امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت بیست و ششم :
باصدایی لرزان سلام دادم و نگاهم به زیر افتاد. امیرعلی نیز یقهی پسر را رها کرد و خودش را جمعوجور کرد. هیچوقت در زندگی تا آن حد احساس شرم مرا نبلعیده بود.
حاج بابا نزدیک تر آمد و رو به پسر گفت: چیشده جوون؟
پسر که انگار اورا میشناخت با لحنی متملقانه جوابش را داد.
- سلام حاج آقا، چیزی نیست...
و با نگاهی به امیرعلی ادامه داد:همه میدونن بین تمام نوههاتون فقط ایشونه که مشکل
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مهسا
0ای وای نکنه حاج بابا بخاد زودتر حافظ و نیلوفر رو بفرسته خونه بخت تا امیرعلی دیگه کم گیر بده نیلو