آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت بیست و دوم :
قطره اشکی چاله چشمش را خیس کرد، از تیغه بینیاش پایین چکید و صورتش از بغض مچاله شد. محبوبه موهایش را نوازش کرد و لب زد:
-بحثتون شد؟
مهکامه بیحرف سر تکان داد و سرجایش چهارزانو نشست. با تلخندی، دستهایش را روی آرایش بهم ریختهی صورتش کشید:
-خاله من خیلی دیدار رو سفید میبینم؟ خیلی چشمام رو بستم؟
و خیره به نگاه محبوبه، قطره اشکی روی گونهاش چکید. دلشوره امدن سروش لحظهای بی
لطفا صبر کنید...

دنیا
1وایی سروشم از راه رسیدد ببنیم چی مبشهه منم تپش قلب گرفتم اگه دیدار برگردهه