دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه دریاب مرا که شکسته ام اثر اقلیما

رمان دریاب مرا که شکسته‌ام

  • زبان فارسی
  • 8.8K 👁
  • 46 ❤️
  • 34 💬

خلاصه رمان عاشقانه دریاب مرا که شکسته‌ام

تمام اطرافیان سرور، می‌دونن که اون برای پول با سیاوش که سی سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کرد. و سروری که با وجود زندگی مرفهی که داره، به همسرش خیانت می‌کنه. بعد از فوت ناگهانی سیاوش و برگشتن، پسر خوانده اتابک و فهمیدن خیانت سرور، زندگی همشون دستخوش تغییر می‌شه، تغییری که سرور رو بیشتر از قبل از خودش متنفر می‌کنه. اما این وسط رازی وجود داره، رازی که به ما یاد می‌ده هیچکس اونی که نشون می‌ده نیست! اما این تمام داستان نیست، شاید اگه داستان رو بخونی، تو کسی باشی که حق رو به سرور می‌ده!

قسمتی از متن رمان دریاب مرا که شکسته‌ام

خانم بزرگ سر تکان داد. رو به سرور کرد و بیتعارف گفت: اون خدابیامرز احتمالا هرچی داشته رو زده به اسم بچههاش، به جز یک هشتمی که حق رسمی تو به عنوان همسر دوم متوفیست. بعد از اون برنامهات چیه عروس؟
سرور متعحب چشم درشت کرد. مردمکهایش گستاخانه به سمت اتابک چرخیدند. انتظار داشت او را مشتاق ادامه بحث ببیند اما او تنها در سکوت، تماشاچی بود.
مانند همیشه خان دایی سینهاش را سپر کرد: این چه حرفیه میزنی خواهر من؟ خدابیامرز شوهرش بوده سرور الان از هممون ناراحتتره.
نیشخند سرور نامحسوس بود. او ناراحت بود؟ او همان لحظه که دکتر اعلام کرد سیاوش سکتهی قلبی کرده است، سوری در سر برپا کرد.
اتابک گوشیاش را روی زانو گذاشت، آرنجش را به دستهی مبل تکیه داد و گفت: وقتی شوهرش سه برابرش سن داشته، حتما فکر این روزهاش رو هم کرده دیگه.
مردمک چشمان سرور روی او نشست، چشمهایش خشک شده روی او مانده بود. آنقدر خیره او را نگریست که نیش اشک در چشمانش هویدا شد و بعد اولین قطره بر گونهاش سرازیر گشت.
اتابک کمی ابروهایش را بهم نزدیک کرد. هدفش از گفتن این حرف، صرفا دیدن عکسالعمل سرور بود و انتظار گریهی او را نداشت.
قطرات اشک می در پی بر گونهی سرور جاری میشد.
سعی کرد صدایش رسا و استوار باشد: برخلاف چیزی که همتون فکر میکنید، من عاشق سیاوش بودم! اصلا حتی یه روز هم به این که بره فکر نکردم. حالا که رفته نمی... نمیدون...
هقی که زد رشتهی کلامش را از هم گسیخت.
ببخشیدی گفت و از جایش بلند شد.
بیآنکه منتظر پاسخی از جانب حضار بماند، به سمت پلهها قدم برداشت.
صدای سرزنش بیتا و خاندایی همزمان بلند شد.
- این چه حرفیه پسر؟
- اتا مامانم و ناراحت کردی!
سرور پله ها را دوتا یکی پیمود. هنگامی که به راهرو رسید، کمر خم شدهاش را صاف کرد.
رد اشک هنوز هم بر گونهاش مانده بود و قلقلکش میداد.
صدای قدمهایی که چند ثانیه پس از ترک سالن تا به الان دنبالش میکرد، نشان میداد که عتاب بیتا و خان دایی کار خودش را کرده.
چرخید و به اتابکی که پشت سرش بود نگاه کرد.
اتابک خیره به چشمهای مشکی او گفت: خان دایی گفت باید معذرت بخوام.
سرور گستاخانه و با غرور سرش را بالا گرفت و به انتظار معذرت خواهی نشست.
- اما بیا باهم صادق باشیم، تو به معذرت لازم نداری، به تحسین نیاز داری!
سرور همزمان با اتابکی که او را دور زد و شانهاش را به دیوار تکیه زد، چرخید تا به چهرهی او اشراف داشته باشد.
- تحسین؟
اتابک به رد اشک روی گونهی او اشاره کرد و با اطمینان تکرار کرد: تحسین.
چشمهای سرور دوباره پر شد، ابروهایش درهم رفت و صدایش دلگیر و آسیب پذیر شد: متوجه نمیشم چی میگی!
اتابک خیره به قطرهی اشک دیگری که از چشم سرور جاری شد، سرخوش گفت: یا حتی اسکار، بازیگر خیلی خوبی هستی!
سرور خیره به لبخند و سر کج شدهی او، نفس عمیقی کشید. آرامشی که به زور از بدنش سلب کرده بود را به آن بازگرداند.
لبخند زد و همزمان با لبهی انگشت سبابه، صورت خیسش را پاک کرد.
- باهوشتر از چیزی هستی که به نظر میای.
اتابک ابرو بالا انداخت. پیش از آمدن به خانه، با خودش طی کرده بود که با سرور تا حد لازم همکلام نشود اما حال نمیتوانست مانع خودش شود که کمی او را با حرفهایش بسوزاند.
- اما متاسفانه تو به همون خنگی هستی که نشون میدی!
لحن یکنواخت و بدون ریتمش، اخمی بر چهره سرور نشاند.
جملهاش را بدون هیچ احساسی بیان کرده بود. نه ذوق و شادی زمانی را داشت که با یک جملهی کاری، حرص کسی را درمیاوری و نه خشمی که هنگام بیان کردن یک جمله از روی عصبانیت و غضب داری.
سرور دندانهایش را روی هم سابید، احساس میکرد خون به صورتش دویده.
- حق نداری با من اینجوری صحبت کنی!
اتابک لحظهای پیروزمندانه او را نگریست. جوری که انگار به مراد دلش، که عصبانی کردن سرور بود رسیده باشد، گوشهی لبش به سمت بالا هدایت شد.
- درسته اما صحبت کردم. حالا که سیاوش مرده دیگه میخوای پیش کی زار زار گریه کنی؟
سرور جا خورد. انتظار این حد از گستاخی را نداشت.
نفسهایش کوتاه و بریده شد.
آب دهانش را قورت داد و سعی کرد خودش را نبازد، این خانه به خوبی به او آموخته بود چگونه بازیکنی قدر باشد.
نفسی گرفت و همزمان با ریشخند گفت: درست میگی، من نمیتونم بابت گستاخی تو گله کنم و یه جورایی هم بهت حق میدم.
چشمکی ضمیمه حرفش کرد و ادامه داد: از ادب آدمی که توی محیط خانواده بزرگ نشه نمیشه خرده گرفت!
سپس دست به سینه ایستاد و با پیروزی منتظر آواری شد که به زودی فرو میریخت.
آرامش نگاه اتابک لحظهای از بین رفت. مردمک چشمهایش از خشم برق زد و برجستگی آروارهاش خبر از فشردن دندانهایش داد.
تکیهاش را از دیوار گرفت و نزدیک سرور شد.
سرور همچنان با نگاهی پیروزمندانه او را مینگریست. به هدفش رسیده بود و او را عصبانی کرده بود. اگر همین فرمان ادامه میداد و دعوایشان به جاهای باریک میکشید میتوانست صدایش را در سرش بیندازد و جیغ و داد کند، بعد هم مطمئن بود که خان دایی اتابک را برای چند شب به هتل میفرستاد تا جو متشنج آرام شود.
اتابک انگشت اشارهاش را مقابل سرور بالا آورد و غرید: تا وقتی من اینجام نزدیک من نمیشی!
و سپس پشتش را کرد تا برود.
سرور خشک شده نگاهش به بافت مشکی او بود. تمام معادلات سرور را بهم زد!
چندبار پلک زد و پیش از آن که اتابک دور شود، بیاختیار گفت: چرا از من بدت میاد؟ من که باهات کاری نکردم!
اتابک در چهار قدمی او ایستاد.
بیآنکه خودش بچرخد، سرش را از روی شانه به عقب چرخاند و از نیمرخ به سرور زل زد.
کمی مکث کرد تا آرامشش را بهدست بیاورد و بتواند کلمات را به درستی پشت هم ردیف کند، بعد به آرامی پاسخ داد: میتونم بهت بگم که من ازت بدم نمیاد تا بتونی امشب با حس بهتری نسبت به خودت بخوابی...
بیآنکه نگاه خیرهاش را از چشمان او بگیرد، سرش را تکان داد: ولی اینجوری بهت دروغ گفتم.
سپس نگاهش را از سرور گرفت.
به سمت او چرخید و اینبار جملاتی را انتخاب کرد که جان سرور را بسوزاند.
- من ازت بدم میاد، نه چون با سیاوش ازدواج کردی. تصمیمات اون هیچوقت به من ربطی نداشته و منم توی جایگاهی نبودم که بخوام نظر بدم.
کمی مکث کرد. جوری که انگار بخواهد حرفش تاثیر صددرصدی بگذارد، صدایش را کمی بلند کرد و با تاسف گفت: من ازت بدم میاد چون تو خودت رو به خاطر پول فروختی سرور.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دریاب مرا که شکسته‌ام
  • سمیه

    0

    خیلی قشنگ و جالب بود فکرمیکردم سرور ی زن باز و راحتیه ولی آخر داستان فهمیدم انتقام گرفته خوشحال شدم عالی بود موفق باشی عزیزم

    ۴ روز پیش
  • الهه

    1

    قشنگ بود هم شخصیتهاش وهم داستان خیلی خوب بود پایانش هم بنظرم عالی بود توصیه میکنم بخونید ولذت ببرید

    ۲ هفته پیش
  • نسیم

    0

    واقعا دست مریزاد به نویسنده عزیز اول اینکه خواستم به مخاطبان بگم حتما بخونینش به شدت زیبا بود دوم اینکه گفتید نظر بدین سرور مقصر هست یا نه به نظرم تو زندگی واقعی همه ی ما اشتباه زیاد هست خصوصا اشتباه تو اون سن سرور اصلا مقصر نبود چون هرکسی جای اون بود هرکاری میکرد مقصر خانواده بود

    ۲ هفته پیش
  • راحی

    0

    به جرات میتونم بگم بهترین رمانی بود که تو عمرم خوندم عالی بود عالی

    ۲ هفته پیش
  • ساغر

    0

    رمان بسیار بسیار عالی بود ممنون از نویسندههههه

    ۲ هفته پیش
  • شکوفه

    0

    ب نظرمن مقصراصلی فقط خانواده سروربودچطوردلشون اومدبخاطری اشتباه دخترشون ترک کنن.درواقعاخانواده وبی تجربه بودن سرورباعث این همه سختی های سرورشد.نویسنده جان واقعای رمان متفاوت وجالبی بودمخصوصاپایانش

    ۳ هفته پیش
  • نسرین هستم

    0

    رمان خیلی جالب بود سرور فریب خورده بود

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    0

    رمان را خواندم برام خیلی جالب بود باتشکر از نویسنده رمان 🙏

    ۴ هفته پیش
  • ...

    4

    رمان که خیلی خوب بود ارزش خوندن داشت اما واقعا حیف بود پایانش تلخ باشه خوشحالم نظرتون نسبت به پایانش عوض شد تازگیا رمانا به دلم نمیشینن ولی الان ساعت ۲ نصفه شبه ومن تا الان بیدار بودم که تا اخرش بخونم موفق باشید وتو دنیایی که پراز غمه بزارین پایان رمانا خوش باشه ممنونم

    ۱ ماه پیش
  • Emma

    0

    خسته نباشید نویسنده هنرمند اتفاقا به نظر من این پایان خیلی بهتره ، وگرنه ده سال از عمر سرور بیخود هدر رفته می بود ، حتی اگر زندگی جدیدی هم تشکیل می داد باز هم ارزش تمام اون سالهای سختی کشیدن رو نداشت . انتخابتون عالی بود ، با آرزوی موفقیتهای بیشتر 🙏🙏

    ۱ ماه پیش
  • Maedeh

    0

    خیلی کلیشه ای جالب بود برام خیلی خوبه که آخرش و غمگین نیاوردی. انسان لایق این همه غم نیس. یجاهایی باید یه حال بهش داده بشه 😍

    ۲ ماه پیش
  • نیایش

    0

    این همون سرور رمان بهای نبودنت نیس آخه اونجام هم اتابک بود هم سرور 😊😊

    ۲ ماه پیش
  • Eghlima

    1

    چرا خودشه🤭

    ۲ ماه پیش
  • نیایش

    0

    واقعا ؟ چقد باحال همون دقیقا ت همون مهمونی مهرو ی جور مشکلات داشته اینور سرور ی جور واقعا ک پشت همه زندگی ها و لبخند ها چقد درد و رنج هست

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    چرا ادامه رمان نمیاد میگه باید اپلیکشن رمان خوان را نصب کنی؟

    ۲ ماه پیش
  • کریمی

    0

    چرا من تا آخر رمان رو ندارم نمی دونم چی طوری پیدا کنم اپلیکیشن رو هم دارم روی گوشی لطفاً راهنمایی کنید

    ۲ ماه پیش
  • ....

    0

    میتونی از توی گوگل فایلش و دانلود کنی

    ۲ ماه پیش
  • Ati

    0

    کاش همینجوری خوب ادامه بدی امیدوارم غم شخصیت ها تو رو نگیره

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!