پارت یازده :

عصبی از خودم به اتاق رفتم و مقنعه را از سرم کشیدم. صاف ایستادم و دست در موهایم بردم. کلافه پوفی کشیدم و حرفم در سرم چرخید.
"چه حرف مزخرفی بود که از دهنم بیرون اومد؟"
تند نفس می کشیدم و خودخوری می‌کردم.
حتما از خودش می‌پرسید و می‌فهمید که حسودی کردم.
مامان صدایم زد و پایین رفتم.
- نیلوفر مامان،حافظ جلوی در کارت داره.
تازه به خانه رسیده بودم و با گندی که زده بودم حوصله‌ی ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Z.k

    0

    ای وای یک لحطه بغضم گرفت برای امیر علی 🥹

    ۷ روز پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    مونده تا برای امیرعلی بغض کنید!!!!

    ۵ روز پیش
  • Darya

    0

    تو را خدا نگو 💔😥

    ۴ روز پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    هعی...دریا!

    ۳ روز پیش
  • سرو

    0

    بااین حرفات فقط ته دل مارو خالی میکنی نذار از همین پارتهای اول آرزوی مرگ داشته باشیم برای بچه های داستان😂

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    نه اصلا اینجوری نیست!😅😅

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️