پارت بیست و چهارم :

سر او عقب رفت و من چشم باز کردم. مات و مبهوت خیره اش بودم، هوا گرگ و میش شده بود و در آن مه غلیظ چشم و ابروی سیاهش تیره‌تر دیده می‌شد.
- بریم؟
شوکه شده سر تکان دادم و راه افتادم، هنوز باورم نشده بود چه اتفاقی افتاده و گیج‌و‌منگ، جلوتر از او راه می‌رفتم.
وقتی رسیدیم بچه‌ها در حال جمع کردن چادر بودند. محیا با نگرانی به سمتم آمد و پرسید: خوبی؟!
و من باز فقط سر تکان دادم.
حافظ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    0

    دستت طلا عزیزم بهترینی رومانات بی نظیرن ادمو با خودشون میبرن یه دنیای دیگه 😍

    ۱۳ دقیقه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    فدات شم رویا جانم😍

    ۱۱ دقیقه پیش
  • سرو

    1

    جایش را امیر بی گزند گرفت واقعا عالیه دختر من سه تا رمان ازت میخونم سه تاشم متفاوت قلمت مانا گلم

    ۱ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ممنونم سرو قشنگم😍♥️

    ۲۳ دقیقه پیش
  • ستاره

    0

    ایوول عاالی بود😍😍

    ۳۰ دقیقه پیش
  • رویا

    0

    عالی وقتی شروع به خوندن می کنی اینقدر غرق میشی نمیدونی کی تمام شد ممنون پارت هارو زود به زود بذارین

    ۴۶ دقیقه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ممنونم رویا جانم😍

    ۳۱ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️