دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه بهای نبودنت اثر اقلیما

رمان بهای نبودنت

  • زبان فارسی
  • 12.1K 👁
  • 78 ❤️
  • 87 💬

خلاصه رمان عاشقانه بهای نبودنت

مهرو به دلیل مشکلات مالی، توی نوجوونیش از رویاهاش و آدمی که دوستش داره دست میکشه و با اهورا که مشکل کنترل خشم داره ازدواج میکنه. حالا با گذشت هشت سال، هیچکدومشون زندگی خوبی ندارن. نه مهرو که برای فرار از مشکلات به نوشیدنی و آسیب به جسمش رو میاره و نه اهورای کنترلگری که ثبات روانی نداره و تمام تلاشش رو میکنه تا شبیه پدرش نشه و ادامه دهنده مشکلات روانی اون نباشه.

قسمتی از متن رمان بهای نبودنت

مهرو را در همان حال رها کرد و هراسان از حموم خارج شد.
مهرو حساب کار دستش آمده بود. هراس کمی زیر پوست او هم دویده بود بنابراین با سرعت مسواک زد و بیتوجه به لباسهای تنش موهایش را کف زد.
میدانست او احتمالا گول حربهی حموم رفتن را نمیخورد و ممکن بود به بهانهی بوسیدن، موهایش را ببوید تا ببیند بوی شامپو میدهد یا نه.
دهانش را توی روشویی شست و موهایش را آب گرفت.
خروجش همزمان شد با رسیدن مهین.
مهین کف دستش را به سمت او گرفت، مهرو دو دانه قهوه را از دست او چنگ زد و درون دهانش پرت کرد.
- لباست و درار تا لباس بیارم.
تمام کارهایش باشتاب بود. انگار او از آقای خانه بیشتر از مهرو میترسید. هرچند که حق داشت، ترکش عصبانیت او همه را شامل میشد نه تنها مهرو را.
یک دست لباس و شلوار راحتی سفید برایش آورد و از اتاق خارج شد تا مهرو راحت باشد.
مهرو با سرعت لباسهایش را تعویض کرد.
مانتو و تیشرت و شلواری که پیش از آن تنش بود را گوله کرد و هنگامی که مهین داخل شد به او داد.
- بندازشون دور... مهین نگام کن!
مهین سرش را بالا آورد. نگرانی میان چشمانش میرقصید.
- رسیدیم خونه و چیزی نشد، خب؟ منم به خودم اومدم خوبم. برو به کارات برس. به کسی هم چیزی نگو... بذار همونطور که بهشون گفتی فکر کنن تو اتاق خوابیده بودم.
مهین آب دهانش را فرو فرستاد و سر تکان داد.
- یه روز از دست کارای شما جوونمرگ میشم.
مهرو خندید و پیش از آن که مهین برود صدایش زد.
- مهین... مرسی.
مهین سر تکان داد و از اتاق خارج شد.
مهرو کیفش را از روی تخت برداشت و بعد از برداشتن تلفنش، آن را درون کمد پرت کرد.
مقابل کنسول آبنه ایستاد و نگاهی به خودش انداخت تا مطمئن شود ایرادی وجود ندارد.
آرایش چشمهایش کامل پاک شده بود و موهای کوتاهش هم خیس بودند.
لباسهایش را عوض کرده و بوی شامپوی لوندر هم جایگزین بوی عطرش شده بود.
چتریهای خیسش را با نوک انگشت کنار زد تا چشمانش دیده شوند.
خیره به مردمکهای قهوهای میان آینه، لبخند زد.
انگار امروز هم بخیر گذشته بود.
به سمت تخت رفت و پتوی رویش را کنار زد. تقریبا خودش را روی تخت پرت کرد تلفنش را دروی کشوی پاتختی کنار تخت انداخت و سرش را درون بالشت فرو کرد.
با حس نوازش موهایش، ترسیده چشم گشود.
هوا تاریک شده بود و به درستی نمیتوانست اطراف را تحلیل کند.
رایحه گرمی درون بینیاش پیچید، بوی چرم و چوب و کمی هم قهوه.
نگاهش بالا آمد و سایه هیبت بزرگی که کنارش نشسته بود را تشخیص داد.
دستش را نوازشوارانه روی چتریهای مهرو کشید و از جلوی چشمش کنارشان زد.
همیشه میگفت که میتواند حقیقت را از چشمان مهرو بخواند و بابت همین، چشمهایش باید معلوم باشند.
شاید این یکی از دلایلی بود که مهرو آنقدر به چتری زدن موهایش علاقهمند بود؛ پنهان کردن حقیقت وجودش از نگاه متلاطم او.
- بهم گفتن از ظهر پایین نرفتی.
صدایش چنان برجذبه بود که مهرو را وادار به نشستن کرد.
محکم و باصلابت کلمات را بیان میکرد. انگار از هرکلمهاش مطمئن بود و اندک شکی نسبت به خودش و کلماتش نداشت. البته مهرو این خصوصیت را نه نشانهای از جذبهی او، بلکه از اعتماد به نفس بیش از حدش میدانست.
- خسته بودم... دوش گرفتم و خوابیدم.
احتمالا صدای گرفتهی مهرو و نم موهایش، گواه راستی و صداقتش بود که مرد موقر روبهرویش سر تکان داد.
- اومدم بیدارت کنم برای شام... میز رو چیدن.
مهرو سر تکان داد و سعی کرد با سرفهای صدایش را صاف کند:
- الان میام. چراغ و چرا روشن نکردی؟
بیدرنگ پاسخ گرفت:
- گفتم از خواب بیدار میشی نور چشمات و اذیت میکنه.
مهرو آرام سر تکان داد. هرچند بعید میدانست در آن تاریکی چیزی مشخص باشد.
تنها روشنی اتاق را اندک نوری که از سمت چراغهای روشن حیاط میامد تامین میکرد.
او حتی زودتر از خود مهرو، به اذیت نشدنش فکر میکرد.
به سان دیواری بود که مهرو را از هرچیز بدی مصون نگه میداشت.
- لطف کردی.
مرد سری تکان داد.
در آن تاریکی هم با نگاهی از بالا به پایین به او مینگریست.
مهرو لبهی تخت نشست. با کف دستانش فشاری به تخت آورد و از جا برخاست.
میانهی راه با صدای او متوقف شد.
- مهرو!
صدایش جدی بود اما با این وجود، انعطاف اندکی پس زمینهی صدایش وجود داشت که استرس مهرو را کمی تسلی میبخشید.
مرد از جایش برخاست، چند قدم میانشان را با دو قدم پیمود و این مرد حتی بر زمین هم فخر فروشی میکرد! چنان با عزت قدمهایش را بر زمین میگذاشت که انگار زمین را برای راه رفتن او خلق کرده بودند.
مقابل مهرو ایستاد و دستش گستاخانه بازوی او را لمس کرد.
انگشتان مصرش نوازشوارانه از بازوی او بالا آمدند.
- میدونی که امکان نداره اتفاقی اطراف من بیفته و ازش بیخبر باشم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بهای نبودنت
  • :)

    0

    درسته کوتاه بود و چند ساعته تموم کردم ولی تاابد عشقی که اهورا نسبت به مهرو داشت رو یادم نمیره:) و بی معرفتی مهرو اگه احیانا با اهورای زندگیمون رو در رو شدیم نزاریم کار به مرگش برسع🙂💔

    ۵ روز پیش
  • نگین

    0

    خب برای چی داستان رو اسپویل میکنید مگه عقب مونده اید با این کارتون یکی مثل من اصلا دیگه نمیخونه چون میفهمه تهش چی میشه جذاب نیست دیگه

    ۲ هفته پیش
  • آریسا

    0

    به نظر من نخون چون واقعاً حق اهورا نبود اهورا فوق العاده معروف رو دوس داشت و این حقش نبود اگه مثل من ادم احساسی هستی افسردگی میگیری

    ۱ هفته پیش
  • شاپرک

    1

    فقط دلم برای اهورا سوخت مفت مفت از دنیا رفت ماشاله از تلاش های مهرو که هی میگفت برای خوب شدن اهورا انجام داده می مینوشتین چون من تلاشی ندیدیم مهرو نمک نشناس چه کرد با کارا و حرفاش با اهورا بی نوا اهورا چه کارا که برای مهرو خانوادش نکرده بود این حقش نبود از گرسنه *** و آوارگی نجاتشان داده بود

    ۱ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنونم از کامنتت❤️ حرف شما درسته تا حدی اما باید این رو هم درنظر داشت که اهورا دست بزن داشت و مهرو رو کتک می‌زد، به مهرو برخلاف خواسته‌ش تعرض کرد، اجازه نمی‌داد بره سرکار، وسواس افراطی داشت روش و توی خونه حبسش می‌کرد و حتی دیدن خانواده‌ش هم باید با اجازه اهورا انجام می‌شد و نمی‌تونست خونه

    ۴ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    رو به راحتی ترک کنه، حتی دایره اطرافیانش هم تحت نظارت اهورا بود و درواقع اهورا بهش به چشم شی‌ای نگاه می‌کرد که مال خودش بود نه یه انسان دارای اختیار. گاهی صرفا عشق و عاشقی کافی نیست❤️

    ۴ هفته پیش
  • Sakineh

    0

    خب مگه شما هم تو داستان نگفتیم که اهورا مریض بوده و مهرو هم خودش تنش میخاریده که همش دست رو نقطه ضعف اهورا میزاشت اگه اون کار ها رو انجام نمی داد اهورا نمیزدش هر کسی بود با دیدن کار های همسرش داغ میکرد و اونو ملامت میکرد بعدشم مهرو وقتی قبول کرده رن اهورا باشه و در مقابل داداشش زندگی خوبی داشته باشه

    ۱ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    عزیزم از نظر بنده هیچ انسانی حق نداره برای ملامت کردن، شخصی رو آزار روحی و جسمی بده، کاملا دور از منزلت یک انسانه کتک خوردن برای اصلاح رفتار و مهم نیست اون شخصی کی باشه یا چیکار کنه، اگر همچین رفتاری وجود داشته باشه باید ازش فاصله گرفت

    ۱ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    من این رمان و راستش نوشتم که خواننده‌ها بخونن، تلنگر بخورن، متوجه شن عشق کافی نیست و از اهوراهای زندگیشون فاصله بگیرن‌. درسته مهرو هم اشتباهات خودش رو داشت اما متاسفانه جوری پیش رفت که نود درصد حق رو به اهورا دادن =( و این چیزی نبود که انتظارش رو داشتم

    ۱ هفته پیش
  • رعنا

    0

    خسته نباشید رمان قشنگی بود ولی بنظرم انگار ناقص بود اما در مورد اهورا یه کم دلم سوخت از اولش هم گفتن اون عشقی که یه طرفه باشه پایانی نداره اما اینکه مهرو خیلی نمک نشناس بود وقتی میدونست اهورا از سر پیچی خوشش نمیاد میتونست نوشیدنی نخوره درسته عاشق اوید بود اما قرار نیس هر عشقی بتونه به هم دیگه برسه

    ۳ هفته پیش
  • فریبا

    0

    قشنگ بود 🌹🌹

    ۳ هفته پیش
  • رمان خون قهار

    0

    افسردگی گرفتم هم سر اهورا هم سر مهین هم سر پویا.😭 بیشتر توجه ها به اهورا بود ولی چرا کسی به مهین و پویان توجه نکرد؟اونام خیلی گناه داشتن

    ۱ ماه پیش
  • شکوفه

    1

    خسته نباشی عزیزم ب نظرمن مهروخیلی خودخواه بوداصلاب دوست داشتن اهوراتوجه ای نمیکرد.گف تلاش کردم پس کو؟ وایندلم خیلی براهوراسوخت.چقدمهرواشتباه میکرد.میدونست شوهرش مخالفه کاراشه بازم تکرارمیکرد.بزدم تودهنش بشینه سرجاش😁

    ۲ ماه پیش
  • رحیمی

    0

    قلمتون خوب بود ولی به نظرم چند تا ایراد داشت رمانتون شخصیت مهرو اصلا خوب نبود به نظرم خیلی بی انصاف بود در حق اهورا واقعا ظلم کرد حتی گاها یه نرمشی هم نشون نمی داد و به نظرم از دوست داشته شدنش از طرف اهورا سو استفاده می کرد اهورا با زور باهاش ازدواج نکرده بود بنابراین ظلم کرد در حق اهورا

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    رمان فوق العاده مزخرفی بود

    ۲ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    نزدیک ۳۰۰ و اندی نظر درمورد این رمان دریافت کردم و همشون تعریف بود از رمان و داستان، شما مختاری نظر خودت رو داشته باشی اما کاش کمی بیشتر توضیح میدادی علت دوست نداشتنت رو👀

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    0

    حق اهورا اون نبود اهورا واقعا مهرو رو دوست داشت قلبم برای اهورا به درد اومد

    ۲ ماه پیش
  • maral

    0

    رمان واقعا عالی بود. من نمیگم مقصر اهوراست یا مهرو دوتاشونم اسیب دیده بودند یه زخم رو تنشون بود مشکل اینجا بود که اهورا اگه به کار خلاف نمیرفت زندگیشون یه فرصت خوب داشت که درست بشه از یه جای دیگه هم مهرو دلش پیش اوید گیر بود. اهورا واقعا عاشق بود اگه مهرو باهاش میساخت

    ۲ ماه پیش
  • راحی

    0

    میخواستم بگم رمانتون عالی هستن من تازه با رمان های شما اشنا شدم و خیلی از قلمتون خوشم اومد میشه چندتا از رمانتونو معرفی کنین من بخونمشون

    ۲ ماه پیش
  • Eghlima

    0

    سلام عزیزدلم خیلی خوشحالم که دوست داشتی... اگر فردایی باشد، دریاب مرا که شکسته ام، آبی نیمه شب، بهای نبودنت و جدیدترین رمانم به اسم آنتوریوم که توی بخش آنلاین قراره پارت گذاری شه

    ۲ ماه پیش
  • مری

    0

    رمان خیلی قشنگ داشت میرفت جلو من اصلا انتظار نداشتم اهورا بمیره خیلی تعجب کردم و به خاطر مرگ اهورا ادامه داستان و نخوندم واقعا به نظرم خیلی مزخرف شد که اهورا مرد به جاش آوید وارد داستان شد(حق اهورا این نبود)

    ۲ ماه پیش
  • Negin

    0

    خودم کم بدبختی دارم باید واسه اهورام گریه کنم این اصلا حقش نبود

    ۲ ماه پیش
  • ساغر

    0

    رمان خیلی خیلی عالی بودددددد من عاشقش شدم فقط کاش اهورا نمی کرد و مهرو یه فرصت دیگه بهش میداد و زندگیشون خوب میشد ولی بازم اینجوری رمان جذابی شد مممنووووننننن

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!