آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت سی و هفتم :
انگشتان ظریف مهکامه میان هم گره خورد وحسی خفه گلویش را چسبید. دیدار میتوانست این اجبار و تحمیل را درک کند؟! میتوانست ببیند او از ماشین سروش پیاده میشود و بیخال این عشق خسته نشود؟
ترمز دستی که کشیده شد، یک آن نبضش از رسیدنشان تند شد. در بسته شد و نگاه او خیره به دیدار ماند در آن کاپشن مشکی که داشت سمت او میآمد. ذهنش بازی درآورد و به دیشب رسید. سروش در را برایش باز کرد و تنها نوک انگشتان Ø
لطفا صبر کنید...
