پارت یک :

به نام خدا؛
صدای جلز و ولز سیب زمینی‌های آغشته در روغن محبوب جان از روی بالکنی که در آن نشسته بود شنیده میشد.
تکیه اش به پشتی و مثل همیشه زانوی غم بغل گرفته و چانه اش را روی دو دستش گذاشته بود.
نگاهش به درخت چنار گوشه ی حیاط افتاد که با مقاومتی ستودنی سعی داشت تمام شکوفه‌هایش را روی شاخه هایش نگه دارد
پوزخند زدو در دل گفت: "حتی اونم سعی میکنه!"
پوزخندش خشکید، نگاه غمگینش سرد شد و بلند تر گفت: اما تو نکردی...تو نکردی...بی عرضه تو نکردی...
و بازهم صدای گریه اش را با گذاشتن سر بر زانوانش خفه کرد.
حسرت به مانند موریانه ای ذره ذره درحال خوردن روح و جسمش بود.
از او دیگر چه چیزی بر می آمد؟ به جز گریه!
به جز جسم نحیفی که هرروز به انتظار مینشست تا اورا ببیند؟
از او چه چیزی بر می آمد وقتی دیگر حتی نگاهش هم نمی کرد؟
زمانی که باید می ایستاد و مقاومت می‌کرد، نکرده بود.
نکرده بود و حالا اینگونه زار زدنش و به زانو در آمدنش را حقش می‌دانست!
دلش مانند هرروز گذشته در این یک سال به گذشته پر کشید و سعی کرد یادش بیاورد اولین باری که اورا به یاد داشت کی بود؟
اولین باری که اورا دیده بود نه، اولین باری که اورا یادش می آمد کی بود؟
در میان تقلاهای پس ذهنش پسر بچه ای را به یاد می آورد؛ لاغر اندام و قد کوتاه تر از تمام همسن هایش. موهایش لخت و سیاه دورش را گرفته بود و چتری‌هایش مانند نقابی بر روی پیشانی‌اش ریخته بود. چشم‌های تیره و سیاه پسرک به او دوخته شده بود و دستش به سوی او دراز...
اصرار میکرد که با او به زیرزمین ترسناک پایین خانه حاج بابا برود و قایم شود تا امیر عباس آن‌هارا پیدا نکند.
او که اما از زیرزمین پایین خانه وحشت داشت و فکر می کرد هیولای پنهان شده در زیرزمین قصد خوردنشان را دارد با تکان دادن سر محکم میگفت "نه!"
یا شاید هم آن موقعی بود که میخواست از پله های خانه پایین بیاید و نمی توانست، او آمد و دستش را گرفت و پایین برد!
برای به یاد آوردن اولین بار مدتها فکر کرده بود اما نمی دانست کی اولین بار محسوب می شده؟ او اما همیشه می گفت اولین بارِ نیلوفر را خوب به خاطر دارد.
می گفت نوزاد زشت و سرخ رنگی بوده که مدام گریه می کرده!
و وقتی برای اولین بار نیلوفررا به بغلش داده بودند ترسیده بوده آب شود و از دستانش بر زمین بریزد!
نیلوفر غمگین و ناراحت دائم با خودش می‌گفت: چه بد که ندیدم نوزادیِ اورا، و چه بدتر که اولینش یادم نمی‌آمد!
"نیلوفر"
غرق در گذشته‌های دور بودم و اشک‌هایم با سوز هوا روی گونه‌هایم خشکیده بودند.
دست نوازشگری بر روی شانه‌ام نشست و من بدون سر بلند کردن هم می‌دانستم که چه کسیست.
بدون حرف کنارم نشست و نگاهم کرد.
گیسوان بافته شده‌ام را در دست گرفت و در سکوت به آنها خیره شد.
واقعا اگر محیا نبود چه می کردم؟!
سرم را بلند کرده و به او نگاه کردم، چقدر چشم‌هایش شبیه او بودند!
هنوز بوی تن اورا از محیا حس می کردم و او تنها منبع آرامشم در نبود او بود.
-محیا؟
-جانم؟
-ساعت چنده؟
-نزدیکای پنج.
-به نظرت امروز باهام حرف می زنه؟
صدای آه کشیدن محیا و سکوتش به من میگفت "نه."
مدت‌ها بود که به انتظار او حوالی ساعت پنج عصر چشم به در حیاط و گوش به صدای زنگش می‌سپردم.
حتی اگر یک کلمه حرف نمی زد...حتی اگر در چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد...
صدای زنگ در را که شنیدم دویدم.
درب را گشودم و با سلام کوتاهی به عمو و بابا به پشت سرشان چشم دوختم.
پشت سر آنها وارد شد و نگاه کوتاهی انداخت و رفت.
مات او بودم و نگاهم از پشت سر اورا بدرقه می کرد!
محیا که خشک شدنم را دید دوباره با چشمانی غمبار به سمتم آمدو و مرا به اتاقم برد.
کار هر روزم همین بود، به طرز عجیبی پس از دیدنش ساکت می شدم و چندین ساعت به چشمهایش فکر می کردم!
عشق چه چیز عجیبی بود که یک نفر را اینگونه از پای می انداخت؟
قلبم درون سینه‌ام سنگینی می کرد، باز به بالکن پناه بردم و به پرده ی کشیده‌ی اتاقش زل زدم.
همه ی اهالی خانه عجیب نگاهم می کردند؛
و عجیب‌تر از قبل کاری به من نداشتند!
چشمانم به حوض وسط حیاط خیره ماند و باز دلم به گذشته ها پر کشید...
.
.
.
دور حیاط می دویدم و دامن چین‌دار قرمز رنگم به روی پایم می‌رقصید.
محیا به دنبالم بود و صدای توبیخ‌گرانه همیشه بلند خانجون به گوش میرسید:
-صد دفعه گفتم ندویید دور حیاط، سرتون گیج میره می خورید زمین عیب بر میداریدا!
بلندتر خندیدم و با صدای استپ گفتن محدثه نفس زنان ایستادم.
صدای قربان صدقه رفتن های عمه بلند شدو گفت:
-قربون چشاتون برم بیاید عصرونه بخوریم،
محیااااا... پسرارو از کوچه صدا کن.
با لذت بر سر تخت نشستم و همین که دست به سمت هندوانه‌ی سرخی که نشانش کردم بردم، باز صدای توبیخ‌گرانه خانجون بلند شد:
-نیلوفر،مگه دستاتو شستی بالام؟
هوفی در دل کشیدم به کنار حوض رفتم و سرسری دست‌هایم را شسته و برگشتم.
هندوانه را بر داشتم و با دقت تخم‌های رویش را جدا کردم.
"آخر چه کسی گفته بود که هندوانه انقدر تخم داشته باشد؟"
با لذت به هندوانه سرخم نگاه کرده و تا به سمت دهان بردم دستی آن‌را گرفت و در دهانش چپاند!
مات شده و عصبی به اویی نگاه کردم که بیخیال، هندوانه‌ای که آن همه برای جدا کردن تخم‌هایش زحمت کشیده بودم را، در دهانش چپانده بود و با لذت مرا می‌نگریست...
عصبی شده به سمتش هجوم برده و به شکمش مشت میزدم! اومیخندید!
-خب حالا یه تیکه هندونه بود دیگه!
-هندونه من بود،دوساعت تخماشو جدا کرده بودم
صدای خنده‌ی امیرعباس از آن‌طرف عصبی‌ترم کرده بود، به سمت او رفتم، اورا هم مشت زدم و با غیض به آن دویی که با لذت مرا می‌نگریستند نگاه کردم.
صدای امیر حافظ را شنیدم که میگفت:
-ولش کن اونو بیا من دارم برات جدا میکنم!
و در حالی که اخرین تخم روی هندوانه را هم کنار میزد گفت: -آهااا بیا .... و چنگال را به سمتم گرفت!
چشم و ابرویی نشان اودادم و هندوانه را از امیر حافظ گرفتم و با لذت مشغول خوردن شدم.
با قیافه‌ی منزجر شده‌ی امیرحسین که رو به امیر حافظ بود خنده ام گرفت!
-اه اه، حافظ حال آدمو به هم میزنی...
و بعد در حالی که ادای امیر حافظ را در می اوردمیگفت: بیا تخماشو برات جدا کنم!
خانجون خندید و گفت: یکی‌ام تو شماها عین آدمی‌زاد رفتار میکنه مسخره‌‌ش کنید!
زن عمو خندید و صدای امیر علی که حالا کمی از طرفداری خانجون عصبی به نظر میرسید به گوش رسید:
-آدمی‌زادی نیست که خانجون!
و با چشم غره به امیر حافظ خیره شده.
-خاله‌زنک بازیو خود شیرینیه!
امیرحافظ از تخت بلند شد و گفت:
-من خاله زنکم؟
اره تو خاله زنکی!
دست به یقه‌ی او برد و تا خواست به عقب هولش دهد صدای زن عمو بلند شد:
عه، امیرحافظ....بسه دیگه!
امیرعلی...توام ساکت شو!
مثلا برادرید خجالت بکشید همش دعوا همش دعوا!
همیشه همین بودند، پسران خانواده‌ی کریمی که یک سره با هم دعوا می‌کردند و صدایشان همیشه ی خدا بلند بود.
من، محیا و محدثه به هم نگاه کردیم و خواستیم باز به بازی برگردیم؛ که صدای در بلند شدو امیر عباس در را باز کرد.
پشت بندش حاج‌بابا عمو و بابا وارد شدند.
همگی برخاستیم و انگار به صف شده باشیم رو به آن ها سلام دادیم.
حاج بابا که گویی دنیا در نوه‌هایش خلاصه شده با لذت لبخند زدو جوابمان را داد.
برای حاج بابا دو چیز مهم بود انگار....
اول نوه‌هایش....و دوم آبرویش پیش در و همسایه....
نگاهم به تسبیح دانه درشت کهربایش افتاد!
گویا گزینه ی سومی هم بود!
تسبیح کهربایش هم برایش مهم بود....
همان تسبیحی که اگر پسر ها اشتباه می‌کردند روی دستشان فرود می‌آمد.
آن‌روزها همه چیز قشنگ تر بود.
تابستان بود و من و محیا برای کلاس پنجم اماده می‌شدیم و محدثه برای کلاس سوم!
خواهر بخت‌برگشته من هم که ته‌تغاری نوه‌ها بود؛ هنوز مدرسه نمیرفت.
آن شب شام را خوردیم و خندیدیم.
لذت بخش بود نه؟!
حاج کریمی و دو پسرش و تک دخترش در یک خانه زندگی می کردند
در یک خانه که نه؛ خانه ها جدا بود اما در یک حیاط !
از در ورودی که می‌امدی حیاط مستطیل شکل، که حوض آبی رنگ وسط آن به عنوان اولین چیز چشمت را می‌گرفت دیده میشد.
روبه‌رو خانه حاج بابا بود، کنارش با یک در ورودی دیگر خانه عمه.
خانه ما سمت راست حیاط بود و خانه ی عمو هم سمت چپ حیاط!
عمو رضا بزرگ‌ترین فرزند حاج بابا بود، پدر من دومین و عمه خانم مهربانم سومین فرزندش!
حاج‌‌بابا به ما که نوه‌هایش بودیم می گفت:
"پسر سقف و ستون خانه است و دختر نور آن!"
نام تمام مارا خودش گذاشته بود و انگار که می‌خواست، نشانی باشد بر کریمی بودن پسران خانواده، بدون استثنا نام تمام نوه های پسر را با امیر آغاز کرده بود.
عموجان؛ امیر حافظ،امیرعلی و محیا را داشت.
پدر من؛ امیر حسین برادرم، من و نازنین کوچکم را.
و عمه خانم نیز؛ امیر عباس و محدثه را.
آن‌روزها، خانه‌ام را دوست داشتم و اهالی خانه را بیشتر!
"گذشته"
با چند ضربه به در خانه عمو کوبیدم و با صدای بلند صدا زدم:
-محیااا....محیااا....
اندکی طول کشید تا درب باز شود.
به جای محیا چهره حافظ جلوی چشمانم نقش بست و با لبخندی بر صورت گفت:
-چی میخوای گیسو کمند؟!
خنده‌ام گرفت از لقبی که بر رویم گذاشته بود، این اواخر به خاطر موهای بلندم گیسو کمند صدایم می زد.
-با محیا کار دارم،میخوایم بریم لباس فرممونو بگیریم.
-داشت آماده می شد، الان میاد،صبر کنید من ببرمتون.
چهره‌ی محیا از پشت سر حافظ معلوم شد و با تکان دادن سر به من اشاره می کرد "نه!"
-نه خودمون می ریم آخرین روزای تعطیلاته، دورم نیست دوتا خیابون بالاتره.
امیرحافظ کمی دیگر اصرار کرد و بالاخره قانع شد.
اواخر شهریور بود و هوا حسابی گرم. من و محیا برای رفتن به سال آخر دبیرستان آماده می شدیم.
از کوچه که بیرون زدیم محیا گفت:
-وای نیلوفر بیا بعدش بریم من پنج دقیقه نیما رو ببینم!
ترس تمام وجودم را گرفت، این دختر از هیچ چیز نمی ترسید؟!
با وجود آبرو و اعتبار حاج بابا و پسران خانواده که همیشه‌ی خدا سر و کله‌ی حداقل یکی از آنها پیدا می‌شد؛ محیا واقعا سر نترسی داشت.
با همان ترسِ در چشمانم نگاهش کردم و گفتم:
-محیا مزخرف نگو،اگر یکی ببینه چی؟
-کی میخواد ببینه؟ همه الان سر کارن امیرحافظم که دیگه بیرون نمیاد.
به امید این که بعد از گرفتن لباس ها پشیمانش کنم گفتم:
-حالا بذار اول بریم کارمونو بکنیم بعد تصمیم بگیر.
با دیدن لباس‌های فرم سال آخر دبیرستان ذوق زده شده و به پارچه‌ی سرمه‌ای رنگش چشم دوختم!
لباس هارا برداشتیم و بیرون زدیم.
گویی محیا قصد بیخیال شدن نداشت و در نهایت از او اصرار و از من انکار با دست‌هایی که به وضوح می‌لرزیدند و قلبی که باشدت بر سینه‌ام می‌کوبید؛ راهی پارک سر محل شدیم و به انتهای آن رفتیم.
محیا با پیامی به نیما از قبل برای دیدارش هماهنگ کرده بود.
بالاخره رسیدیم و من با فاصله‌ای تقریبا زیاد از آن‌ها ایستادم. با وحشت، معده‌ای جمع شده از استرس و بدنی که تماما چشم شده بود، اطراف را می‌پاییدم.
پنج دقیقه گذشته بود و انگار، محیا قصد تمام کردن قرار مزخرفش را نداشت.
نزدیک‌تر رفته و کنارش ایستادم و از او خواستم تمامش کند تا برویم.
تا خواست جواب بدهد چشمانم خیره به کمی دورتر شد...
قلبی که با شدت بر سینه می کوبید خاموش شد!
صدایم با بهت و خفه از گلویم خارج شد:
-امیر علی....
صدا زدم اما انگار دیر بود برای کاری کردن!
او مارا دیده بود و پا تند کرده، به سمت ما می‌آمد!
محیا با رنگی پریده و صدایی لرزان رو به نیما گفت:
-نیما بروو....داداشمه برو!
حق‌هم داشت وحشت کند! چه کسی بود که نداند برادر کوچک‌ترش؛ به شر به‌پا کردن و اعصابِ نداشته‌اش معروف بود؟!
پسر بخت‌برگشته که به شدت ترسیده بود، بدون این که برگردد و پشت سرش را نگاه کند پاتند کرد و دوید!
امیرعلی نیز با دویدن او دوید اما؛ نیما سوار موتور شد و فرار کرد.
شاید در تمام عمرم هیچ وقت آنقدر نترسیده بودم!
نفس‌نفس زنان و با چشم‌های برزخی به سمت ما برگشت.
من و محیا نگاهمان را بر زمین دوخته بودیم و محیا آشکارا می لرزید.
طوری که، هر آن احتمال می‌دادم پخش زمین شود!
جرات کرده و سر بلند کردم.
از چشمهایش آتش می بارید!
-چه غلطی داشتید می کردید؟
صدای داد بلندش رعشه بر تنم انداخت!
از ترس سکوت کرده بودیم و صدایمان در نمی‌آمد!
بار دیگر داد زد و گفت:
-با توام محیا؟
بغض محیا ترکید و بلند بلند گریه کرد. تمام تنش داشت می‌لرزید.
دلم برایش سوخت و در یک لحظه بی فکر گفتم:
-من گفتم بیایم!
نگاه مات شده‌اش را به من دوخت و چشمانِ سیاه‌رنگش تنگ شد. ادامه دادم:
-من قرارو هماهنگ کردم،من مجبورش کردم اون تقص...
با غلظت تمام در کلامش، حرفم را برید و گفت:
تو غلط کردی!
اگر امیرحافظ بود جسارت همچین کاری را نداشتم و از او شرمم می شد.
اما امیرعلی...
مدت‌ها بود برخوردمان کم‌تر شده بود و همان صحبت‌های معمولی کوتاه هم، سرد و خشک می گذشت!
-چی با خودت فکر کردی که همچین غلطی کردی؟
دست پیش را پس گرفته و گفتم:
-کاریه که شده دفعه بعد محیارو نمیارم!
طوری از جا جهید که گویی شمشیرش زده بودند.
یک قدم فاصله را طی کرد و بازویم را اسیر پنجه‌های بزرگش کرد!
-یه بار دیگه بگو چه زری زدی؟!
در چشم بهم‌زدنی تمام جسارتی که جمع کرده بودم از بین رفت و ترس جایش را گرفت. چه میرغضبی شده بود!
تا به حال اورا آنقدر عصبانی ندیده بودم...
سکوتم را که دید ادامه داد:
-بلبل زبون شدی باز؟!
که دفعه بعد؟!
چهره‌اش سخت شد؛ بازویم را محکم تر فشردو ناله‌ام را بلند کرد.
با فکی قفل شده و صدای وحشتناکی غرید:
مگه دفعه بعدی هم هست؟!
فکر کردی چون تویی کاری به کارت ندارم؟!
عجب غلطی کرده بودم که فکر کردم او گزینه بهتری از امیرحافظ است.
بغض گلویم را فشرد. سر بلند کرده و در چشمانش نگریستم.
چشم‌هایش تکان واضحی خوردند و کمی بعد، با حرکتی محکم دستم را به عقب پرت کرد.
محیا که احساس عذاب وجدان می کرد سمتم آمد و چشم‌های پر اشکش را به من دوخت.
-راه بیفتید تا تکلیفتونو معلوم کنم!
با قدم‌هایی آهسته جلوتر از او راه افتادیم و در تمام مسیر به این فکر کردم که اگر به کسی بگوید بی‌چاره می‌شوم‌.
باید کاری می کردم!
محیا به سکسکه افتاده بود و رد اشک‌هایش روی صورتش مانده بود.
از او خواستم تا اشک‌هایش را پاک کند تا اهالی خانه متوجه نشوند.
به پشت در که رسیدیم به سمت امیر علی برگشتم و ایستادم، همچنان با اخم نگاهم میکرد. گفتم؛
-تورو جون هر کی دوست داری به کسی نگو...
ازت خواهش میکنم امیرعلی!
نفسِ عمیقی کشید.
چند بار پلک زد و نگاهم کرد.
سپس بدون این که چیزی بگوید وارد حیاط شد و به سمت خانه رفت.
تمام شب را از شدت استرس لب جویدم و هنگام خواب که شد خیالم راحت تر شد که تنبیهی در کار نبود.
انگار نگفته بود.
***
- نیلوفر...نیلوفر...
صدای محبوب جان مادرم از پایین شنیده میشد.
به سختی، از جایِ نرمم جدا شدم. صورتم را شستم و وارد حیاط که شدم، قیافه‌ی برزخی امیر‌علی را دیدم!
خواب از سرم پرید...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    خوبه توضیح دادی آخه برام جای سوال بود که چرا همه ی پسرها اسمشون با امیر شروع میشه

    ۳ ساعت پیش
  • سرو

    0

    چه شروع نفس گیری داشت این رمان صبا جون معرکه بود خدایی

    ۳ ساعت پیش
  • ماه

    1

    وای این رماانت🔥👌🏼

    ۱ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    تو کدوم مخاطب عزیزم بودی؟؟

    دیروز
  • Darya

    0

    واای عزیزم دستت طلا بازم یه شاهکار دیگه ❤️👏

    ۳ روز پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    دریای قشنگم تو به من لطف داری🥲🫂

    ۲ روز پیش
  • Z.k

    0

    با همین پارت اولی که خوندم میشه به عالی بودن رمان امتیاز داد چون به شما وقلمت اطمینان کامل دارم صبا جان 🥰🥰

    ۷ روز پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    تو به من لطف داری عزیز دل. ممنونم ازت😍😍

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️