آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت سی و ششم :
دلان به دیدار که ابروهایش گره خورده و دستهایش را بند کمرش کرده بود، نگاهی انداخت و به او پشت کرد و آهسته پچ زد:
-اره چی شده؟
-امروز سروش تا شب نیستش میره سرپروژه...میخوام با دیدار قرار بذارم خودم بهش بگم.
دلان دستش را جلوی دهانش گذاشت و آهسته لب زد:
-مطمئنی؟
-آره اینجوری بهتره.
«باشه» را زمزمه کرد و تماس قطع شد. سمت عقب چرخید که با دیدن دیدار در دو سانتیاش یکباره هینی ک
لطفا صبر کنید...
