امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت سی و ششم :
دیگر صدایی نمیشنیدم، تنها صدایی که در سرم پیچیده بود، صدای حاج بابا بود...
من؟ زن حافظ شوم؟ چرا برعکس هر دفعه نظرم را نمیپرسیدند؟!
تک به تک به اعضای خانواده نگاه کردم، بابا موافقت کرد و عمو هنوز در فکر بود.
مامان، زن عمو و عمه باهم صحبت میکردند و نگاه پیروز حافظ و محدثه داشت قلبم را خط خطی میکرد.
محیا ناراحت سر به زیر انداخته بود و امیرعلی.... کم مانده بود گریه کند!
شان
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

دلارام
0الهی بگردم چرا هیچکس بلند نمیشه از این بچه دفاع کنه اخی الهی بگردم چقدر سخته واسه نیلوفر همه اینارو مجبوره ببینه و نمیتونه هیچکاری بکنه کاش یکم مثل این محدثه پرو بود صد درصد محدثه هم ب نام امیر علیه