پارت بیست و ششم :

باصدایی لرزان سلام دادم و نگاهم به زیر افتاد. امیرعلی نیز یقه‌ی پسر را رها کرد و خودش را جمع‌وجور کرد. هیچ‌وقت در زندگی تا آن حد احساس شرم مرا نبلعیده بود.
حاج بابا نزدیک تر آمد و رو به پسر گفت: چی‌شده جوون؟
پسر که انگار اورا می‌شناخت با لحنی متملقانه جوابش را داد.
- سلام حاج آقا، چیزی نیست...
و با نگاهی به امیرعلی ادامه داد:همه می‌دونن بین تمام نوه‌هاتون فقط ایشونه که مشکل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیرعلی در رمان امیر بی گزند امیرعلی
تصویر شخصیت امیرعباس در رمان امیر بی گزند امیرعباس
تصویر شخصیت محیا در رمان امیر بی گزند محیا
تصویر شخصیت امیرحافظ در رمان امیر بی گزند امیرحافظ
تصویر شخصیت نازنین در رمان امیر بی گزند نازنین
تصویر شخصیت محدثه در رمان امیر بی گزند محدثه
تصویر شخصیت امیرحسین در رمان امیر بی گزند امیرحسین
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان امیر بی گزند نیلوفر
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    ای وای نکنه حاج بابا بخاد زودتر حافظ و نیلوفر رو بفرسته خونه بخت تا امیرعلی دیگه کم گیر بده نیلو

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    کمی صبر کنید♥️

    ۲ هفته پیش
  • سرو

    0

    حافظ نخود هر آش تو چکار داری پسره ی پرو

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    😍😍

    ۲ هفته پیش
  • Z.k

    0

    خوب چکار کنه امیر علی غیرتی بچه ام 🥺

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️