امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت بیست و چهارم :
سر او عقب رفت و من چشم باز کردم. مات و مبهوت خیره اش بودم، هوا گرگ و میش شده بود و در آن مه غلیظ چشم و ابروی سیاهش تیرهتر دیده میشد.
- بریم؟
شوکه شده سر تکان دادم و راه افتادم، هنوز باورم نشده بود چه اتفاقی افتاده و گیجومنگ، جلوتر از او راه میرفتم.
وقتی رسیدیم بچهها در حال جمع کردن چادر بودند. محیا با نگرانی به سمتم آمد و پرسید: خوبی؟!
و من باز فقط سر تکان دادم.
حافظ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
فدات شم رویا جانم😍
۱۱ دقیقه پیشسرو
1جایش را امیر بی گزند گرفت واقعا عالیه دختر من سه تا رمان ازت میخونم سه تاشم متفاوت قلمت مانا گلم
۱ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم سرو قشنگم😍♥️
۲۳ دقیقه پیشستاره
0ایوول عاالی بود😍😍
۳۰ دقیقه پیشرویا
0عالی وقتی شروع به خوندن می کنی اینقدر غرق میشی نمیدونی کی تمام شد ممنون پارت هارو زود به زود بذارین
۴۶ دقیقه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم رویا جانم😍
۳۱ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

رویا
0دستت طلا عزیزم بهترینی رومانات بی نظیرن ادمو با خودشون میبرن یه دنیای دیگه 😍