لیست کلیه پارتهای رمان آخرین پنجره هم هیچ : پارت های 21 تا 38
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 21
و با مشت به بازوی پهن او کوبید و با حرص «برو دیدار نمیخوام الان ببینمت» را با عصبانیت لب زد و موهای فرش دورش را گرفتند. دیدار بیطاقت پشت سرش راه افتاد و گفت: -ببخشید که اجازه دادم اینطوری حساس بشی. ببخشید که حس بد گرفتی منِ لعنتی اگر میدونستم اون دختره سیریش تو پارتیه گوه میخوردم ببرمت اونجا! م...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 22
قطره اشکی چاله چشمش را خیس کرد، از تیغه بینیاش پایین چکید و صورتش از بغض مچاله شد. محبوبه موهایش را نوازش کرد و لب زد: -بحثتون شد؟ مهکامه بیحرف سر تکان داد و سرجایش چهارزانو نشست. با تلخندی، دستهایش را روی آرایش بهم ریختهی صورتش کشید: -خاله من خیلی دیدار رو سفید میبینم؟ خیلی چشمام رو بستم؟ و...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 23
صدای پر حرص مهکامه لبخند ریزی روی صورت محبوبه نشاند و همزمان با فشردن دکمه فندک گاز، آهسته لب زد: -این بچه رو خودم بزرگش کردم دختر. بذار نم نم بفهمه واقعیت دلت چیه...خودش پا پس میکشه. غول دو سر تو مادر گرامیته! سروش چیکارت داره که رنگت پریده! -با منین خاله جان؟ و هردو با شنیدن صدای سروش واضح هول...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 24
*** دیدار به محض باز شدن در، شایان را پس زد و با حرصی که هر ثانیه داشت بیشتر نبضش را تندتر میکرد، سمت راهرو رفت. شایان بازویش را کشید که عصبی سمت عقب چرخید و تو صورت شایان توپید: -گوه زدی شایان! شایان با دیدن حال آشفتهی دیدار، مقابلش ایستاد و همان موقع شیدا و ستاره هم از انتهای راهرو سمتشان آمد...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 25
دیدار بیحرف سری تکان داد و هرچه به انتهای راهرو نزدیکتر شد، تپش قلبش تندتر کوبید. داخل سالن عنبیههایش دنبال سلین گشت که او را لم داده داخل اغوش همان مرد کت و شلواری دید ونبضش داخل شقیقههایش بیریتم زد. نگاه تیره سلین چرخید و روی صورت دیدار ثابت ماند.لبخند کمرنگی به صورت گر گرفته دیدار زد، که ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 26
دیدار خیره نگاهش کرد و دستش که روی انگشتان سلین نشست تا یقهاش را بیرون بکشد، سلین بغضش شکست و خودش را عقب کشید. نگاه دیدار به در نیمه باز تراس و امیر که داشت علامت میداد صدایشان بیرون رفته، رسید و برایش سر تکان داد. سکوت حس خفگی به جان گلویش انداخت که سمت نردهها رفت تا با ندیدن دیدار کمتر زخمش ...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 27
ستاره ثانیهای بیاغراق خندید و دستش را تو موهای لَخت و کوتاهش برد: -وقتی باهم دیت میرفتین سلین یکی دیگه شده بود. روی لباساش وسواس گرفته بود. بالاخره برای یکی از غرورش زده بود، میدیدم داره عوض میشه ولی من زودتر از خودش فهمیدم که تو اونجوری که اون میخواد نمیخوایش! ستاره جامش را جلو اورد و دیدار بی...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 28
و دستش را به تمام دیدار اشاره رفت که دیدار کلافه چوبپر را از دست خشایار گرفته و با قسمت دستهاش روی موهای کوتاه او ضربه وار زد: -علامه دهر تو خودت تو رابطه با دلان زاییدی. همه چی خرید و پول و غلط کردن نیست. بعضی وقتا باید حقیقت رو بگی تا این بحثا تموم بشه. باقی حرفش را زمزمه وار گفت و تلخیاش زی...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 29
لبخند کمرنگ و تلخی روی صورتش نشست و تاپ سفیدی با گلها قرمز کبریتی را تنش کرد. بیطاقت سرش را روی پاهای محبوبه گذاشت و روی تخت در خودش جنین وار جمع شد: -خاله؟ محبوبه به نیم رخ مهکامه که بغض چانهاش را چال کرده بود، نگاه کرد و ته ذهنش خودش را دید. خود بیست و سه سالهاش که ترس زیادش از ابهت پدر و ن...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 30
سیبک گلویش با پیچیدن رایحه تند و گرم او پایین ریخت و نگاهش بیهوا به صورت او و نگاه منتظرش رسید که لبخند کمرنگ و عمیقی روی صورت سروش نشست و با «سلام خسته نباشی» کیف او را از دستش گرفت و لمس انگشتان داغ او مور مورش کرد.«سلام ممنون همچنین» را شبیه زمزمه گفت و دستش را سمت مقنعه سرمهای رنگش برد و موه...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 31
و از گوشه چشم به مهکامه که موبایلش داخل دستش را ثانیهای چک کرد، پلکی زد و سر پایین انداخت. تا رسیدن به رستورانی که روف گاردن ساختمان بود، هیچ حرفی نمیتوانست این فاصله و سکوت بینشان را بشکند و همین حس سنگینی را تا ته ذهن سروش راه داده بود. صندلی را برای مهکامه عقب کشید و بعد مقابلش پشت میز نشت. ...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 32
نفسی که تو گلویش گیر کرده بود را با قهوه شیرین پایین داد و باز به منظره بیرون خیره شد، اما از انعکاس شیشه نگاهش بیاختیار به سروش رسید که جایی را در حوالی خودش نگاه میکرد، آرام و گرم! تمام طول راه برگشت فقط صدای موسیقی بود و انگشتهای سروش که گاهی روی فرمان ضرب میگرفتند. هرچه بیشتر به خانه نزدیک ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 33
گوشه لبش را از این نگاه و صورت سایه انداخته سروش که یک قدمیاش بود، گزید و کلیدش را از کیفش بیرون کشید که همان لحظه در با صدای تیکی باز شد و کلید داخل دست مهکامه ماند. -خاله امار اومدنمون رو داشته فکر کنم. سروش در را باز کرد و پشت سر او پله ها را بالا رفت. تمام ذهنش به مسیج فرستادنهای مهکامه به...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 34
گلوی دیدار آوار شد و پماد را روی ساق پای او مالید و انگشتان ورم کرده پایش را ماساژ داد. -ننه شرمندتم. سرت داد زدم ولی تقصیری نداری! از همه چیت زدی و این ننه پیرت بازم ازت طلبکاره انگار ارث باباتو...ازت میخواد. ننه خرفتت رو میبخشی... . «این چه حرفیه ننه!» را تند و عصبی لب زد و نگاه خون کردهاش را ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 35
*** به ساعت مچیش نگاه کرد و با دیدن پنج و نیم، کاپشن سیاهش و کیف غذایش را از طبقه زیر کانتر برداشت و سمت خشایار که مشغول فاکتور زدن بود، چرخید: -خشی من دارم میرم حواست هست؟ خشی پوزخندی به او زد و با نوچ نوچی سر تکان داد که دیدار کفری چوب پر را برایش پرت کرد: -خیلی لاشخوری. خشایار چوب پر را روی ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 36
دلان به دیدار که ابروهایش گره خورده و دستهایش را بند کمرش کرده بود، نگاهی انداخت و به او پشت کرد و آهسته پچ زد: -اره چی شده؟ -امروز سروش تا شب نیستش میره سرپروژه...میخوام با دیدار قرار بذارم خودم بهش بگم. دلان دستش را جلوی دهانش گذاشت و آهسته لب زد: -مطمئنی؟ -آره اینجوری بهتره. «باشه» را زمزمه...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 37
انگشتان ظریف مهکامه میان هم گره خورد وحسی خفه گلویش را چسبید. دیدار میتوانست این اجبار و تحمیل را درک کند؟! میتوانست ببیند او از ماشین سروش پیاده میشود و بیخال این عشق خسته نشود؟ ترمز دستی که کشیده شد، یک آن نبضش از رسیدنشان تند شد. در بسته شد و نگاه او خیره به دیدار ماند در آن کاپشن مشکی که داشت...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 38
دست دیدار رو موهایش نشست و تا عمق ذهنش سلین را زیر فحش گرفت. دوست داشت همین حالا سراغش برود و جوری او را به دیوار بچسباند که حتی برای آوردن اسم او ترس زیر پوستش بخزد ! مهکامه خودش را عقب کشید و باز چشمش به نگاه او نرسید. انگشتهایش را زیر پلکهای خیسش کشید و نفس عمیقش را بیرون داد. پشت میز نشست و...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
- 1
- 2
