لیست کلیه پارتهای رمان امیر بی گزند : پارت های 41 تا 55
تعداد کل پارت های منتشر شده : 55
-
رمان امیر بی گزند - پارت 41
به ثانیه نکشید که حافظ نیز محکم به تخت سینهاش کوبید و امیرعلی قدمی عقب رفت. تمام تنم را استرس و فشار عصبی گرفته بود. طاقت دعوایی دیگر را نداشتم. امیرعلی دوباره جلو آمد و دست بر گلویش انداخت و گردن امیرحافظ را فشرد. مثل همیشه به سمتش رفتم و هیچ... مثل همیشه زورم به اویی که در عصبانیتش زورش بیشتر ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 42
برای لحظهای، انگار آوار دنیارا بر سرم ریختند که شانههایم پایین افتاد و وزنم روی پاهایم سنگینی کرد. امیرعلی به وضوح رنگ از دست داد و تندتند پلک زد. دستانش...همان دستان کشیدهای که عاشقشان بودم از حرص میلرزید و من دوباره از پس اشک درون چشمم همه چیز را تار میدیدم. عمو سری تکان داد و من به سمت ب...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 43
زمان حال محیا نگاهم به امیرعلی بود و تکانش میدادم، اما انگار نه مرا میدید، نه صدایم را میشنید و نه چیزی حس میکرد. زن عمو به سمتش آمد و با چشمهایی گریان دو دستش را بند لباس او کرد و صدایش زد: امیرعلی، چی گفتن پسرم؟ توروخدا بگو... امیرعلی به خودش آمد و زنعمو را نگاه کرد. - خوبه زنعمو، ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 44
"بازگشت به زمان داستان" "نیلوفر" خودم برای لحظهای شرمم شد. حق با بابا بود. عمو نیز دست روی صورتش گذاشت و به دیوار تکیه داد. حاج بابا اما هنوز کوتاه نیامده بود و لجوجانه سر حرفش ایستاده بود. - زور بیخود نزن امیرعلی، حرفی که زدم انجام میشه. امیرعلی هم انگار دیگر احترام را جایز نمیدید که جواب د...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 45
برای حرکت کردن مردد بودم و نمیدانستم چه کنم. دوباره به بقیه نگاه کردم. همه بودند اما انگار شاد نبودند. تنها کسی که به نظر میآمد حالش از بقیه بهتر است محیا بود. حاج بابا نگاهم نمیکرد و تنها زن عمو بود که از شانههایم گرفت و من را کنار امیرعلی نشاند. بابا که تا آن لحظه ساکت بود گفت: حاج بابا، بر...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 46
"نیلوفر" امیرعلی رفت و دقایقی بعد با لبی خندان برگشت. _بپوش بریم، عمو اجازه داد. خوشحال و شاد به خانه رفتم و لباس هایم را عوض کردم. وقتی رسیدم پایین بابا صدایم زد. - بله بابا؟ به سمتم آمد و نگاهش نگران بود. - از این به بعد هر جا خواستی بری باهاش برو... ولی حواست به حرفای حاج بابا باشه. از خجا...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 47
چشمم روی مردمکهایش لغزید. - دیوونهای؟ من هیچوقت این حرفو نمیزنم. حالش خوب بود، چشمهایش میخندید و من این را به خوبی میفهمیدم. نگاهم کرد آنقدر طولانی و سنگین که سرم به زیر افتاد. - چرا اینجوری نگام میکنی؟ با لحنی حقبهجانب جواب داد: دارم زنمو نگاه میکنم، به تو چه؟ لحظهای هم ذوق کردم و ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 48
"زمان حال" "محیا" وارد اتاقی شدیم و دکتر با نگاهی به من گفت: گفتم فقط همسرش! امیرعلی به جای من جواب داد: خواهرمه، مشکلی پیش نمیاد بگید لطفا. دکتر عینکش را برداشت و لحنش آرام شد. - خدارو شکر اثری از ضربهی مغزی پیدا نشده، دنده ها و نخاع سالمه و فقط دستش شکسته، اما... کمی مکث کرد و به گمانم ام...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 49
" تقدیم به تمام زنان و دخترانی که با تجاوز نه فقط جسمشان؛ که روح لطیفشان نیز پرپر شد" "بیست و ششم اسفند" صبح بود و لباسم را از قبل خریده بودم، پیراهنی از ساتن سفید و ساده، که قرار بود فردا شب در هنگام عقد و جشن عقدی که در خانهی خودمان برگزار میشد بپوشم. امیرعلی خودش انتخابش کرده بود و الح...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 50
آنقدر اشک ریخته بودم که دیگر چیزی از چشمهایم بیرون نمیآمد! مانند نگاهم به دیوار روبهرو، مانند بدنم، مانند دستم که هنوز با شرم و احساس گناهی وحشتناک حائلی بر روی سینهی برهنهام بود. همانجا فکر کردم که اگر تیغ داشتم همانجا خودم را میکشتم. این لکهی ننگ بزرگ، هیچجوره پاک شدنی نبود و بیشتر از ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 51
حرفهایش مانند اسیدی بود که روی قبلم ریخته شده بود و صدای جزجز ترسناکش داست در مغزم میپیچید و آنرا میسوزاند. تن دردمندم را جمع کردم و خشک شده بلند شدم. بیرون رفتم و در ماشینش نشستم. گوشی در کیفم لرزید و تازه یاد زندگیای که تا قبل از این اتفاق داشتم افتادم. صفحهی گوشی بکوب خاموش و روشن میش...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 52
احساس کردم چیزی در وجودش تکان خورد. چند ثانیهای سکوت کرد و چیزی نگفت. دستش را ستون تنش کرد و خود را از مقابلم عقبتر کشید. با صدایی نسبتا لرزان گفت: اینجا نمیشه، پاشو بپوش بریم بیرون حرف بزنیم. احتمالا نگران شنیدن صدایمان توسط خانواده بود. اگر خود را میکشتم او با فکر به من عذاب میکشید نه؟ من...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 53
داخل ماشین نشستم و با سری افتاده و روبه پایین گفتم: باشه. لرزش بدنم بیشتر شد و انگار آخرهای توانم بود. آخرهای رَمَقَم. دو دستش روی فرمان بود و به نقطهای نا معلوم زل زده بود. نفسهایش سنگین بود. حرکاتش کند بود. به نیمرخش نگاه کردم و خیره شدم؛ ناجور بر دلم مانده بود، مرد روبهرویم.... انگار داغ...
بروزرسانی در : ۲۳ ساعت پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 54
تکانش دادم و صدایش زدم. اولین نفری که به اتاق رسید و در را با شتاب باز کرد امیرحسین بود. پشت بندش به ترتیب عمو، نازنین، زنعمو آمدند. امیرحسین با وحشت به من چشم دوخت و بعد به سمت نیلوفر رفت. زن عمو با دیدن دهان او جیغی کشید و از چهارچوب در سر خورد. در خانه به شدت کوبیده میشد و نازنین برای باز کر...
بروزرسانی در : ۱۹ ساعت پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 55
"نیلوفر" چشم باز کردم و طولی نکشید که باز همهچیز یادم آمد و آه از نهادم برخاست. شاید در تلاشی دیگر؛ شاید اینبار قطعیتر. بالاخره باز هم فرصتش را پیدا میکردم و اینبار، کار را به احتمال نمیسپردم. چشم بستم و سعی کردم به روزهای خوشم با او فکر کنم. "فلشبک" انگشتانش را در بین دستهایم حلقه کرد...
بروزرسانی در : ۱۶ ساعت پیش
