لیست کلیه پارتهای رمان امیر بی گزند : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 58
-
رمان امیر بی گزند - پارت 21
" گذشته " با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. در جایم چرخیدم و بدنم را کشیدم. با یادآوری کُری خواندن دیشب امیر علی، صاف سر جایم نشستم. "از امروز بازی می کنیم اقا امیر." مسواک زدم و دست و صورت شستم. امیر حسین هنوز بیدار نشده بود. به اتاقش رفتم و در زدم، مثل خرس میخوابید و همیشه دستش از تخت آویزان ب...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 22
بالاخره بعد از نیم ساعت به بالا رسیدیم و از دیدن منظرهاش لذت بردم. برف همه جارا پوشانده بود و هوایش را مه کمرنگی گرفته بود. چشم بستم و دم عمیقی گرفتم، بوی نم و حس خنکی ریههایم را نوازش میکرد. از آنجا که قرار بود تا غروب بمانیم چادری برپا کردیم و زیرانداز انداختیم. بچه ها صندلیهای کمپ را با...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 23
حافظ عصبی به سمتش برگشت و با چشمهایی پر از خشم به او زل زد. - خفه شوو...داره گریه میکنه، نمیبینی؟ امیرعلی بلند شد، از شانه حافظ گرفت و اورا هم بلند کرد. - دارم میبینم ولی به تو چه ربطی داره؟ حافظ خودش را عقب کشید و گفت: به من ربط نداره لابد به تو ربط داره؟ امیرعلی سرش را بالا و پایین کرد و...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 24
سر او عقب رفت و من چشم باز کردم. مات و مبهوت خیره اش بودم، هوا گرگ و میش شده بود و در آن مه غلیظ چشم و ابروی سیاهش تیرهتر دیده میشد. - بریم؟ شوکه شده سر تکان دادم و راه افتادم، هنوز باورم نشده بود چه اتفاقی افتاده و گیجومنگ، جلوتر از او راه میرفتم. وقتی رسیدیم بچهها در حال جمع کردن چادر ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 25
نیلوفر... نیلوفر بیدار شو. صدای نازنین مرا از خواب ناز بیرون کشید. در جایم چرخیدم و از نوری که در چشمهایم میخورد پلکهایم جمع شد. - چیه نازنین؟ - پاشو...مامان گفت پاشی کمک کنی، خاله اینا شام میان. کلافه غر زدم و با صدای نالهواری گفتم: وای خب بیان، یه روزم جمعست نمیذارید بخوابم.... - پاشو...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 26
باصدایی لرزان سلام دادم و نگاهم به زیر افتاد. امیرعلی نیز یقهی پسر را رها کرد و خودش را جمعوجور کرد. هیچوقت در زندگی تا آن حد احساس شرم مرا نبلعیده بود. حاج بابا نزدیک تر آمد و رو به پسر گفت: چیشده جوون؟ پسر که انگار اورا میشناخت با لحنی متملقانه جوابش را داد. - سلام حاج آقا، چیزی نیست... ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 27
با بیطاقتی فراوان برای بار هزارم به ساعت نگاه کردم، قلبم تند تر میزد و انگار درون سینهام جا برایش تنگ بود! اگر کل کلاس را نمیآمدم هم فرقی نداشت، به هر حال من امروز چیزی نفهمیده بودم. بالاخره کلاس تمام شد و هیچ پیامی از او نداشتم. اگر قصد آمدن داشت پیام میداد و این یعنی الان نیامده بود. با ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 28
برای تمام حرفهایش فقط توانستم نگاهش کنم و با جملهی آخرش هزاران پروانه در دلم به پرواز درآمد. کدام دختری دوست نداشت این چنین، مورد علاقهی مرد عزیز زندگیاش باشد؟! از او پرسیدم: اگر تو از دستم بری چی؟ فکر کنم جا خورد و انتظار این حرف از زبانم را نداشت. لحظهای فقط خیرهام بود و بعد جواب داد: اگه...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 29
در تمام دو روزی که گذشت؛ شبها تنها از بالکن اتاقم پنجرهاش را نگاه میکردم و گاهی میدیدمش. اواخر بهمن ماه بود و هوا به شدت سرد شده بود. همیشه در دو ماه آخر سال کار حجره بیشتر بود و تقریبا همهی مردهای خانه از صبح تا عصر به طور کامل در مغازه میماندند. امشب اما تولد محیا بود، از آنجا که پر جمع...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 30
به محض پایان سوالش رنگ از صورتم پرید، سر امیرعلی به سرعت به سمتم برگشت و ناباور نگاهم کرد. سرم را برگرداندم و ملتمس به محیا نگاه کردم که نگاهش به او بود. حافظ هم بدتر هیزم در آتش ریخت و با لحنی جدی گفت: بین خودمون بود، اگر میخواستیم بفهمید صبح شمارم میبردیم. سرم پایین بود و پلک بسته بودم. صدای ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 31
نمیدانم عشق با قلبم چه کرده بود، که اینگونه بی خجالت این حرف را زدم. اما گویا به جانش نشست که با تعجب گفت: کاش زودتر اینو میدونستم. و بعد چشم ریز کرد و پرسید: تویی داری اینارو به من میگی؟ خندیدم و از شرم رو گرداندم، دوباره زیر چانهام را گرفت و سمت خودش برگرداند. - رو نگیر از من. قلبم اطاعت ک...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 32
تا شب خبری نبود و اینبار مانند سری پیش خیالم راحت نبود که محدثه دهان باز نمیکند تا چیزی بگوید. ساعت هفت بود و هیچ خبری در حیاط هم نبود. انگار همه پراکنده بودند و قصد جمع شدن نداشتند. به اتاق برگشتم و سعی کردم درسی که این مدت کامل فراموشش کرده بودم را بخوانم اما، گویا اشتباه میکردم، تمرکزم جمع ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 33
" چندین سال قبل" " راوی؛ دانای کل" خانجون کیسهی نارنگی را به دست چپش داد و کلید را در قفل انداخت. صدای خنده و بازیِ سه نوه عزیزش خانه را برداشته بود. امیرحسین با دیدن کیسهی نارنگی به سمت او دوید و گفت: آخجون، آخجون...خانجون نارنگی بده بخوریم. امیرحافظ و امیرعلی نیز همراه او دویدند و کنار خا...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 34
فردای آن روز محبوبه را از بیمارستان آوردند. همسرش علی نوزادی را درآغوش داشت که ثمره عشق و دومین فرزندشان بود. از در حیاط مستقیم به خانهی حاجبابا رفتند تا بزرگتر خانواده در گوش نوزاد اذان بگوید و برایش اسم بگذارد. همه روی زمین نشستند و نوزاد پیچیده شده لای پتوی عروسکی شکل را به دست پدربزرگش دادن...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 35
"بازگشت به زمان داستان" صدای حاج بابا که با عتاب اورا صدا میزد هم به گوش رسید. - امیرعلی... تا سر حافظ برگشت ضربهی دوم را زد. امیرحسین اورا به زور گرفت و کنار کشید. همه با تعجب نگاه میکردند. انگار باورشان نمیشد که این همان امیرعلی باشد که قبلا هر لحظه با من درحال بحث و جدال بود. عمو به سمتش ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 36
دیگر صدایی نمیشنیدم، تنها صدایی که در سرم پیچیده بود، صدای حاج بابا بود... من؟ زن حافظ شوم؟ چرا برعکس هر دفعه نظرم را نمیپرسیدند؟! تک به تک به اعضای خانواده نگاه کردم، بابا موافقت کرد و عمو هنوز در فکر بود. مامان، زن عمو و عمه باهم صحبت میکردند و نگاه پیروز حافظ و محدثه داشت قلبم را خط خطی می...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 37
سریع سرش را صاف کرد و به عمو نگاه کرد. حاج بابا از جا برخاست و صاف روبرویش ایستاد. - حرفی که زدی رو نشنیده میگیریم، برو بیرون! امیرعلی به ناچار نالید: حاج بابا... - برو بیرون. محکم سرش را به چپ و راست تکان داد. - نمیرم حاج بابا، بذار تکلیفمون معلوم شه. حاج بابا اخم کرد با لحن تندتری جواب داد...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 38
از مقابل چشمهای بهتزدهاش به خانه که برگشتم مستقیم به اتاق رفتم، امیر حسین به دنبالم روانهی اتاق شد و در را بست. از او هم ناراحت بودم، مثلا نامش برادر بود! به جای امیرعلی او باید بر دهان امیر حافظ میکوبید. کنارم روی تخت نشست و نگاهم کرد، کمی سکوت کرد و بعد پرسید: چرا به من نگفتی؟ چه انتظاری...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 39
اول باورم نشد و فقط نگاه کردم. سریع برگشتم، امیرحسین رفته بود و ماشینش نبود. دوباره نگاهش کردم و زمانی که باورم شد همهچیز واقعیست، خودم را در آغوشش انداختم. محکمتر از همیشه مرا بغل گرفته بود و عمیقتر از همیشه سرم را میبویید. من نیز دم عمیقی از عطرش گرفتم و جانم تازه شد. سرم را کمی جابه جا کر...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 40
*** مامان از صبح جوری میدوید و کار میکرد که انگار میهمانان غریبهای هستند که اولین بار است میخواهند به خانهمان پا بگذارند. هیچ چیز را درک نمیکردم، بابا حجره را رها کرده بود و در خانه مانده بود و تازه از بیرون و برای خرید کردن برگشته بود، شیرینی، میوه و انواع وسایل پذیرایی از بهترین نوعشان ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
