امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت چهل و هفتم :
چشمم روی مردمکهایش لغزید.
- دیوونهای؟ من هیچوقت این حرفو نمیزنم.
حالش خوب بود، چشمهایش میخندید و من این را به خوبی میفهمیدم. نگاهم کرد آنقدر طولانی و سنگین که سرم به زیر افتاد.
- چرا اینجوری نگام میکنی؟
با لحنی حقبهجانب جواب داد: دارم زنمو نگاه میکنم، به تو چه؟
لحظهای هم ذوق کردم و هم دلم خواست اذیتش کنم.
- خیلی زنم زنم میکنیا، بذار دو ساعت بگذره بع
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
قشنگی رمان به همینه!
۱۵ ساعت پیشZ.k
1چقدر بده که هر لحطه استرس اینو داشته باشی که میخواد یه اتفاقی بیفت😔
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
وحشتناکه
۳ روز پیشمهسا
0خییلی خییلی ممنون صبا جون آخ که تو چقدر باحالی
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
لطف داری عزیزم
۴ روز پیشمهسا
0ای خدا به زمین سرد بزنتت پیرمرد نذاشتی این دوتا خوش باشن
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
نذاشت واقعا...
۴ روز پیشسرو
0خدا میدونه چه خوابی براشون دیدن
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
هعییی
۴ روز پیشDarya
0و یه دنیا ازت ممنونم صبای عزیزم برای پارت های قشنگی که میزاری 😘❤️
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزمم
۴ روز پیشDarya
0ای خدا این دو تا خیلی گناه دارن کاش همچی به خوبی و خوشی تموم بشه 😭
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ایشالا که میشه
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0صبا جون میدونی ما هم حالا با این دوتا همین حس و حال رو داریم هم شادیم هم از اتفاق شوم آینده در هراسیم در هر ۳ رمان وسط البته اوایل عاشقی دو تا عاشق دیگران باعث جدایی و زهر ریختن توی رابطشون میشن