آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت سی :
سیبک گلویش با پیچیدن رایحه تند و گرم او پایین ریخت و نگاهش بیهوا به صورت او و نگاه منتظرش رسید که لبخند کمرنگ و عمیقی روی صورت سروش نشست و با «سلام خسته نباشی» کیف او را از دستش گرفت و لمس انگشتان داغ او مور مورش کرد.«سلام ممنون همچنین» را شبیه زمزمه گفت و دستش را سمت مقنعه سرمهای رنگش برد و موهایش را داخل داد. نگاهش به سروش رسید که در ماشین را برایش باز کرده و منتظرش مانده بود. انگار گیج Ø
لطفا صبر کنید...

دنیا
0من از اول رمان از شخصیت سروش میترسیدم که نکنه ادم بدی باشه اما خیلی برام کاریزماتیک و جنتلمنه لعنتی انتخاب سخت شد دیدار با سروش