امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت سی :
به محض پایان سوالش رنگ از صورتم پرید، سر امیرعلی به سرعت به سمتم برگشت و ناباور نگاهم کرد. سرم را برگرداندم و ملتمس به محیا نگاه کردم که نگاهش به او بود.
حافظ هم بدتر هیزم در آتش ریخت و با لحنی جدی گفت: بین خودمون بود، اگر میخواستیم بفهمید صبح شمارم میبردیم.
سرم پایین بود و پلک بسته بودم. صدای نفسهای تند امیرعلی به گوشم میرسید و دستانم شروع به لرزیدن کرده بود.
محدثه که انگا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
😍♥️🤌
۶ روز پیشدلارام
3😍😍🥰🥰الان اینجوریم با این پارت این لحظه های اخر😊😊
۱ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
💋💋♥️♥️
۶ روز پیشلیلا
1خیلی قشنگ نوشتی صبا جون امیدوارم عشقشون پایدار بمونه وهمینجوری قشنگ
۱ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دلم♥️
۶ روز پیشمینو
0عشق پاک قشنگ ترین هدیه ی خداست،از خدا برای همه ی بنده هاش آرزومیکنم چون آرامش میده به انسان
۱ هفته پیشلیلا
2فکر کنم حافظ فهمید واز این به بعد اونو محدثه حسابی موش بدونن
۱ هفته پیشسرو
3وای دخترمون راه افتاد باریکلا
۱ هفته پیشمهسا
3چه عشقولانه قلبم اکلیلی شد 🥰😍😍
۱ هفته پیشراز
3اووه عشقولانه هاشون چقد قشنگه
۱ هفته پیشرویا
3دستت طلا صبا جون
۱ هفته پیشرویا
3به به لیلی و مجنون اخر روشون باز شد و چه دل و قلوه ای هم میدن بدجنسا😂😅
۱ هفته پیشهناسه
3تازه داره عاشقانه هاشون شروع میشه. ببینم کجا بینشون شکرآب شده تا برم آشتیشون بدم
۱ هفته پیشZ.k
3سپاس فروان برای پارت زیبا🤩🤩 ای نیلوفر شیطون بی پروا شدی😉 دستشو میگیری🙃😍😍
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Darya
0ووی ننه چقدر این دو تا گوگولین ❤️😍