیبایی بود ، البته اگه این اتفاق برای اهورا نمیافتاد و بقیه فراموشش نمیکردن

    ۱ ماه پیش
  • هستی زن سپهر

    0

    حالا باز آوید بچه بدم نبود همه چی زیر سر این مهرو عجوزه بود زندگی این دوتا جوونو بهم ریخت اهورا واقعا قند عسل بود و فقط بخاطر مهرو حالش بد میشد مهرو مثه زهر بود اهورا و فقط ازش سو استفادل کرد

    ۳ روز پیش
  • شقایق

    0

    من دلم برای اهورا خیلی سوخت و بنظرم از همه لایق تر بود برای خوشبختی و مهرو هیچ تلاشی واسه لطف جبران هایش نکرد و اگر یکم قدر شناس بود و خودش هم درست رفتار میکرد با اهورا نه اینکه اکثرا بره و مست کنه اهورا دیگه پرخاشی نداشت اون فقط میخواست مهرو اون رو ببینه و باور کنه از آوید بدم میاد

    ۱ ماه پیش
  • عاطی

    0

    قلمت عالی بود انشاءالله موفق باشی اما این رمان ارزش خوندن نداره

    ۱ ماه پیش
  • اتنا

    0

    رمان قشنگی بود

    ۱ ماه پیش
  • Jac

    1

    اهورا 💔 چقدر نارحت شدم .. حق اهورا این نبود ..

    ۱ ماه پیش
  • سلین

    2

    دلم به اهورا سوخت اگه مریض بود بازم عاشق بود اما مهوا یه نامرد به تمام معنا بود اگه میخواست میتونین دوسش داشته باشه

    ۲ ماه پیش
  • کوثر

    0

    ارزش خواندن نداشت، قلمش خوب بود ولی رمان جنبه غمگین داشت و به نظر من بعد از هر اتفاق غمگینی باید یه خوشی باشه که من در این رمان پیدا نکردم و اون خوشی می تونست خوب شدن زندگی مهرو و اهورا باشه اصلا خوب نیس که شخصیت اصلی مرد و رمان ناقص بود پیشنهاد خوندن نمیکنم رمان باید ارزش پیشنهاد دادن داشته باشه..

    ۲ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    سلام کوثر عزیزم ممنون از نظرت ولی بخدا شخصیت اصلی مرد اهورا نبود بچه‌ها آوید بود😭😂 صرفا چون خواننده ها مخالف بودن بعد اهورا آوید و مهرو بهم برسن این اتفاق نیفتاد وگرنه گل سرسبد تمام مدت آوید بود =))

    ۲ ماه پیش
  • ..@

    4

    نه پیمان نه اهورا حقشون نبود مهین از مهروهم قدرنشناستره

    ۲ ماه پیش
  • یلدایی

    0

    م تا فصل سوم رو خوندم، وحالا که پایانش رو فهمیدم دیگه نمیخونم،،چون بشدت تا مدتها ذهنم رو درگیر میکنه،،مهرو خودش باعث میشده اهورا باهاش اونطور رفتار کنه،

    ۳ ماه پیش
  • :)

    3

    درسته کوتاه بود و چند ساعته تموم کردم ولی تاابد عشقی که اهورا نسبت به مهرو داشت رو یادم نمیره:) و بی معرفتی مهرو اگه احیانا با اهورای زندگیمون رو در رو شدیم نزاریم کار به مرگش برسع🙂💔

    ۳ ماه پیش
  • نگین

    2

    خب برای چی داستان رو اسپویل میکنید مگه عقب مونده اید با این کارتون یکی مثل من اصلا دیگه نمیخونه چون میفهمه تهش چی میشه جذاب نیست دیگه

    ۴ ماه پیش
  • آریسا

    1

    به نظر من نخون چون واقعاً حق اهورا نبود اهورا فوق العاده معروف رو دوس داشت و این حقش نبود اگه مثل من ادم احساسی هستی افسردگی میگیری

    ۳ ماه پیش
  • شاپرک

    2

    فقط دلم برای اهورا سوخت مفت مفت از دنیا رفت ماشاله از تلاش های مهرو که هی میگفت برای خوب شدن اهورا انجام داده می مینوشتین چون من تلاشی ندیدیم مهرو نمک نشناس چه کرد با کارا و حرفاش با اهورا بی نوا اهورا چه کارا که برای مهرو خانوادش نکرده بود این حقش نبود از گرسنه *** و آوارگی نجاتشان داده بود

    ۴ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنونم از کامنتت❤️ حرف شما درسته تا حدی اما باید این رو هم درنظر داشت که اهورا دست بزن داشت و مهرو رو کتک می‌زد، به مهرو برخلاف خواسته‌ش تعرض کرد، اجازه نمی‌داد بره سرکار، وسواس افراطی داشت روش و توی خونه حبسش می‌کرد و حتی دیدن خانواده‌ش هم باید با اجازه اهورا انجام می‌شد و نمی‌تونست خونه

    ۴ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    رو به راحتی ترک کنه، حتی دایره اطرافیانش هم تحت نظارت اهورا بود و درواقع اهورا بهش به چشم شی‌ای نگاه می‌کرد که مال خودش بود نه یه انسان دارای اختیار. گاهی صرفا عشق و عاشقی کافی نیست❤️

    ۴ ماه پیش
  • Sakineh

    0

    خب مگه شما هم تو داستان نگفتیم که اهورا مریض بوده و مهرو هم خودش تنش میخاریده که همش دست رو نقطه ضعف اهورا میزاشت اگه اون کار ها رو انجام نمی داد اهورا نمیزدش هر کسی بود با دیدن کار های همسرش داغ میکرد و اونو ملامت میکرد بعدشم مهرو وقتی قبول کرده رن اهورا باشه و در مقابل داداشش زندگی خوبی داشته باشه

    ۴ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    عزیزم از نظر بنده هیچ انسانی حق نداره برای ملامت کردن، شخصی رو آزار روحی و جسمی بده، کاملا دور از منزلت یک انسانه کتک خوردن برای اصلاح رفتار و مهم نیست اون شخصی کی باشه یا چیکار کنه، اگر همچین رفتاری وجود داشته باشه باید ازش فاصله گرفت

    ۴ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    من این رمان و راستش نوشتم که خواننده‌ها بخونن، تلنگر بخورن، متوجه شن عشق کافی نیست و از اهوراهای زندگیشون فاصله بگیرن‌. درسته مهرو هم اشتباهات خودش رو داشت اما متاسفانه جوری پیش رفت که نود درصد حق رو به اهورا دادن =( و این چیزی نبود که انتظارش رو داشتم

    ۴ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️