امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت یازده :
عصبی از خودم به اتاق رفتم و مقنعه را از سرم کشیدم. صاف ایستادم و دست در موهایم بردم. کلافه پوفی کشیدم و حرفم در سرم چرخید.
"چه حرف مزخرفی بود که از دهنم بیرون اومد؟"
تند نفس می کشیدم و خودخوری میکردم.
حتما از خودش میپرسید و میفهمید که حسودی کردم.
مامان صدایم زد و پایین رفتم.
- نیلوفر مامان،حافظ جلوی در کارت داره.
تازه به خانه رسیده بودم و با گندی که زده بودم حوصلهی ه
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
😅😅
۲ هفته پیشZ.k
0ای وای یک لحطه بغضم گرفت برای امیر علی 🥹
۴ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مونده تا برای امیرعلی بغض کنید!!!!
۴ هفته پیشDarya
0تو را خدا نگو 💔😥
۳ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
هعی...دریا!
۳ هفته پیشسرو
0بااین حرفات فقط ته دل مارو خالی میکنی نذار از همین پارتهای اول آرزوی مرگ داشته باشیم برای بچه های داستان😂
۳ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
نه اصلا اینجوری نیست!😅😅
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

دلارام
0وای اره همینجوری ادامه بدید دلتونو خالی کنید یهوویی وسط دعوا اعتراف کنید ممنون میشم