پارت سوم :

پشت سرش وارد شدم و با دیدن امیرعلی که با دستش سر حافظ را درون حوض نگه داشته بود هینی کشیدم و کوله ام را رها کردم!
محیا هق‌هق کنان از او می‌خواست حافظ را رها کند و اوهم که با وجود کوچکتر بودن سن؛ قد و قواره اش از حافظ بلندتر بود و زورش بیشتر ول کن نبود!
چهره‌اش خشمگین بود. رگِ شقیقه‌اش برجسته شده بود!
سر حافظ را بیرون آورد و خون‌سرد گفت:
-بگووو...بازم بگو اگه میتونی!
و قبل از این که او، بیشتر نفس بگیرد باز سرش را درون آب برد!
من که تا آن لحظه مات مانده بودم، به سمتش رفتم، دست آزادش را گرفتم و کشیدم. اما زور آن قلدر کجا و زور من کجا؟!
حافظ دست و پا می زد و هر آن احتمال می‌دادم کامل خفه شود!
دستم را مشت کرده عقب بردم و با تمام توان به زیر شانه‌اش کوبیدم. طوری محکم زده بودم که دست خودم داغ شده بود!
تکانی خورد و نگاهِ وحشی‌اش روی من نشست!
حافظ را پرت کرد و از جا بلند شد. به سمتم هجوم آورد و همان دست مشت شده ام را گرفت و با صدای بلندی گفت:
-چه غلطی کردی؟!
حواسم پی نفس‌نفس زدن های حافظ بود که سعی می کرد هوا را ببلعد!
محیا پشتش دست می کشید و به پشتش ضربه میزد...
با دندان‌های چفت شده و با لحن کشداری گفت:
-منوووو نگاه کن میگم...
چشمتو بگیر این‌ور...
چه غلطی کردی؟! به چه حقی دست رو من بلند کردی؟!
لال شده بودم.
زنان خانه کجا بودند؟!
لعنت به این خانه‌ی همیشه شلوغ، که الان جز ما چهار نفر کسی داخلش نبود تا مرا از دست این روانی نجات دهد.
ترس را کنار گذاشته و گفتم:
-داشتی می کشتیش، آدمی تو؟! بزرگتر کوچیکتر حالیته اصن؟!
در کمالِ خون‌سردی دستم را پیچاند!
نه محکم که بشکند ولی انقدر محکم که ناله ام به هوا برود!
-من آدم نیستم؟!
زبونتو کوتاه کن نیلوفر...
قبلِ این که اون روی سگی که هیچ وقت ندیدی رو ببینی زبونتو کوتاه کن!
مانند دفعه پیش دستم را محکم پرت کرد طوری که فکر کردم شانه ام از جا در رفته...
امیرحافظ که تازه نفسش درامده بود بلند شد و به او توپید:
-چته وحشی؟! کی تو رو انقدر هار کرده آخه امیرعلی؟!
گفت و با مشت بر دهانش کوبید!
با نگرانی و وحشتی که از چهره‌ام بیرون می‌زد، به امیرعلی خیره شدم. دو دستم روی صورتم بود.
امیرعلی خونِ روی لبش را پاک کرد و سریع‌تر و محکم‌تر از مشتی که او کوبیده بود را بر صورتش کوبید!
دعوا می‌رفت تا دوباره اوج بگیرد، که خداراشکر مامان و زن‌عمو رسیدند.
زن‌عمو چادر از سرش افتاد. محکم به صورتش زد و به سمتشان آمد.
-خاک بر سرم! خجالت بکشید! آبرو نذاشتید واسه من شما دو تا! گفتم بزرگ می‌شید آدم می‌شید...
من چه گناهی کردم آخه که دو تا پسرام دائم مثل سگ و گربه میفتن به جون هم؟!
امیر حافظ نفس‌نفس زنان گفت:
چیزی نیست‌ مامان! عادت نکردی هنوز؟! پسر کوچیکت وحشی شده باز!
بیخودی می‌پره به این و اون!
امیر علی که صورتش از خشم، به کبودی می‌زد و دست به کمر ایستاده بود، انگار دوباره زیرش کبریت گرفته باشند با لحن بدی خندید؛ سر تکان داد و گفت:
-من بیخودی پریدم...؟!
وااای حافظظ...وااای...
تو چه نامردی بودی و من نمی دونستم!
گفت و بعد نزدیک صورتش رفت. صورتش را تقریبا بالایِ صورت او گرفت و با انگشت اشاره به شقیقه اش زد!
-چیزی که از اول بهتر از همه می دونستی مال من بوده رو به هیچکس؛
دستش را نمایشی روی شانه ی حافظ گذاشت و تکاند و ادامه داد:
علی الخصوص "تووو" نمیدم!
راه کشید برود که دوباره برگشت، سر تکان داد، با لحنی تهدیدآمیز و با قیافه‌ای جدی گفت:
-امیرحافظ...این حرفمو یادت بمونه!
مگه این که از رو جنازه‌ی امیرعلی رد شی تا بگیریش!
با این حرفش مامان و زن‌عمو هین کشیدند و زن‌عمو بی حال روی تخت نشست و زار زار گریه کرد...
از کنارم گذشت و نزدیکِ شانه‌ام ایستاد! نگاه سردی به من انداخت و گفت:
-توام یکی طلبت.
چشم غره‌ای رفتم و به سمت حافظ برگشتم.
عادت داشتم به دعوا با او! پوستم کلفت شده بود و حرف‌هایش روی من تاثیری نداشت!
بعد از او و حافظ، دعواها و کل‌کل‌های من‌ و او، نقل و نباتِ دهانِ افراد خانه بود!
حافظ را نگاه کردم. چهره‌ی همیشه آرامش غرق خشم بود و موهای خیسش روی پیشانی‌اش ریخته بود...
-خوبی؟
نگاهی کرد و زمزمه وار گفت:خوبم!
کنارش نشستم.
-سر چی دعواتون شد؟
سکوت کرد و پاسخ نداد.
زن عمو و محیا بغض کرده و سر برگرداندند!
مامان به قصد نصیحت به حافظ؛ همان حرف کلیشه‌ای تمام خانواده‌های ایرانی را گفت:
-تو بزرگتری پسرم! عاقل تری! امیرعلی رو می‌شناسیم همه‌مون! درسته یه کم عصبیه، ولی شما برادرید...این جور دعواها برازنده شما نیست. اون کله‌ش خرابه! تو که آروم‌تری باهاش کل ننداز!
حافظ آرام پلک بست و جوابی به مامان نداد! دلم می‌خواست بدانم!
-اصلا سر چی دعواتون شد آخه؟!
با بی‌میلی جواب داد:
-چیز مهمی نبود نیلوفر.
داشت دروغ می‌گفت! می‌دانستم چیز مهمی‌ست که اورا تا حد انفجار عصبانی کرده!
-چیز مهمی نبود و داشت خفت می کرد؟!
نگاه عمیقش را به چشمانم دوخت و بعد از مکثی طولانی گفت:
-باور کن نیلوفر...که دلت نمیخواد بدونی سر چی دعوا می کردیم!
عجیب شده بود! امیر حافظِ قبل نبود و چشمان تیره‌اش غم داشت!
حالش را که دیدم، دیگر پا پیچش نشدم و سوالی نپرسیدم.
***
افکار مزاحم رهایم نمی کرد و مانع درس خواندنم می شد. خانه را سکوت بدی گرفته بود...
باید از محیا می پرسیدم. دلم نمی خواست هیچ وقت اهالی خانه‌ام را در حال دعوای این چنینی ببینم و دعوای امروز واقعا آزرده خاطرم می کرد.
سریع پایین رفتم و درب خانه عمو را زدم.
چهره‌ی زن‌عمو غمگین و ناراحت جلوی در ظاهر شد.
-ببخشید زن عمو...میخوام محیارو ببینم.
-بیا دخترم! بالا تو اتاقشه.
پله‌هارا دوتا یکی کردم و داشتم به سمت اتاقش می رفتم که صدای امیر علی آمد:
-می دونستی که جدیدا؛ خیلی داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی؟!
خشمگین نگاهش کردم. به چهارچوب در تکیه داده بود و دست به سینه نگاهم می کرد.
ادامه داد:
-قرارمیذاری...دست درازی میکنی...
حرص و خشم زیر پوستم جوشید.
-ببخشید که داشتی داداش بزرگتو، تو حوض خفه می‌کردی و نمی‌تونستم بذارم بمیره!
تکیه‌اش را برداشت و پرسید:
-پس بهش اهمیت میدی؟!
متعجب نگاهش کردم.
-معلومه که بهش اهمیت میدم... تو ببینی یکی داره می‌میره بهش اهمیت نمیدی؟!
پشت‌بندِ حرفم، یک‌تای ابرویم را بالا بردم و ادامه دادم:
آآآ....یه لحظه یادم رفت!
خودت بودی که مث وحشیا داشتی سرشو زیر آب می‌کردی!
عصبی شد و تند به سمتم آمد. خیره در چشمانم زیر لب غرید:
-ندیدم با بقیه اینجوری حرف بزنی! زبون درازیات فقط واسه منه آره؟!
راست می گفت... چرا از اول هیچ ملاحظه ای در رفتارم با او نداشتم؟! چرا به قول خودش زبانی که جلوی همه کوتاه بود مقابل او جور دیگری عمل می کرد؟!
لجم گرفت، مثلِ همیشه!
-آره واسه توئه... چون بقیه رفتارشون نرماله! فقط تویی که تو این خونه آنرمال رفتار میکنی!
چیزی در چشمهایش تکان خورد، سیبک گلویش بالا پایین شد و صورتش راعقب برد.
-رومخمی نیلوفر...
حواستو جمع کن!
حواستو جمع کن و بیشتر از این خراب نکن رابطه‌ی بینمون‌رو!
بعضی وقتا...
ادامه حرفش را خورد. با نگاهی که هنوز خیره به چشم‌هایم بود عقب‌عقب رفت و وارد اتاقش که شد درب را کوبید...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    بریم سمت امیر علی و کراشمونو بزنیم یا زوده هنوز؟؟ منکه تز همین الان اعلام میکنم طرفدار امیرعلیم و تمام لطفا نیلوفرو عاشق امیرعلی کن و واسه امیر حافظ یه دختر دیگه پیدا بچه شکست عشقی نخوره🙏🙏❤❤🤍🤍

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    به‌نظرم بزن درسته😅😍

    ۲ هفته پیش
  • دلارام

    0

    وای یعنی چی امیرعلی عاشق نیلوفره امیرحافظم عاشق نیلوفره یعنی کدومو انتخاب میکنه خداکنه امیر علیو انتخاب کنه بیشتر بهم میان عکیشونم زودتر بذار صباجان کنجکاوم ببینم امیر علی چ شکلیه

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    یه مثلث نازیبا!

    ۲ هفته پیش
  • سرو

    0

    صبا جون از شخصیتها عکس نداری بذاری برامون

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چرا سرو قشنگم، میذارم

    ۳ هفته پیش
  • سرو

    0

    ویی خدا یعنی این امیرعلی عاشق نیلوفر وای منظورش از این که نمیذارم بگیریش نیلوفر بود 😁😁

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    به چه نکته‌ی ظریفی اشاره کردی😍

    ۳ هفته پیش
  • راز

    2

    ای جان من عاشق رمان های اینجوریم رمانی خانوادگی خیلی قشنگن حتی اگه قلم نویسنده خوش قلمی باشه

    ۴ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ممنونتم عزیزم، لطف داری😍😍

    ۳ هفته پیش
  • Darya

    0

    دقیقا منم اینجور رمان ها را خیلی دوست دارم ❤️

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    خداروشکررر

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️