لیست کلیه پارتهای رمان امیر بی گزند : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 22
-
رمان امیر بی گزند - پارت 1
به نام خدا؛ صدای جلز و ولز سیب زمینیهای آغشته در روغن محبوب جان از روی بالکنی که در آن نشسته بود شنیده میشد. تکیه اش به پشتی و مثل همیشه زانوی غم بغل گرفته و چانه اش را روی دو دستش گذاشته بود. نگاهش به درخت چنار گوشه ی حیاط افتاد که با مقاومتی ستودنی سعی داشت تمام شکوفههایش را روی شاخه هایش ن...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 2
تمام دیروز را به یاد آوردم، یعنی گفته بود؟! عرق سردی به تنم نشست و قلبم را در دهانم حس می کردم. گویا متوجه حال خرابم شده بود که اخمهایش کمتر شد و لبانش به پوزخند نامحسوسی کج! -دختر چرا خشکت زده؟! صدای مامان بود، به خودم آمدم و گفتم: -جانم مامان کارم داشتی؟ -آره مادر، امیرعلی گفت صدات کنم باهاش ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 3
پشت سرش وارد شدم و با دیدن امیرعلی که با دستش سر حافظ را درون حوض نگه داشته بود هینی کشیدم و کوله ام را رها کردم! محیا هقهق کنان از او میخواست حافظ را رها کند و اوهم که با وجود کوچکتر بودن سن؛ قد و قواره اش از حافظ بلندتر بود و زورش بیشتر ول کن نبود! چهرهاش خشمگین بود. رگِ شقیقهاش برجسته شده ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 4
عصبی به اتاق محیا رفتم. او که با دیدن قیافهی خشمگینم تعجب کرده بود پرسید: - چیشده؟! قیافت چرا این شکلیه؟! کلافه روی صندلی نشستم. - هیچی.. فقط گیر داداش دیوونت افتادم. با تعجب پرسید: امیرعلی؟ قیافهام را بهتزده نشان دادم و گفتم: سواله میپرسی؟! مگه جز امیر علی داداش دیوونهی دیگهای هم داری؟! ش...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 5
آخر شب، هنگامی که همه در کوچه جمع بودیم و مردم میرقصیدند محیا را گم کردم! چشم برگرداندم و دیدم نیست! با او تماس گرفتم و پاسخ نداد. از محدثه پرسیدم و او هم گفت محیا را ندیده. کم کم نگرانی و استرس بر وجودم چیره شد و معدهام جمع شد. محیا سربههوا بود و این غیبتش نشانهی خوبی نداشت. سرچرخاندم و اولی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 6
آدرس آن عوضی را گرفتن از محیا ساده تر از ان چیزی بود که فکر می کردم. صبح گذشت و آدرس را برای امیرعلی فرستادم و از او خواهش کردم به کسی چیزی نگوید. عصر بود که در حیاط نشسته بودیم و امیر علی با زیر چشم نسبتا کبود وارد شد. هر چه از او پرسیدند چه شده چیزی نگفت و فقط تعریف دعوایش با یک مزاحم را کرد! م...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 7
اتاق تاریک شده بود و چشم که باز کردم فهمیدم بیش از حد خوابیدم. از بیرون سر و صدا می امد و ساعت گوشی عدد ۶ بعد از ظهر را نشان می داد. هر چند که از نظر من پاییز؛ به معنای واقعی کلمه؛ پادشاه فصلها بود اما تنها عیبش میتوانست فقط روزهای کوتاهش باشد! بلند شدم و به بالکن رفتم؛ همه در حیاط بودند و عصرا...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 8
امیرعلی کنارم نشست و بدون این که نگاهی کند یا حرفی بزند سیگاری روشن کرد. ناخودآگاه استرس گرفتم. قبلا در برخورد با او راحت بودم و حالا از این که تنها کنارم نشسته بود حال عجیبی داشتم. می دانستم گاهی اوقات سیگار می کشد و عجیب دلم می خواست برگردم و نگاهش کنم اما جلوی خودم را گرفتم. کمی گذشت و گفت: خو...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 9
وقتی بر گشتم محدثه به شکلی مشکوک نگاهم می کرد. شیشه ترشی را گذاشتم و به پذیرایی برگشتم. امیر عباس دمغ بود، امروز روز آخر مرخصیاش بود و فردا به پادگان می رفت. البته چون دوره اموزشیاش تمام شده بود، ادامه خدمتش را در تهران می گذراند. زنگ خانه خورد و امیر حافظ آمد. وارد که شد تعجب کرد و پس از چند ث...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 10
صبح روز بعد زودتر از خواب بلند شدم و به اتاق امیرحسین رفتم. داشت آماده رفتن به سرکارش میشد. مرا که دید لبخندی زدو در حالی که در آینه یقهی لباسش را مرتب میکرد گفت: آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ خندیدم و روی تختش نشستم. - کارت دارم داداش. نگاهش کمی نگران شد و به سمتم برگشت. - چیزی شده؟ خوبی؟ پلک ر...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 11
عصبی از خودم به اتاق رفتم و مقنعه را از سرم کشیدم. صاف ایستادم و دست در موهایم بردم. کلافه پوفی کشیدم و حرفم در سرم چرخید. "چه حرف مزخرفی بود که از دهنم بیرون اومد؟" تند نفس می کشیدم و خودخوری میکردم. حتما از خودش میپرسید و میفهمید که حسودی کردم. مامان صدایم زد و پایین رفتم. - نیلوفر مامان،حا...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 12
مبهوت نگاهش کردم، واقعا این طور راجع به خودش فکر می کرد؟ من چشم دیدن او را نداشتم؟! آه امیر علی...اگر می دانستی در دلم چیست! کف دستش را دوباره روی فرمان کوبید و با همان صدای بلند ادامه داد: - همه واسه تو مهربون بودن، کی تو رو زجر می داد و اخلاقش گه بود؟! امیر علی... همه حواسشون بود که تو اذیت نش...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 13
**** جواب سوال آخر را هم نوشتم و بیرون زدم. محیا هم چند دقیقه پیش امتحانش را داده بود. خدا را شکر که امتحان را خوب داده بودم. به سمت حیاط رفتم و تا از در سالن بیرون زدم، سوز سرما به صورتم خورد و زیپ کاپشنم را تا آخر بالا کشیدم. محیا از دور دست تکان داد و به سمتش رفتم. مرا که دید، چشمی روی سرتاپا...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 14
**** فرم ثبتنام را به متصدی پذیرش آموزشگاه دادم و بیرون زدم. امتحاناتم امروز تمام شده بود و بالاخره پس از چند ماه وقفه امروز تنبلی را کنار گذاشته و برای ادامه کلاس زبانم ثبت نام کرده بودم. برای تاکسی دست تکان دادم و سوار شدم. به فکر چند وقت گذشتهام بودم و دائم یادم میآمد که قلبم چگونه برایش ر...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 15
سکوت کرده بودم و هر لحظه که میگذشت بیشتر از حرفهایی که زده بود شوکه می شدم. آرام نگاهش کردم و به اویی که هنوز داشت صحبت می کرد گفتم: حافظ...خواهش می کنم ادامه نده. آرام پلک زد و آرام هم پرسید: چرا؟ سرم را پایین انداختم. - میشه منو ببری خونه؟ صدایش دلخور به گوشم رسید. - بهم بگو چرا؟ ساکت ماندم و...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 16
همین که از در وارد شدم محدثه را پشت در حیاط دیدم. لبخندی مصنوعیای زد و گفت: کلاس اضافه داشتی نه؟ صدایش را آرامتر کرد: یا دروغ گفتی؟ زیادی پررو شده بود. - بر فرض که دروغ گفته باشم، که چی؟ انتظار این رویِ دیگرم را نداشت. - فک نکنم بخوای بقیه بفهمن دو ساعتو با امیرعلی پیچوندی! آنقدر حرصم گرفته بود...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 17
هر چقدر سعی میکردم نگاههای امیرعلی و سکوت حافظ را نادیده بگیرم و مغزم را آرام کنم نمیشد. وسط بحث بودیم و بچهها داشتند برنامهی یک بیرون رفتن دیگر را میچیدند. محدثه رو به محیا که کنار امیرعلی نشسته بود گفت: محیا یه کم برو اونور اینجارو بهش نشون بدم. من نمیدانم؛ آدم دیگری نبود که او فقط میخ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان امیر بی گزند - پارت 18
رد لمسش روی صورتم هنوز حس میشد! دست به سمت قلبم بردم و ناخوداگاه لباسم را چنگ زدم، او رفته بود و من... نمیدانم چقدر طول کشید تا به خودم بیایم. به اتاق رفتم و ساعتها فکر کردم. مگر یک لمس ساده تا چه حد می تواند با قلب آدم بازی کند که من این گونه عنان از کف داده بودم؟! دمدمه های صبح بود که بعد ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان امیر بی گزند - پارت 19
به زور چند لقمه فرو بردم و نصف غذایم ماند. لیوان برداشتم تا آب بریزم که امیرعلی دست حافظ را که برای برداشتن پارچ دراز شده بود پس زد و در حالی که نگاه غضبناکش را به او دوخته بود خودش برایم آب ریخت. با ترس به بقیه نگاه کردم تا ببینم کسی حواسش بوده یا نه که خدارا شکر همه در حال خوردن بودند. امیرحاف...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان امیر بی گزند - پارت 20
(زمان حال) در تمام مدتی که از آن اتفاق گذشته بود بارها و بارها فکر کرده بودم. اگر...اگر...اگر... هزاران اگر مغزم را می جوید! مانند مردهای بودم که به زور درون جسمی زنده نگهش داشته بودند. به اندازه کافی زجر کشیده بودم و زجر داده بودم، دیگر کافی بود... لباس پوشیدم و وارد حیاط شدم، تا مرا دید از...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
- 1
- 2
