آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت بیست و یک :
و با مشت به بازوی پهن او کوبید و با حرص «برو دیدار نمیخوام الان ببینمت» را با عصبانیت لب زد و موهای فرش دورش را گرفتند. دیدار بیطاقت پشت سرش راه افتاد و گفت:
-ببخشید که اجازه دادم اینطوری حساس بشی. ببخشید که حس بد گرفتی منِ لعنتی اگر میدونستم اون دختره سیریش تو پارتیه گوه میخوردم ببرمت اونجا!
مهکامه هیستریک خندید و یکباره سمت دیدار که پشت سرش ایستاده بود، چرخید:
-که بازم بهم در
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
