پارت سی و ششم :

دیگر صدایی نمی‌شنیدم، تنها صدایی که در سرم پیچیده بود، صدای حاج بابا بود...
من؟ زن حافظ شوم؟ چرا برعکس هر دفعه نظرم را نمی‌پرسیدند؟!
تک به تک به اعضای خانواده نگاه کردم، بابا موافقت کرد و عمو هنوز در فکر بود.
مامان، زن عمو و عمه باهم صحبت می‌کردند و نگاه پیروز حافظ و محدثه داشت قلبم را خط خطی می‌کرد.
محیا ناراحت سر به زیر انداخته بود و امیرعلی.... کم مانده بود گریه کند!
شان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیرعلی در رمان امیر بی گزند امیرعلی
تصویر شخصیت امیرعباس در رمان امیر بی گزند امیرعباس
تصویر شخصیت محیا در رمان امیر بی گزند محیا
تصویر شخصیت امیرحافظ در رمان امیر بی گزند امیرحافظ
تصویر شخصیت نازنین در رمان امیر بی گزند نازنین
تصویر شخصیت محدثه در رمان امیر بی گزند محدثه
تصویر شخصیت امیرحسین در رمان امیر بی گزند امیرحسین
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان امیر بی گزند نیلوفر
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    الهی بگردم چرا هیچکس بلند نمیشه از این بچه دفاع کنه اخی الهی بگردم چقدر سخته واسه نیلوفر همه اینارو مجبوره ببینه و نمیتونه هیچکاری بکنه کاش یکم مثل این محدثه پرو بود صد درصد محدثه هم ب نام امیر علیه

    ۶ دقیقه پیش
  • زهرا

    0

    بمیرم برا دل امیرعلی🥹صباجون توهم دقمون دادی .کاش هرروز می تونستی پارت بزاری واقعا رمانت عالیه من حرص میخورم که نمیتونم زیادبخونمش .پارت پارت آخه این حق ما نیسست واقعاا

    ۳۸ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️