دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه بهای نبودنت اثر اقلیما

رمان بهای نبودنت

  • زبان فارسی
  • 11.6K 👁
  • 76 ❤️
  • 80 💬

خلاصه رمان عاشقانه بهای نبودنت

مهرو به دلیل مشکلات مالی، توی نوجوونیش از رویاهاش و آدمی که دوستش داره دست میکشه و با اهورا که مشکل کنترل خشم داره ازدواج میکنه. حالا با گذشت هشت سال، هیچکدومشون زندگی خوبی ندارن. نه مهرو که برای فرار از مشکلات به نوشیدنی و آسیب به جسمش رو میاره و نه اهورای کنترلگری که ثبات روانی نداره و تمام تلاشش رو میکنه تا شبیه پدرش نشه و ادامه دهنده مشکلات روانی اون نباشه.

قسمتی از متن رمان بهای نبودنت

مهرو را در همان حال رها کرد و هراسان از حموم خارج شد.
مهرو حساب کار دستش آمده بود. هراس کمی زیر پوست او هم دویده بود بنابراین با سرعت مسواک زد و بیتوجه به لباسهای تنش موهایش را کف زد.
میدانست او احتمالا گول حربهی حموم رفتن را نمیخورد و ممکن بود به بهانهی بوسیدن، موهایش را ببوید تا ببیند بوی شامپو میدهد یا نه.
دهانش را توی روشویی شست و موهایش را آب گرفت.
خروجش همزمان شد با رسیدن مهین.
مهین کف دستش را به سمت او گرفت، مهرو دو دانه قهوه را از دست او چنگ زد و درون دهانش پرت کرد.
- لباست و درار تا لباس بیارم.
تمام کارهایش باشتاب بود. انگار او از آقای خانه بیشتر از مهرو میترسید. هرچند که حق داشت، ترکش عصبانیت او همه را شامل میشد نه تنها مهرو را.
یک دست لباس و شلوار راحتی سفید برایش آورد و از اتاق خارج شد تا مهرو راحت باشد.
مهرو با سرعت لباسهایش را تعویض کرد.
مانتو و تیشرت و شلواری که پیش از آن تنش بود را گوله کرد و هنگامی که مهین داخل شد به او داد.
- بندازشون دور... مهین نگام کن!
مهین سرش را بالا آورد. نگرانی میان چشمانش میرقصید.
- رسیدیم خونه و چیزی نشد، خب؟ منم به خودم اومدم خوبم. برو به کارات برس. به کسی هم چیزی نگو... بذار همونطور که بهشون گفتی فکر کنن تو اتاق خوابیده بودم.
مهین آب دهانش را فرو فرستاد و سر تکان داد.
- یه روز از دست کارای شما جوونمرگ میشم.
مهرو خندید و پیش از آن که مهین برود صدایش زد.
- مهین... مرسی.
مهین سر تکان داد و از اتاق خارج شد.
مهرو کیفش را از روی تخت برداشت و بعد از برداشتن تلفنش، آن را درون کمد پرت کرد.
مقابل کنسول آبنه ایستاد و نگاهی به خودش انداخت تا مطمئن شود ایرادی وجود ندارد.
آرایش چشمهایش کامل پاک شده بود و موهای کوتاهش هم خیس بودند.
لباسهایش را عوض کرده و بوی شامپوی لوندر هم جایگزین بوی عطرش شده بود.
چتریهای خیسش را با نوک انگشت کنار زد تا چشمانش دیده شوند.
خیره به مردمکهای قهوهای میان آینه، لبخند زد.
انگار امروز هم بخیر گذشته بود.
به سمت تخت رفت و پتوی رویش را کنار زد. تقریبا خودش را روی تخت پرت کرد تلفنش را دروی کشوی پاتختی کنار تخت انداخت و سرش را درون بالشت فرو کرد.
با حس نوازش موهایش، ترسیده چشم گشود.
هوا تاریک شده بود و به درستی نمیتوانست اطراف را تحلیل کند.
رایحه گرمی درون بینیاش پیچید، بوی چرم و چوب و کمی هم قهوه.
نگاهش بالا آمد و سایه هیبت بزرگی که کنارش نشسته بود را تشخیص داد.
دستش را نوازشوارانه روی چتریهای مهرو کشید و از جلوی چشمش کنارشان زد.
همیشه میگفت که میتواند حقیقت را از چشمان مهرو بخواند و بابت همین، چشمهایش باید معلوم باشند.
شاید این یکی از دلایلی بود که مهرو آنقدر به چتری زدن موهایش علاقهمند بود؛ پنهان کردن حقیقت وجودش از نگاه متلاطم او.
- بهم گفتن از ظهر پایین نرفتی.
صدایش چنان برجذبه بود که مهرو را وادار به نشستن کرد.
محکم و باصلابت کلمات را بیان میکرد. انگار از هرکلمهاش مطمئن بود و اندک شکی نسبت به خودش و کلماتش نداشت. البته مهرو این خصوصیت را نه نشانهای از جذبهی او، بلکه از اعتماد به نفس بیش از حدش میدانست.
- خسته بودم... دوش گرفتم و خوابیدم.
احتمالا صدای گرفتهی مهرو و نم موهایش، گواه راستی و صداقتش بود که مرد موقر روبهرویش سر تکان داد.
- اومدم بیدارت کنم برای شام... میز رو چیدن.
مهرو سر تکان داد و سعی کرد با سرفهای صدایش را صاف کند:
- الان میام. چراغ و چرا روشن نکردی؟
بیدرنگ پاسخ گرفت:
- گفتم از خواب بیدار میشی نور چشمات و اذیت میکنه.
مهرو آرام سر تکان داد. هرچند بعید میدانست در آن تاریکی چیزی مشخص باشد.
تنها روشنی اتاق را اندک نوری که از سمت چراغهای روشن حیاط میامد تامین میکرد.
او حتی زودتر از خود مهرو، به اذیت نشدنش فکر میکرد.
به سان دیواری بود که مهرو را از هرچیز بدی مصون نگه میداشت.
- لطف کردی.
مرد سری تکان داد.
در آن تاریکی هم با نگاهی از بالا به پایین به او مینگریست.
مهرو لبهی تخت نشست. با کف دستانش فشاری به تخت آورد و از جا برخاست.
میانهی راه با صدای او متوقف شد.
- مهرو!
صدایش جدی بود اما با این وجود، انعطاف اندکی پس زمینهی صدایش وجود داشت که استرس مهرو را کمی تسلی میبخشید.
مرد از جایش برخاست، چند قدم میانشان را با دو قدم پیمود و این مرد حتی بر زمین هم فخر فروشی میکرد! چنان با عزت قدمهایش را بر زمین میگذاشت که انگار زمین را برای راه رفتن او خلق کرده بودند.
مقابل مهرو ایستاد و دستش گستاخانه بازوی او را لمس کرد.
انگشتان مصرش نوازشوارانه از بازوی او بالا آمدند.
- میدونی که امکان نداره اتفاقی اطراف من بیفته و ازش بیخبر باشم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بهای نبودنت
  • فریبا

    0

    قشنگ بود 🌹🌹

    ۳ روز پیش
  • شاپرک

    0

    فقط دلم برای اهورا سوخت مفت مفت از دنیا رفت ماشاله از تلاش های مهرو که هی میگفت برای خوب شدن اهورا انجام داده می مینوشتین چون من تلاشی ندیدیم مهرو نمک نشناس چه کرد با کارا و حرفاش با اهورا بی نوا اهورا چه کارا که برای مهرو خانوادش نکرده بود این حقش نبود از گرسنه *** و آوارگی نجاتشان داده بود

    ۲ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنونم از کامنتت❤️ حرف شما درسته تا حدی اما باید این رو هم درنظر داشت که اهورا دست بزن داشت و مهرو رو کتک می‌زد، به مهرو برخلاف خواسته‌ش تعرض کرد، اجازه نمی‌داد بره سرکار، وسواس افراطی داشت روش و توی خونه حبسش می‌کرد و حتی دیدن خانواده‌ش هم باید با اجازه اهورا انجام می‌شد و نمی‌تونست خونه

    ۱ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    رو به راحتی ترک کنه، حتی دایره اطرافیانش هم تحت نظارت اهورا بود و درواقع اهورا بهش به چشم شی‌ای نگاه می‌کرد که مال خودش بود نه یه انسان دارای اختیار. گاهی صرفا عشق و عاشقی کافی نیست❤️

    ۱ هفته پیش
  • رمان خون قهار

    0

    افسردگی گرفتم هم سر اهورا هم سر مهین هم سر پویا.😭 بیشتر توجه ها به اهورا بود ولی چرا کسی به مهین و پویان توجه نکرد؟اونام خیلی گناه داشتن

    ۳ هفته پیش
  • شکوفه

    1

    خسته نباشی عزیزم ب نظرمن مهروخیلی خودخواه بوداصلاب دوست داشتن اهوراتوجه ای نمیکرد.گف تلاش کردم پس کو؟ وایندلم خیلی براهوراسوخت.چقدمهرواشتباه میکرد.میدونست شوهرش مخالفه کاراشه بازم تکرارمیکرد.بزدم تودهنش بشینه سرجاش😁

    ۴ هفته پیش
  • رحیمی

    0

    قلمتون خوب بود ولی به نظرم چند تا ایراد داشت رمانتون شخصیت مهرو اصلا خوب نبود به نظرم خیلی بی انصاف بود در حق اهورا واقعا ظلم کرد حتی گاها یه نرمشی هم نشون نمی داد و به نظرم از دوست داشته شدنش از طرف اهورا سو استفاده می کرد اهورا با زور باهاش ازدواج نکرده بود بنابراین ظلم کرد در حق اهورا

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    1

    رمان فوق العاده مزخرفی بود

    ۱ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    نزدیک ۳۰۰ و اندی نظر درمورد این رمان دریافت کردم و همشون تعریف بود از رمان و داستان، شما مختاری نظر خودت رو داشته باشی اما کاش کمی بیشتر توضیح میدادی علت دوست نداشتنت رو👀

    ۱ ماه پیش
  • نگین

    0

    حق اهورا اون نبود اهورا واقعا مهرو رو دوست داشت قلبم برای اهورا به درد اومد

    ۱ ماه پیش
  • maral

    0

    رمان واقعا عالی بود. من نمیگم مقصر اهوراست یا مهرو دوتاشونم اسیب دیده بودند یه زخم رو تنشون بود مشکل اینجا بود که اهورا اگه به کار خلاف نمیرفت زندگیشون یه فرصت خوب داشت که درست بشه از یه جای دیگه هم مهرو دلش پیش اوید گیر بود. اهورا واقعا عاشق بود اگه مهرو باهاش میساخت

    ۱ ماه پیش
  • راحی

    0

    میخواستم بگم رمانتون عالی هستن من تازه با رمان های شما اشنا شدم و خیلی از قلمتون خوشم اومد میشه چندتا از رمانتونو معرفی کنین من بخونمشون

    ۱ ماه پیش
  • Eghlima

    0

    سلام عزیزدلم خیلی خوشحالم که دوست داشتی... اگر فردایی باشد، دریاب مرا که شکسته ام، آبی نیمه شب، بهای نبودنت و جدیدترین رمانم به اسم آنتوریوم که توی بخش آنلاین قراره پارت گذاری شه

    ۱ ماه پیش
  • مری

    0

    رمان خیلی قشنگ داشت میرفت جلو من اصلا انتظار نداشتم اهورا بمیره خیلی تعجب کردم و به خاطر مرگ اهورا ادامه داستان و نخوندم واقعا به نظرم خیلی مزخرف شد که اهورا مرد به جاش آوید وارد داستان شد(حق اهورا این نبود)

    ۲ ماه پیش
  • Negin

    0

    خودم کم بدبختی دارم باید واسه اهورام گریه کنم این اصلا حقش نبود

    ۲ ماه پیش
  • ساغر

    0

    رمان خیلی خیلی عالی بودددددد من عاشقش شدم فقط کاش اهورا نمی کرد و مهرو یه فرصت دیگه بهش میداد و زندگیشون خوب میشد ولی بازم اینجوری رمان جذابی شد مممنووووننننن

    ۲ ماه پیش
  • Fatemeh

    1

    به نظرم مهرو خیلی احمق و مغرور و خود خواه بود اهورا دوستش داشت هر کاری براش کرد سعی کرد خودشو تغییر بده اما اوید چی؟ چیکار کرد برا عشقشون به نظرم این حق اهورا نبود

    ۲ ماه پیش
  • moji

    1

    حتی یه چشمه کوچیک محبت بهش نشون نداددرصورتی که خودش اشاره کرده بود خیلی تلاش کردم کاش چندخطیم راجب اون تلاشهانوشته میشدشخصیت اهورا خیلی تخیلی حذف شدمیتونس بیمارستان روانی بستری بشه یا با تصادف بمیره نه مواد فروش بشه و با گوله،آویداصلا برای عشق چندسالشون زحمت نکشیدو با یه جمله قبول کرد بره

    ۲ ماه پیش
  • Eghlima

    1

    سلام عزیزم... درمورد وابستگی مهرو، جایی که اهورا با خشم میاد خونه و میگه مهرو بهش خیانت کرده و کتکش میزنه وقتی مهرو بعدش با مهین صحبت میکنه میگه به حضور اهورا عادت کرده و نمیدونخ بدون اون کیه در رابطه با اهورا هم، مرگش جوری نبود که یهویی اتفاق بیفته، از همون اوایل داستان آجرهاش چیده شده بود

    ۲ ماه پیش
  • Eghlima

    2

    مثل اولین باری که مددی اومد توی داستان و درکل نشونه های کوچیک ممنون که خوندی و نظرت رو گفتی❤️

    ۲ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    من قضاوت نمیکنم. یاد،ولی اهورا هم زیاد کاردرستی نکرد رفته بود تو کار خلاف،حالا ازدواج زوری با مهرو اگ کناربیایم

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!