آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت بیست و چهارم :
***
دیدار به محض باز شدن در، شایان را پس زد و با حرصی که هر ثانیه داشت بیشتر نبضش را تندتر میکرد، سمت راهرو رفت. شایان بازویش را کشید که عصبی سمت عقب چرخید و تو صورت شایان توپید:
-گوه زدی شایان!
شایان با دیدن حال آشفتهی دیدار، مقابلش ایستاد و همان موقع شیدا و ستاره هم از انتهای راهرو سمتشان آمدند.
-باهاش چند بستی رفیقتو فروختی؟ به خواستش رسوندیش! توی عوضی میدونستی من با این د
لطفا صبر کنید...

دلی
0هرچی رمان میره جلو جذابتر میشه دیدار داره به چیزیو مخفی میکنه که اینجوری عصبانی شده از شایان